تبليغاتX
:جک::اخبار::آهنگ new::
dosetdaram_hamishe2004@yahoo.com
تو جزيره آدم‌خوارا، يه بابايي مي ره ساندويچ فروشي، يه ساندويچ مغز سفارش مي ده. ساندويچيه مي گه: مي شه ۲ تومن. مرده عصباني مي شه و مي گه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يك تومن بود! ساندويچيه مي گه: آخه اين مغز تهرونيه، مرده هم ساندويچشو مي خوره و چيزي نمي‌گه. هفته بعد مي آد و دوباره ساندويچ مغز سفارش مي ده، اين دفعه ساندويچيه مي گه: شد ۱۰ تومن! يارو خيلي شاكي مي شه، مي گه‌: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه مي گه: آخه ‌اين مغز هم ولايت هاي حسن آقاست، كلي فسفر داره، باز طرف چيزي نمي‌گه و پولو مي ده و ساندويچشو مي‌خوره. هفته بعد دوباره مي آد و يه ساندويچ مغز سفارش مي ده، اين دفعه ساندويچيه مي گه:
مي شه ۱۰۰ تومن! يارو ديگه پاك کپ مي کنه و
ساندويچو مي‌كوبه رو ميز و داد ميزنه: اين چه مسخره بازي يه درآوردي؟! ساندوچيه مي گه: ‌آخه ‌اين يكي مغز هم ولايتي هاي غضنفره، بايد ۱۰۰ تا كله بشكونيم تا يه ساندويچ ازش درآد!!!
يه راننده کاميون به سر پيچ مي رسه، دلا مي شه و برش مي داره.
روزگار غريبي بود، جنگلي بود که درخت نداشت،
شکارچي بود که تفنگ نداشت، تفنگش فشنگ نداشت، با تفنگي که فشنگ نداشت، مي زنه به آهويي که سرنداشت و ميندازدش تو کيسه اي که ته نداشت. اگر چه اين شعر سر و ته نداشت ولي ارزش سر کار گذاشتنو داشت.
 
وقتي گردنت رو ليس مي زنم، وقتي سينه ات رو چنگ مي زنم و وقتي رونت رو گاز مي زنم، اوه
مرغ کنتاکي، فراموشت نمي کنم.
پسته و کشمش با هم کل کل مي کنن، کشمش به پسته مي گه: چرا خشتکت پاره ست؟ پسته:
همين حرف هاي بد رو گفتي که چوب تو ما تحتت
کردن.

کيوان اشرف گنجوئي
اولي : مي دوني يه فيل خاکستري رو چه جوري مي کشن؟
دومي: نه.
اولي: با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش. حالا مي دوني يه فيل قرمز رو چه جوري مي کشن؟
دومي: نه.
اولي: روش خاکستر مي ريزن بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش.حالا مي دوني يه فيل سبز رو چه جوري مي کشن؟
دومي: نه
اولي: يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري مي شه،
بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش،
مي کشنش. حالا مي دوني يه فيل زرد رو چه جوري مي کشن؟
دومي: نه
اولي: يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه،
بعد يه حرف زشت مي زنن قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري مي شه، بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش.
حالا مي دوني يه فيل آبي رو چه جوري مي کشن؟
دومي: نه. اولي: مي زارنش جلوي آفتاب زرد
مي شه، بعد يه پارچ آب مي ريزن زير پاش، سبز مي شه، بعد يه حرف زشت بهش مي زنن، قرمز مي شه، بعد خاکستر مي ريزن روش، خاکستري
مي شه، بعد با تفنگ مخصوص فيل خاکستري کش مي کشنش.حالا ميدوني يه ...

سينا رضايي
يه جوجه مي ره پارتي، وقتي برمي گرده، مي گه: جيکس، جيکس!!!
دو تا دوست با هم مي رن ماشين سواري، تصادف مي کنن. اولي به دومي: ديوونه! ديوونه! اين چه طرز رانندگي يه؟ مامور راهنمايي و رانندگي
مي آد و مي گه : شما که شهر رو به هم ريختين،
ديگه چي ميخواين؟ بعد، راننده مصدوم رو
مي برنش بيمارستان، مادرش در بيمارستان
مي آد و مي گه : تو عزيز دلمي! تو عزيز دلمي!!!
يه ايروني، يه آلماني، يه اسپانيايي و يه ترکيه اي
سوار هواپيما بودن که زير هواپيما درمي ره، همه، حتي خلبان، از ميله بالاي هواپيما آويزون مي شن، خلبان مي گه: يکي از شماها بايد از هواپيما بپره بيرون، ايروني يه مي گه: من مي پرم به يه
شرط: همه تون برام کف بزنين، همه براش کف مي زنن و سقوط مي کنن!!!

آرين خشه چي
 
فارسه مي خواست گردو بشکنه، گردو رو ميذاره زير پاش، بعد با چکش مي زنه تو سر خودش!!!
يه روز به خره مي گن: گوش هات چه قدر درازه،
خره مي گه: آخه هر خوشگلي يک عيبي داره!
يه مارمولک ميره مشهدوميشه مشمولک
بزرگ ميشه ميشه مشمول ميبرندش سربازي:)
تركه مي ميره جوكها تموم ميشن!!!
يه خرگوشه مي ره داروخونه مي گه: آقا هزار تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: نه. خرگوشه هي هر روز مي آد و همون سوال را تکرار مي کنه.
داروخونه چي فکر مي کنه، هزار تا ميخ مي خرم و به هش ميدم، هم راحت مي شم و هم درآمدي داره، مي ره و اين کار را مي کنه. خرگوشه دوباره مي اد مي گه: آقا هزار تا ميخ دارين؟ داروخونه چي مي گه: بله. خرگوشه مي گه: اوه چه قدر ميخ !!!
 
يارو ميره زن بگيره بهش ميگن بالاي مجلس بسين و حرفاي گنده بزن
اونم ميره روي طاقچه ميشينه ميگه: فيل دايناسور آسمانخراش کاميون.....
از طرف حميد آقا
www.hamidagha۱۲۶.persianblog.com
يارو سرش ميخوره به ميله... ... ميله هه باد ميکنه
به غضنفر مي گن: چرا ترک شدي؟ مي گه از دزدي که بهتره.

غضنفر مي ره استاديوم، جو مي‌گيردش با همه دست ميده.
يه روز يه مار با يک زرافه اذدواج ميکنند بچشون غوربآغه مىِشه چرآ؟
چون بچه دآر نمىِشدن از پرورشگاه بچه آوردند .

گلبادى
يک روز يک آفتاب پرست ميره روي يک جعبه مدادرنگي هنگ مي کنه
يه روز تو چين، دو تا چيني مي خورن به هم و
مي شکنن.
بهنام
يک روز بامشاد ميره جلوي مدرسه دخترانه،
مي گه: واييييييييييي چقدر عيال؟
يه روز يه مَرده مي ره ساندويچ فروشي، مي گه: آقا يه ساندويچ همبرگر بدين ولي گوجه نذارين.
ساندويج فروشي يه مي گه: ببخشيد آقا ما که گوجه نداريم، مي خواين خيارشور نذارم!!!
---------------------------------------------
سيد مهدي واثق- تهران
يه روز، يه مگسه با بچش مي ره مي شينه روي سر يه آدم کچل. بچه مگسه به مامانش مي گه: مامان من تشنمه آب مي خوام . مادرش مي گه: آخه بچه جون من توي اين بيابون بي آب و علف، آب از کجا بيارم؟!!!
عروسه مي ره گل بچينه، شهرداري مي گيرتش.

فائزه.ص از اهواز
يه بار يه سوسکه مي خواسته خودکشي کنه مره مي خوابه بغل دمپايي
شقايق از اهواز
به فارسه ميگن ترکي بلدي؟ ميگه بيل ميرينم
قنبر محمود خاني
يه روز يه فارسه به يه تركه مي گه شنيدم تركا به خر مي گن داداش . تركه مي گه آره داداش .
يه روز يه هزار پا از يه مورچه تقاضاي ازدواج مي كنه مورچه جواب منفي بهش مي ده هزارپا مي گه آخه چرا مگه من چه عيبي دارم مورچه نگاهي به پاهاي هزارپا مي اندازه و با فيس و افاده مي گه والله من حوصله اينهمه جوراب شستن رو ندارم.(كامي)
سوسكه با دوستش توى بيمارستان ملاقات كرد ، دوستش كفت خدا بد نده اينجا جه كار ميكنيد ، كفت نه جيزى مهمى نيست مادرمو با لنكه كفش زدنند .

سلامى :-
دو تا دوست باهم رفته بودن شكار برنده ، هرتيري كه بسوى برنده شليك مكرد ، به آن نميخورد اما بر و بالش مى ريخت ، دوستش كفت توى اين تفنكت تيره يا واجى .

سلامى .
دو مرد سياه در موقع دعوا كردن دست به كمر وهمديكر را زمين زدن يكدفه بوى سوختن تاير ماشين بلند شد .
اصفهونيه پيتزا مي خوره، معده ش تعجب مي کنه.
برا مرغه چندتا مهمون مي اد. مي بينن يه عکس تخم مرغ رو ديواره. مي گن: اين عکس چيه؟
مرغه مي گه: عکس بچگيامه.
فيله سقط مي كنه، گوسفند مي ندازه.
يه روز، مامان و باباي يه جوجه کاکلي زرد توپلي از هم طلاق مي گيرند. جوجه كاكلي زرد توپلي
مي ره وسط حياط مي شينه، مي زنه تو سرش و مي گه: پيشي پيشي بيا منو بخور.
يه مار و يه جوجه تيغي با هم ازدواج مي کنن، بچه شون سيم خاردار مي شه.
يه قورباغه قرص انرژي زا مي خوره، کرال پشت مي ره!!!
راننده مي رسه به پليس راه، سروانه مي گه: کارت ماشين، گواهينامه. راننده مي پرسه؟ چي كار
كنم؟ باهاشون جمله بسازم.

ياور جعفري پور ( پارس آباد مغان)
يه فارس مي ره مرغ داري، جو مي گيرتش، تخم ميذاره.

ياور جعفر ي پور ( پارس آباد مغان )
يه مرده مياد از جوب بپره ... فيلم حركت آهسته مي شه ... مي افته تو جوب ....
يه روز چراغ علي مي ره کربلا، بعد که برمي گرده، بهش مي گن: کله چراغ ( لوستر ).
روزي يه غول بي کار مي ره مشهد. مشغول مي شه.
يه فارس، شلوار لي مي پوشه، مي ره توالت،
نمي تونه شلوارشو پايين بکشه، سکته مي کنه.
يه گوسفند با علف ها يه فنر مي خوره،
بعد مي گه : بع بع بَووووووووووووووو
يه بار يه دزد فرار مي کنه، مي ره تو جوب
مي خوابه. پليسا پيداش مي کنن؛ بهشون ميگه: شما حق ندارين منو دستگير کنين؛ اينجا مربوط به نيروي درياييه
يه بار يکي مي ره تو جوب مي خوابه،ازش
مي پرسن؟ چرا تو جوب خوابيدي؟ مي گه:
مي خوام در جريان باشم.
يه بار يه مرد از حال ميره! تو پذيرايي.
اولي:اگه يه لکه آبي رو ديوار ديدي؟ چيه؟
دومي:يه مورچه که شلوار لي پوشيده!!!
يه روز، دو تا كرم به هم مي خورن، بعد به هم ديگه مي گن: كرم داري؟
يه جوراب راه مي رفته، مي گه: عمرن اگه لنگه مو
پيدا کنين!!!
يه روز، يه دختره با يه پسره آشنا ميشه، مي گه: اسمم شكوفه ست. تو خونه بهم ميگن: شكو،
اسم تو چيه؟ پسره مي گه: اسمم كامبيزه ، تو خونه بهم ميگن: كامي، بر و بچه هاي محل هم،
به هم مي گن: چس فيل.
 
يه روز، يکي مي ره عروسي، جو ميگيرتش،
به عروس شماره تلفن مي ده.
يه روز، ۲ تا مگس با هم ازدواج مي کنن. ماه عسل، مي رن گه خوري.
اگر اديسون برق را اختراع نمي کرد، چي مي شد؟
خوب يکي ديگه اختراع مي کرد.
- نمي دونم چطور از شما تشكر كنم كه تلافي محبت شما باشه؟
- اين موضوع رو فنيقي ها بااختراعي كه كردند, حل كرده اند.
- مگه فنيقي ها چي اختراع كردند؟
- پول!!!!
- تو كه تاجر معتبري هستي اگه روزي بيفتي و بميري ثروتت به كي ميرسه؟
- خب معلومه به زنم.
- اگه زن نداشتي چي؟
- اگه زن نداشتم كه به اين زوديها نميمردم!!!
اصغرآقا دكمه اي پيدا كرد و برد پيش خياط.
- آقا ميخوام براي اين دكمه يك كت بدوزيد!!!
كچلي پيش آرايشگري رفت و گفت:
- موهاي من رو فر بزنيد.
آرايشگر: سر شما كچله و نميشه فر كرد.
كچل: اشكالي نداره پس فرقم رو از وسط باز كنيد....
آقا يعقوب خرش رو كول كرده بود و از كوه بالا ميرفت, پرسيدند:
چرا خرت را كول كرده اي؟
- گهي زين به پشت و گهي پشت به زين!!!!
بيوك آقا پدرش دچار سوختگي شد و مجبور شد مغازه رو تعطيل كنه و از پدرش پرستاري كنه.
پشت در مغازه نوشت:
- به علت پدرسوختگي, مغازه يك هفته تعطيل است!!!!!
بيوك آقا كنار ساحل بطري در بسته اي پيدا كرد و باكنجكاوي خواست ببيند كه داخل آن چيه.
به محض بازكردن در بطري ديوي از آن خارج شد و به بيوك آقا گفت به پاس اينكه من رو آزاد كردي دو تا آرزويت را برآورده ميكنم حالا آرزوي اولت را بگو.
- به من يك كوكا بده كه هيچوقت تموم نشه.
ديو بلافاصله بهش يك كوكا داد و آرزوي دومش را پرسيد.
بيوك آقا كمي از كوكا رو خورد و گفت:
- به به چه خوشمزه ست يكي ديگه هم بده!!!
بيوك آقا از روي جوي آب پريد, دوتوماني اش درون آب افتاد.
خم شد و دست توي آب كرد و يك پنج توماني پيدا كرد.
سه تومان انداخت توي آب و پنج توماني رو گذاشت توي جيبش!!!
زلفعلي خان دچار ريزش موي سر شده بود, هربار كه به سلماني مي رفت دستور ميداد گاهي فرق سرش را به طرف راست باز كنند گاهي به سمت چپ.
كم كم موهايش ريخت و فقط يك دانه مو به سرش باقي ماند ولي مردك همچنان به سلماني مي رفت.
بار آخر سلماني از او پرسيد حالا فرقت را از كدام طرف باز كنم؟
مردك بيچاره گفت:
صاف بزن بالا, اين قرتي بازي ها به ما نيامده.
شخصي در اتوبوس بغل دست زن چاقي نشسته بود از او پرسيد:
- خانم اسم شما چيه؟
- غنچه.
شما وا بشين چي ميشين؟؟!!
+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
آيا مي دونيد چرا نه نه حوا خوشبخت بوده؟ براي اين که شوهرش آدم بوده.
روزي نه نه حوا مي ره دم خونشون، در مي زنه، بعد حضرت آدم مي گه: کيه؟ نه نه حوا مي گه: خودت و لوس نکن، منم.
سعيد فلاح
يه روز به يک مرد مي گن: يک جمله بساز که توش آب باشه؟
مي گه: لوله آب.
يک روز، يک پرتغال خودشو مي زنه به ديوار، اون يکي پرتغال مي گه: چرا خود تو مي زني به ديوار؟
مي گه: چون مي خوام پرتغال خوني بشم.
يه روز، يه چس ويک گوز مي رن يه مردي رو بکشند، چس به گوز مي گه: تو صداش کن، من خفش مي کنم.
دزدي پول هاي مردي رو مي دزده و فرار مي كنه.
مرده دنبال دزده مي دوه و داد ميزنه: آي دزد.......
يهو دزده مي ايسته و پول ها را به سمت مرده پرت مي كنه و مي گه : بيا نديد بديد !!!
اولي: زودباش قطار ميره
دومي :کجا ميخواد بره بليط دست منه .
يه کوره مي ره آشپزخونه، دستش مي خوره به رنده، مي گه: اين چرت و پرت ها چيه اين جا نوشتن!
يه سوسکه مي ره جلوي آينه، ميگه: واي سوسک!!
يه آبشار رژيم مي گيره، تف مي شه.
يه اصفهوني موز ميخوره، معدش تعجب ميکنه.
يه اخي ميره پنجاه تومن ميندازه صندوق صدقات، ميبينه قوچعلي داره از اون ور خيابون بهش مي خنده، فکر ميکنه کم انداخته، يه دويست تومني ميندازه، مي بينه قوچعلي باز داره مي خنده، فکر مي کنه ضايس، يه پونصد تومني در مياره، مي بينه باز مي خنده، خلاصه يه هزاري در مياره ميندازه تو صندوق، مي بينه قوچعلي دلشو گرفته قاه قاه مي خنده. ميره اون ور خيابون به قوچعلي ميگه: آخه آمو براي چي مي خندي؟ کار من کجاش خنده داره؟
قوچعلي ميگه: ه ه ه ...اين خو گوشي نداره.
يکي تو مسابقه ۲۰ سوالي شرکت مي کنه، از قبل با پارتي جوابو که ۲چرخه بوده بهش ميگن و ازش ميخوان براي اينکه کسي نفهمه چندتا سوال الکي بپرسه. طرف ميگه:
-هويجه؟؟؟ ميگن نه . ميگه پس دوچرخست........
يه روز يزديا ميان تهرون ، به تهرونيا مي گن: شما چرا از ما يزديا جك نمي سازين و فقط جك هاتون از غضنفر و قوچعلي يه؟
تهرونيا مي گن : شما هم بايد يه سوتي بدين ، بعدا برا شما هم جك مي سازيم.
خلاصه بعد از مدتي يزديا ميان تهرون مي گن: آقا بيايين يزد ، ما وسط كوير سد زديم. تهرونيا ميرن يزد كه سد رو ببينن و از يزديا جك بسازن. ميرن وسط كوير ، مي بينن بله، يه سد وسط كويره ، يهو نگاه مي كنن ، مي بينن بالاي سد غضنفر و قوچعلي نشستن دارن ماهي مي گيرن!!
يه روز يه زنه پا شو ميذاره روي سو سک .
بعد سو سکه بلند مي شه و مي گه پهلو انان
نمي ميرند
روزي گوسفندي نخ ميخوره، تسبيح پس مي ده.
 
يه روزي غضنفر با پسرش گر گم به هوا بازي ميکنه جو زده ميشه بچشو ميخوره
يک روز غضنفر دماغشو بالا مي کشه چشاش سبز مي شه
يه روز از ۱۱۰ ميان يه مرده رو بگيرن مرده مي زنه مامور ۱۱۰ رو ميکشه بعد از اون ميگفتند پليس ۱۰۹ ها ها ها ها
يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم
به قوچعلي ميگن شما ها بينتون آدم مشهور هم هست ؟
قوچعلي ميگه : ها بو نه پس سوفيا ...؟ ... هاردي اينا کين ؟
گرگه ميره دم در خونه شنگول و منگول ميگه منم منم مادرتون زود باشين در رو باز كنين. شنگول ميگه غلط كردي ما آيفون تصويري داريم
يه روز يه مرده مي ره نونوايي ديد صف مردونه شلوغه رفت توصف زنونه ايستاد و گفت : " آقا مادرم گفت يه نون بدين"
يه روز يه مرده تو خيابون مي گوزه براي انکه

ضايع نشه مي گه :

گوزي ..گوز..........

گوزي ..گوز.......
 
به يارو مي گن با مردان آنجلس جمله بساز ميگه دسشويي مردا نه آنجلس..........
يارو داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت مي كرده، مي گه: پسرم خواستي زن بگيري، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... عموت رفته زن عموت رو گرفته... حتي خود من، اومدم مادرت رو گرفتم!
 
عربه داشته زن مي گرفته، ازش مي پرسن: جشن عروسيت رو كجا مي گيري؟ مي گه: تو يك مدرسه! مي گن: آخه چرا مدرسه؟! عربه مي گه: ولك آخه خـَيـلي كلاس داره!
 
ميزبان از يكي از مهمان‏ها خواست آواز بخونه. مهمون گفت: آخه ديروقته، همسايه‏ها ناراحت مي‌شن. ميزبان گفت: اصلاً مهم نيست. سگ اونا هر شب تا صبح پارس مي‌كنه
چهارتا آباداني مي خواستند از مرز خارج بشن, تصميم مي گيرند پوست گوسفند بپوشند و قاطي گوسفندها با گله حركت كنند. درست در لحظه اي كه مي خواستند از مرز خارج بشن, نيروهاي انتظامي فرياد مي زنند: آهاي اون چهارتا آباداني بيان بيرون از گله. آنها با تعجب خارج ميشن و مي‌پرسند شما از كجا فهميدين كه ما آباداني هستيم؟ مامورا مي‌گن: از اونجايي كه گوسفندها عينك ري بن نمي‌زنند.
 
غضنفر و زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمي‌زدند. زن غضنفر وقتي شب ميره بخوابه، يك يادداشت براي غضنفرمي‌گذاره كه: منو فردا ساعت ۶ بيدار كن. صبح زنه ساعت ۱۰ از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه غضنفر براش يك يادداشت گذاشته كه: پاشو زنيكه خر! ساعت شيشه!
 
يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار ميشه، داريوش مياد چهارم ميشه
يک روز پلنگ صورتي ميره سر خاکه باباش ميگه:بابام,بابام,بابام بابام,بابام
يه روز به يک خرگوشه مي کن چرا هويج مي خوري مي گه هوي جوري
روزي به مرده مي گو يند چه پفکي رو دوست داري ميگه
سي توز
 
مردي بود که زماني که هوا رعدو برق ميزد سرش و ميکرد بالا مي خنديد
بهش گفتن چرا اين جوري ميکني
گفت:مگه نمي بيني دارن عکس ميندازن
 
روزي خري به خري مي رسد و مي گويد تو چرا خري
مي گويد چون جد در جد من خر بوده
 
يارو مي ره تو يك قهوه‌خونه، به قهوه‌چي مي گه: داش حال مي كني يك جك عربي بگم؟! قهوه‌چيه مي گه: ببين ولك، من خودم عربم، اين يارو هم كه كنار دستت نشسته هم عربه، درضمن قهرمان كشتيه. اوني كه رو ميز سمت چپ نشسته هم عربه، درضمن معمولاٌ با خودش دو تا قمه داره. حالا هنوز مي خواي جك عربي تعريف كني؟! يارو مي گه: نه والله، حوصله ندارم سه بار توضيح بدم چي شد!
 
يه روز سه تا جوجه خروس رو از مدرسه اخراج مي کنند . باباي جوجه خروسا به اولي مي گه چرا اخراجت کردند؟ مي گه يکم از پرام ريخته بود فکر کردند لختم اجراجم کردند . باباي جوجه خروسا به دومي مي گه تو رو چرا اخراج کردند؟ ميگه اخه کاکولم وفتاده بود جلوي صورتم فکر کردند راپيستام اجراجم کردند . باباي جوجه خروسا به سومي مي گه چرا اخراجت کردند ؟ ميگه اخه عکس جوجه مرغ تو کيفم بود
به يکي ميگن با ريلکس جمله بساز.ميگه:رفتيم باغ وحش با گوريل عکس انداختيم.
يه يارو كرد بوده خودشو از پشت بوم ميندازه پايين ولي نمي ميره
يارو مي خواسته خرگوش بگيره مي ره پشت درخت صدا هويج در مياره
معلم : با آجر جمله بساز دانش آموز خانوم با آجر جمله نمي سازند خانه مي سازند
به صدام ميگن شما چه طوري در اين گير و دار فرار کرديد ؟ صدام ميگه موتور سيکلتم تلاشه
به يکي ميگن با لجن جمله بساز ميگه همه تو ايران با من لجن
به آبادانيه خبر ميدن كه بابات مرده، مي گه: آخ جون... از فردا تريپ مشكي
آبادانيه مي خواسته بره خواستگاري، ديرش شده بوده حواسش پرت مي شه شلوارش رو پشت و رو مي پوشه و با عجله مي دوه تو خيابون، يهو يك ماشين مياد مي زنه درازش ميك نه وسط خيابون. رانندهه مياد بالا سرش، مي گه: طوريت كه نشده؟ آبادانيه يك نگاه به سر تا پاش مي كنه، چشمش مي افته به شلوارش، مي گه: چي چيو طوري نشده، ولك زدي حسابي پي چوندي!
يه مرده ميره حموم پاش ميره رو صابون مي خوره زمين ديگه نميره حموم
يه روز يه بابايي پاش درد ميکرد تو جورابش قرص بروفن انداخت!!
يه روز به يه لاک پشت ميگن دروغ بگو . ميگه دويدمو دويدم
يک مرده يک مار رو اذيت ميکنه ماره ميگه سرطان بگيري
يه روز يه نخودِ مي رسه به يه کشمشِ، کشمشِ ميگه قربونه اون چاک ِ ... نَت. نخودِ ميگه از بس اين حرفارو زدي که چوب توي ...نَت کردن
يه روز يه نفر زنگ ميزنه مخابرات مي گه :
آقا ببخشيد , شما شماره اکبر آقا رو داريد .
تلفنچي مي گه : نه
مرد ميگه : پس لطفا يادداشت کنيد
به يکي ميگن :نظرت درباره نوشابه چيه؟
ميگه:نوشابه هم اب داره هم گاز داره ولي حيف برق نداره.
به يکي ميگن:نظرت درباره خليج فارس چيه؟
ميگه:خيلي خوبه ولي بايد اسفالت بشه.
 
پسره به باباش ميگه:بابا ميخوام برم دانشگاه نظرت چيه؟
باباهه ميگه:بابا اگه به درست لطمه وارد نميشه برو.
 
به يکي کارت تلفن ميدن . کارت پرس ميزنه.
يکي خودکارش تموم ميشه.ترک تحصيل ميکنه.
به يکي ميگن:اگه دنيا رو بهت بدن چيکار ميکني؟
گفت:ميفروشمش ميرم اروپا.
يک رو. به ۱ نفر ميگن با شيشه جمله بساز
ميگه ساعت شيشه
يه روز به يك اسكلت مي گن دروغ بگو مي گه :
تپلوام تپولو صورتم مثل هلو
از سه نفر پرسيدند: شماها كي بدنيا اومده ايد؟
اولي: نيمه اول سال

دومي: نيمه دوم سال

سومي: در وقت اضافه.!!!!
يك روز به يك جواني مي گويند :

آقاي محترم جلوي پمپ بنزين سيگار نكش.

جوان جواب مي ده : برو ببينم من جلوي بابام هم سيگار مي كشم.!!!
يه روز قوچعلي و يه تهروني و يه اصفهوني ميخوان برن پيك نيك قوچعلي ميگه: ناهار رو من ميارم

تهرونيه ميگه : نوشابه هم رو من ميارم

اصفهونيه ميگه : منم دادشيمو ميارم!!!
فيله و مورچه هه باهم ازدواج ميكنن
فيله ميميره مورچه هه ميگه:
بدبخت شدم حالا بايد تا آخر عمر براش قبر بكنم !!
دو نفر بهم ميرسند.

اولي: از علي چه خبر؟

- علي مرد.

- چه جوري؟

- تريلي رفت رو انگشتش.

- ولي آخه اينكه نبايد منجر به مرگ بشه؟

- آخه وقتي تريلي روي انگشتش رفت, انگشتش توي دماغش بود...!!!
مردي رفيقش رو بعد از مدتها مي بينه و در مورد كار و بارش سئوال ميكنه.

رفيقش بالكنت زبون جواب ميده:

والله ما يييك كاكاكارخونه زديم ولي بعد از يكماه آآآتيش گرفت, و ههههمه اش سوخت.

بعد رفتيم تو خخخريد بوبوبورس بعد از يه يه يه يه هفهفته ۵ ميليون توتوتومن ضضضرر كردم, مرد به رفيقش ميگه:

با اينهمه ضرر خوبه كه سكته نكردي؟

رفيقش جواب ميده: پپپس فكككر كردي دارم اااداي عمه ات رو دددر ميارم؟؟؟!!!!
روزي يه نفر كه زبونش مي گرفته ميره دم دكه سيگارفروشي و ميگه:

- آآآقا بببخشيد سيسيگار دارين؟

صاحب دكه ميگه: نه, نننننداريم.

همون موقع يه نفر ديگه مياد و ميپرسه آقا سيگار دارين؟

صاحب دكه ميگه: نه آقا نداريم.

مرد اولي ناراحت ميشه و يقه فروشنده رو ميگيره و ميگه:

آآآقا دددمت گرم, حاحالا دديگه اااداي منو دددر مياري؟

صاحب دكه ميگه: نه نه جوجون تو اااداي اواونو دددر مي آآآآوردم!!!!!
سلماني از مشتري تازه كه مي خواست ريشش را اصلاح كند, پرسيد:

آيا من تا حالا ريش شما را اصلاح كرده ام؟

- نه آقا, اين جاي زخمها مربوط به زمان جنگ است.....
 
چند نفر مي رفتند كوه, سرپرست شون لكنت زبون داشت, از وسط هاي راه هي مي گفت: چ چ چ چ .

گروه ميرسه بالاي كوه, مي خواستند چادر بزنند, سرپرست ميگه:

چ چ چادر يادم رفت!!!ميگن اي بابا بايد برگرديم پايين, توي راه برگشت سرپرست همش مي گفته: ش ش ش ش .

خلاصه مي رسند پايين و مي بينند كه چادر نيست.
از هم مي پرسند چادرها كو؟

ميگه ش ش ش شوخي كردم!!!!!
اولي: تو از تبعيد مي ترسي يا حبس ابد يا اعدام؟

دومي: از هيچكدام, من فقط از زنم مي ترسم...!!
 
- آقاي سردبير باز هم اين روزنامه پر از اشتباه چاپيه امروز بيش از صد نفر تلفن كردند و اعتراض كردند.

- جناب مدير اجازه ميدين از امروز شماره تلفن روزنامه رو هم اشتباه چاپ كنيم؟؟؟!!!
يه بابايي خونه اش آتيش گرفت, هي ميرفت توي آتيش و برميگشت.

همسايه ها پرسيدند: چرا هي ميري تو و مياي بيرون؟

گفت: براي اينكه مادرزنم توي خونه ست.

پرسيدند: چرا بيرونش نمياري؟

گفت: ميرم تو, هي اين رو اون روش ميكنم, حالا زوده بيارمش بيرون!!!!
- آقا من اومدم خودم رو بيمه كنم.

- بسيار خب در مقابل چه حوادثي مي خواهيد خودتون رو بيمه كنيد؟

- در مقابل مادرزنم...!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
سير و پياز دعوا مي کنن، سير به پياز مي گه : برو گم شو ، بوي بدي داري.
 
پياز و سير با هم دعوا مي کنن، سير به پياز
مي گه: حيف که سيرم و الا مي خوردمت.
 
مورچه هه به تنهايي ۲ تا گندم ور مي داره، ديسک کمر مي گيره.
 
مي خواستن کچلي را ترور کنن، تو سشوارش بمب کار مي ذارن و به شامپوش مواد شيميايي
مي ريزن.
روزي خبر نگاري از عمران صلاحي، يکي از بزرگان
طنز پرداز و طنز نويس اين مرز و بوم، پرسيد؟ شما که خودتان ترک هستيد، چرا از اين همه جوک راجع به ترک ها ناراحت نمي شويد؟ عمران صلاحي در
جواب پرسش گر گفت: در باره مليت هاي بزرگ،
جوک درست مي کنند.
 
سوسکه مست مي کنه و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي !!!
 
مردي مي ره لامپ مهتابي بخره، داخل دکوني مي شه ولي چون نمي دونست چي بگه، مي گه: ببخشين حاج آقا، لطفا ۱ متر لامپ بدين !!!
 
اگه حيوونا قرار بود شغلي انتخاب کنن، حتما وال ملوان، گورخر زنداني، لک لک شالي کار، دارکوب نجار، زنبورعسل قناد، بلبل خواننده، کرم ابريشم بافنده، ميمون بندباز و کبوتر پستچي مي شدند.
 
طرف مي ره و در يخچال رو باز مي کنه و مي بينه: ژله هه داره مثل بيد مي لرزه، بهش مي گه: نترس ميخوام پنير بخورم.
 
شفچنكو از مسابقه شهر به شهر شبكه سه بدش ميومده، يه بار زنگ مي زنه به حسيني و مي گه : گوشي رو بدين به حسيني، حسيني گوشي رو ورميداره و مي گه: اسمتون؟ شفچنكو مي گه : ببين داداش، زود بگو هواپيماتو بيارن پايين، حسيني يه خورده ادا در مي آره و مي گه : چرا؟ شفچنكو مي گه: آخه تو هواپيماتون بمب گذاشتيم.
 
سوسکه با ملخ ازدواج مي کنه، بچه شون پروانه مي شه .
 
يه بره با مامان و باباش دعوا مي كنه، بعد مي ره سر خيابون و داد مي زنه: دربست كشتاركاه.
 
يه چيني رو دار مي زنن، مي شه: دارچين.
 
از فوتباليستي مي پرسن؟ چرا هميشه قبل از زدن گل مي ري حموم؟ يارو مي گه: آخه مي خوام گل هاي تميز بزنم .
گرگه مي ره خونه شنگول، منگول و حبه انگور.
در مي زنه و مي گه: شنگول، منگول، حبه انگور، در رو باز کنين، منم، مادرتون. پينوکيو در رو باز
مي کنه و مي گه: ببخشين از اينجا رفتن.
يه نفر مي افته تو جوب، مردم درش مي آرن،
ازش مي پرسن؟ سالمي؟ طرف مي گه: نه، من جاسمم.
 
يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.
يه خره لنز مي ذاره و مي ره تو جنگل، همه
حيوون ها نگاش مي کنن، مي گه: چي يه، مگه آهو نديدين؟
 
اخي، غضنفر و قوچعلي در بيابون هاي آفريقا گير مي افتن و گرمشون مي شه. براي خنک شدن، قوچعلي مي ره و يه بادبزن درست مي کنه،
غضنفر يه پنکه و اخي يه مي ره و با در ماشين بر مي گرده، بهش مي گن: در ماشين واسه چي؟
مي گه: ميخوام شيشه شو بدم پايين، هوا بي آد.
يه روز بامشاد با شورت مي ره تو خيابون، يه بابايي بهش مي گه: چرا با شورت اومدي تو خيابون؟ بامشاد مي گه: وفا داري، وفا داري، به شورت من چيکار داري؟
يه نفر مي خواسته يه ماهي رو خفه کنه، هي سر ماهي رو مي کنه زير آب و در مي آره.
يه مار عاشق مار ديگه مي شه، مي فهمه
شيلنگه.
از گوسفنده مي پرسن؟ بزرگترين آرزوت چي يه؟ مي گه: برا يه بار هم که شده، جلو وانت بشينم.

فرزاد عباسي.
طرف، كنار دو تا خر ژست مي گيره و مي گه: افسانه سه برادر.
ميخ هه مي ره عروسي، اون قدر قر مي ده که مي شه پيچ!!!
از روباهه مي پرسن؟ شاهدت کيه؟ مي گه: من بدون حضور وکيلم حرف نمي زنم!!!
كلاغه مي گه: من طاووسم. مي پرسن؟ پس چرا اين قدر سياهي؟ مي گه: ازسر كار اومدم.
مي پرسن؟ شغلت چي يه؟ مي گه: كارگر معدن زغال سنگم.
يه مرده با زنش سوار ماشين بودن و داشتن
مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه: مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام!!!
 
در يکي از نمايشگاه هاي کامپيوتري که اخيرا برگزار شده بود، بيل گيتس، موسس مايکرو سافت و ثروتمندترين مرد جهان، صنعت کامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا کرد: اگر فن آوري جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت فن آوري
کامپيوتر پيشرفت کرده بود، امروزه همه ما
ماشين هايي سوار مي شديم که قيمتشان ۲۵
دلار و مصرف بنزين آن ۴ ليتر در هر ۱۰۰۰ مايل بود.
جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام کرد:
اگر جنرال موتورز هم مانند مايکرو سافت پيشرفت کرده بود، اين روزها ما ماشين هايي با اين مشخصات سوار مي شديم: ۱- کيسه هوا قبل از باز شدن در هنگام تصادف، از شما مي پرسيد؟
re You Sure ، آيا مطمئن هستيد؟!
۲- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي کرد! ۳- هر دفعه که خط هاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي کردند، شما بايد يک ماشين جديد مي خريديد! ۴- گاه و بي گاه ماشين
شما در خيابان ها از حرکت باز مي ايستاد و شما چاره اي جز استارت مجدد (Restart) ، نداشتيد!
۵- گاهي اوقات در اثر کارهايي مانند گردش به چپ،
ماشين شما خاموش( Shut Down) مي شد و
استارت آن نيز از کار مي افتاد. در اين گونه موارد،
چاره اي جز نصب مجدد (Reinstall) موتور نداشتيد!
۶- فقط يک نفر از يک ماشين مي نوانست استفاده
کند مگر اين که با خريد مدل ۹۵ يا NT براي آن ، صندلي هاي بيشتري خريداري مي کرديد! ۷- ماشين هاي مکينتاش با موتور Sun بهتر - پنج بار سريع تر و راحت تر از ماشين هاي مايکرو سافت
بودند اما تنها در ۵ در صدجاده ها مي شد اين ماشين ها را يافت! ۸- چراغ هاي اخطار، وضعيت
بنزين، روغن و آب با يک چراغ General Fault
تعويض مي شدند! ۹- صندلي هاي جديد همه را مجبور مي کردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آن ها بکنند! ۱۰- جنرال موتورز خريداران ماشين هايش
را مجبور به خريد نقشه هاي راه ها مي کرد که
اصلا ممکن بود به درد رانندگان نخورد، هر گونه
تلاش براي پاک کردن اين گزينه، منجر به کاهش
کيفيت عمل کرد تا پنجاه در صد و بيشتر مي شد!
۱۱- هر بار که جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي کرد، خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد مي گرفتند، چون هيچ يک از عمل کرد ها و کنترل هاي ماشين، مانند مدل قبلي نبود! ۱۲- براي خاموش کردن ماشين، بايد دکمه استارت را مي زدند!

 
جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس
مي شينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي
بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور،
اسم من رابرته، من سه تا سوال داشتم؟
۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟
۲ - چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله
کنيد؟ ۳ - به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما،
بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج بوش
تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده،
زنگ تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند
مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲- چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ ۳- به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟
خروسه پول نداشته زن بگيره، مي ره گالينا بلانکا مي خره.

شايان
مي گن: هاچ، زنبور عسل، با لاخره مادرش رو در سايت اورکات پيدا کرد.
يه روز يه فيل مي ره بالاي درخت و مي گه: من گيلاسم، من گيلاسم.
تو عروسي، دامادو جو مي گيره، به عروس شماره تلفن مي ده.
از يه مرده مي پرسن؟ کجا ميري؟
مي گه: کارواش.
مي گن: پس ماشينت کو؟
مي گه: نزديکه، پياده مي رم.
- آقاي قصاب بهتون تبريك ميگم صاحب پسر سالمي شديد كه سه كيلو و نيم وزن داره.

- بااستخوون يا بي استخوون؟؟؟!!!
- محمود كه خيلي قوي بود, يك تنه ده نفر رو حريف بود چرا زخم و زيلي افتاده تو بيمارستان؟

- آخه يازده نفر ريختن و زدنش!!!!!
وكيل: من هرچه در توان داشتم براي نجاتت انجام دادم, ديگه كاري از دستم برنمياد.

قاتل: چرا برنمياد, نوكرتم, بيا و آقايي كن و بگو خودت مرتكب قتل شدي تا نوكرت تبرئه بشه!!!
پرويز وقتي ديد رفيقش كه تازه زن گرفته , مي خواهد به تنهايي سوار هواپيما شده و به ماه عسل برود, پرسيد:
پس زنت كو؟
رفيقش جواب داد:
اي بابا آدم در تمام عمر فقط يك بار ماه عسل داره, آن را هم نبايد به خاطر زنش ضايع و خراب كنه!!!!
عابري از يك نفر كه كنار خيابان ايستاده بود, پرسيد:
اينجا چرا ايستادي؟
مخاطب گفت: هفده, هفده, هفده...
عابر دوباره پرسيد: هفده, هفده يعني چه؟
گفت: فضولها رو ميشمرم و تو هفدهمي هستي...!!!
 
- اين بابا چيكار كرده كه جلبش كردن؟

- ميگن جيب كانگوروي باغ وحش رو زده!!!!
در سربازخونه.....

سرهنگ: اسمت چيه؟

سرباز: ممد.

سرهنگ: اين چيه دستت؟

سرباز: تفنگ.

سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و ....

سرهنگ رو به سرباز ديگر: اسمت چيه؟

سرباز: شعبان .

سرهنگ: اين چيه دستت؟

سرباز: خواهر, مادر ممده!!!!
مردي توي خيابان راه مي رفت و مي خنديد, دوستش بهش رسيد و پرسيد:

- چرا با خودت مي خندي؟ مگه ديوونه شدي؟

- نه, دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم.

كمي كه جلوتر رفتند مرد آنقدر خنديد كه سياه و كبود شد, دوستش سئوال كرد ديگه چي شده؟

- هيچي تابحال اين جوك را نشنيده بودم!!!!
عمله اي طبقه سوم يك ساختمان در حال كاركردن بوده كه ناگهان يك تيرآهن از بالا ميفته و گوشش از بيخ كنده ميشه, سرعمله بهش ميگه:

- ناراحت نباش, ميريم پايين و پيدايش ميكنيم و ميديم دكتر پيوند بزنه.

همه ميرن پايين و شروع ميكنن به گشتن, سرعمله گوش رو پيدا ميكنه و ميگه:

- ايناها پيدايش كردم.

عمله ميگه: نخير, اين گوش من نيست, مال من يك سيگار اشنو پشتش بود!!!!
احساسات متضاد به چي ميگن؟
به وقتي كه مادر زنتون روي ماشين آخرين سيستمتون سقوط ميكنه!
وجه تشابه زير شلواري با ژيان چيه؟
با هر دوتاشون تا سر كوچه بيشتر نميشه رفت!
دختري كه خوشگل بوده با مادربزرگش ميره پارچه فروشي, دختر به فروشنده:
يك قواره پارچه بدين و قيمت پارچه رو ميپرسه.
فروشنده كه هيز بوده جواب ميده: قيمتش ۱۰ تا ماچ, و دختر قبول ميكنه.
وقتي فروشنده پارچه رو مي پيچيده و نوبت حساب ميرسه, دختر داد ميزنه:
- مامان بزرگ بيا حساب كن!!!!!
دو نفر با هم كشتي مي گرفتند, اولي كه دومي او را ضربه فني كرده بود, گفت:
عمو فكر نكن هنر كردي ها هر كي با من كشتي بگيره اول ميشه ها...!!!
 
قاضي: خانم چرا با صندلي زدين توي سر شوهرتون؟
زن: آخه آقاي قاضي زورم نرسيد ميز رو بلند كنم!!!!
قاضي: شكايت شما از اين آقا اينه كه ايشان به شما گفتن احمق, بي شعور, نفهم؟
شاكي: بله قربان عين حقيقته.
قاضي: خب اگه عين حقيقته پس چرا شكايت كرديد؟؟؟!!!!
روزي يك آباداني با ماشيني تصادف كرد راننده مقابل باعجله پياده شد و بهش گفت: ببينم داداش تو سالمي؟
- نه والله من سالم نيستم, جاسم ام...!!!!
روزي شخصي در شهر ادعا ميكند كه من خدا هستم.
مردم شهر او را پيش حكيم ميبرند و حكيم باشي براي اينكه او را بترساند به او ميگويد:
- مرد ديگري پارسال ادعا ميكرد كه پيغمبر است و من دستور دادم او را كشتند.
اين شخص جواب داد كار خوبي كرديد چون او فرستاده من نبود...!!!
آخ آخ آخ اكبر تو رو خدا شانس رو مي بيني.
- چي شده؟
- امروز صبح چتري رو كه ديشب ازت امانت گرفته بودم, تو اتوبوس جا گذاشتم.
- دستت درد نكنه تو اسم اين رو ميگذاري شانس؟
- معلومه, فكر كن اگه چتر خودم بود اسمش ميشد بدبختي...!!!!
راند اول مسابقه بوكس تموم شده بود و بوكسور در گوشه رينگ از ضربات حريف گيج و منگ افتاده بود.
مربي مشغول بادزدن بود كه زنگ راند بعد به صدا در آمد.
بوكسور ضربه خورده گيج باشنيدن صداي زنگ به مربي گفت:
عزيزم برو ببين كيه در ميزنه, آخ سرم!!!!
مردي بعد از تصادف شديد رانندگي در بيمارستان تازه به هوش آمده بود, با ناله گفت: چي شده؟ چي بر سر من آمده؟

پرستار گفت: آرام باش و شجاع, تو در تصادف پاهايت له شده و ما مجبور شديم هر دوتا رو قطع كنيم.

مرد گفت: عجب خبر بدي. هيچ خبر خوبي ندارين به من بدين؟

پرستار گفت: چرا, اين بيمار بغل دستي ات حاضره شلوار و كفشهايت رو به قيمت خيلي خوبي ازت بخره
يك فيزيكدان ايراني كه در سازمان فضايي ناسا كار ميكرد, اسم مادرزنش را در ليست داوطلبين اعزام به مريخ ثبت كرد. دوستانش پرسيدند
آيا او ميداند و به اين مسافرت رضايت داده است؟
فيزيكدان جواب داد:
ما براي خدمت به بشريت و علم بايد بيشتر از اينها قرباني بدهيم
 
يه روز دو تا دوست داشتند با هم صحبت ميکردند که يکيشون برميگرده ميگه :
امير من يه مدتيه دچار فراموشي شدم .
امير ميگه :
از کي ؟
يارو ميگه :
چي از کي ؟
يارو از تير ميره بالا از مرداد مياد پايين .

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
 

دردهای من

 جامه نيستند

                تا ز تن درآورم

چامه و جکامه نيستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نيستند

               تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

                                     قيصر امين پور

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
http://tapeshweekly.org/tapesh50.html
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
tapesh
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
Acoustica Photos Forever 1.0 build 10

یک برنامه عالی برای عکسهای درون کامپیوتر شما.این برنامه تمام هارد کامپیوتر شما را جستجو میکند و تمام عکس ها ی توی کامپیوتر را پیدا کرده و بعد عکس ها را  دسته بندی میکنه و بعد هم اونها را رایت میکند.


۱.۹۸ مگابایت           Download        

 Name   : Geo4ce//TSRh
Serial : 02PHX-DD4TV-A3T3S-AET1A

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

۱ـ گیتار سرخ

ستایش

پرسه

هیچکی مثل تو نبود

بارون

6 ـ محال نیست

جوونه

باغ خیال

هیچکی مثل تو نبود (ریمیکس)

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
به گفته مسئوان سازمان سنجش  نزدیک به ۶۰٪ سوالات امسال  از سوالهای آزمونهای ساهای قبل

طرح شده است .

پیشنهاد میکنم  حتما" کتابهای تکمیلی  طبقه بندی شده  کانون  (چاپ جدید ) که در دو جلد  سوالها

و کلیدهای تستها  آزمونهای  ۶۸  تا  ۸۳   می باشد   را بخونید .

 

امیدوارم  موفق با شید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1384ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

اي دل آفرين به تو كه تا حالا دق نكردي. اي دل! آفرين به تو كه تا روز اعدام قاتل فرزندت طاقت‌ آوردي. اگه مي‌دادنش دست من، بندبند بدن‌شو از هم جدا مي‌كردم. تيكه تيكه‌شو مي‌انداختم جلوي سگا تا ديگه اثري از آثارش باقي نمونه. مگه بچه من چي كاركرده بود. طفل معصوم رفت از مرغداري آب بياره، اين بيجه خدانشناس گرفت سرش را گذاشت رو جدول و بيخ تا بيخ بريد. آخه من دردمو به كي بگم. اي خدا! مي‌گن بعد از اين‌كه بچمو اذيت كرده گذاشته لاي ديوار و آجر گذاشته روش.
اين‌ها را مادر كلان (مادربزرگ) يكي از بچه‌هاي پاكدشتي مي‌گويد كه نوه‌اش سال گذشته توسط «محمد بيجه» به طرز وحشتناكي به قتل رسيد. سرانجام پس از مدت‌ها جنجال و شايعه، آخرين روزهاي اسفند كه جامعه در التهاب استقبال از بهار و عيد بود، ناگهان خبر اعدام بيجه، اعلام و روز بعد اجرا شد. نوع برخورد با ماجراي بيجه و پايان آن را بايد در وقتي مناسب بررسي و به آن پرداخت.


عکس از محسن صالحی

ساعت 7 صبح 26 اسفند 83 ، ميدان اصلي پاكدشت
همه منتطر بهارند اما انگار روي سرسره‌ها و چرخ‌فلك‌هاي اين پارك (پارك معلم جنب ميدان معلم) هنوز گرد و غبار پاييزي پاك نشده است. قراراست قاتل كودكان در ملاء عام به دار مكافات آويخته شود. هنوز ساعات زيادي از طلوع خورشيد نگذشته است. دنبال ميدان اصلي پاكدشت مي‌گشتيم، اما همين كه به پاكدشت نزديك شديم ديگر نيازبه پرسش نبود.
پير و جوان و كوچك و بزرگ به صورت گروهي براي تماشاي اعدام بيجه بچه‌كش به سوي ميدان اصلي شهر مي‌روند. قراراست بيجه را ساعت 9 صبح بياورند اما جمعيت مشتاق براي پيداكردن جا و ديدن كوچك‌ترين جزييات اعدام هيجان دارند. دور ميدان با ميله‌هاي گرد و عمود حفاظ كشيده‌اند. جمعيت تماشاگر اجازه دارند از پشت ميله‌ها شاهدصحنه اعدام بيجه بچه‌كش باشند.
چند دختر دانش آموز با روپوش و مقنعه سورمه‌اي به سرعت خود را به پشت ميله‌ها مي‌رسانند و براي بقيه بچه‌ها نيز جا مي‌گيرند. آنها دانش آموزان دبيرستاني هستند و مي‌گويند: «امروز آخرين روز مدرسه بود، اما مدرسه رو پيچونديم! تا بياييم تماشا.»

گزارش تصویری از اجرای حکم بیجه ، جنایتکار پاکدشتی

مگه ديدن مراسم اعدام تماشا داره؟
به نظر شما نداره. خيلي هم ديدن داره.
-آخ، آخ بچه‌ها خانم مديرم اون‌طرف وايستاده. زينب سرتو بيار پايين.
وزينب در جواب مي‌گويد اگر اومدن به اينجا بد بود چرا خانم مدير خودش هم اومده؟
ناگهان چشمم به دادگستري روبه‌روي ميدان مي‌افتد. يك كتابخانه هم هست و دستي آهني كه از درون ميدان سبز شده و انگار كاغذي دردست دارد. خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه اين دست و كاغذ وسط ميدان پاكدشت (حالا ميدان اعدام بيجه) چه معنايي دارد. زني كنار گوش من زمزمه مي‌كند كه چقدر دوست داشته اعدام بيجه را ببيند.
مردي براي بغل دستي‌اش تعريف مي‌كند كه از ساري براي ديدن اعدام بيجه آمده است. بعد معلوم مي‌شود يك‌نفر نيست. يك ميني‌بوس دربست گرفته‌اند و از ساري آمده‌اند براي تماشا!
جماعت هر لحظه جمع‌تر مي‌شوند و هركس حرفي مي‌گويد. زن‌ها از وحشي‌گري بيجه مي‌گويند و ترس از چشمان‌شان بيرون مي‌ريزد. بچه‌ها هم كم نيستند. حتي تعداد عكاسان و خبرنگاران كه ميان‌شان از خبرگزاري‌هاي خارجي هم ديده مي‌شوند، بسيار بيشتر از حد معمول به چشم مي‌آيد. هرچه جمعيت بيشتر مي‌شود، حركات ماموران پرشمار نيروي انتظامي هم بيشتر مي‌شود تا جايي كه كار به باتوم و كتك مي‌رسد!
پدر و مادر «احمدرضا تهامي» اولين قرباني فاجعه پاكدشت با چشماني اشكبار منتظر اعدام قاتل فرزندشان هستند. عكس احمدرضا را در دست گرفته و زار مي‌زنند. مادر بعد از تعريف ماجرا و مصيبت‌هايي كه در اين مدت براو گذشته مي‌گويد بيجه فقط بچه‌هاي ما رونكشت ما رو هم كشت. حالا هم هيچ چي برامون نمونده. دلمون، عشقمون، زندگيمونو گرفتن، حالا حتي اجاره خونه هم نداريم كه بديم. بچه ما رو بيشتر از احمدرضا كشته، من بيشتر از بچم مردم.
تكليف ديه‌ بچه‌ها چه مي‌شود؟
همه خانواده‌ها جز خانواده‌ تهامي براي دريافت ديه فرزندانشان قبل از اجراي مراسم اعدام جلوي فرمانداري پاكدشت جمع شده‌اند و از مسوولان مي‌خواهند هرچه سريع‌تر به اين مشكل‌شان رسيدگي شود. گويا مسوولان گفته‌اند رييس جمهوري قول پرداخت ديه را داده است.
محل اعدام با حصار از محدوده اطراف جدا شده است. طناب آبي رنگ چوبه‌دار در باد ملايم صبحگاهي تكان مي‌خورد. جمعيت دورتر تعدادشان آنقدر زياد است كه آدم با ديدن آنها چشمش سياهي مي‌رود. تعدادي از افراد جلوي ديد آنها را گرفته‌اند و تماشا برايشان سخت است. مرتب اعتراض مي‌كنند و مي‌خواهند ميله‌ها را كنار بزنند و داخل گود بيايند. قلب‌ها آرام و قرار ندارند. نگاهم به عكس‌ها و اعلاميه‌هاي خانواده‌هاي داغدار خيره‌مانده است. گردو غبار زيادي در فضا پيچيده است. چند خبرنگار خارجي كه دست و پا شكسته فارسي حرف مي‌زنند با تعجب به چوبه‌دار مي‌نگرند.
پدر و مادر دل شكسته احسان زارع پسر بچه 11 ساله‌اي كه توسط بيجه كشته شد كنارم ايستاده و در جواب به سوال‌هاي پي‌درپي‌ام فقط مي‌گويند دلمان مي‌خواهد چشم‌هايش را از كاسه درآوريم وگرنه اين‌جوري دلمان خنك نمي‌شود.
مادر «محسن خسروآبادي» 16 ساله مي‌گويد كاش زودتر مي‌آوردنش، نمي‌دانم چرا آنقدر معطل مي‌كنند، خيلي داغداريم.
پدر يكي ديگر از بچه‌ها محكم ميله‌ها را در آغوش گرفته و هق هق گريه مي‌كند و مي‌گويد اگر فقط بچه‌هارو مي‌كشت آنقدر آتيش نمي‌گرفتيم. اما سر بچم بلا آورده. دلم مي‌خواد خودم شلاقش بزنم.
خانواده«محمد جعفري» 13 ساله، مظلومانه در محوطه مخصوص ايستاده‌اند. پدرش مي‌گويد محمد دومين بچه من بود. حالا با همه خانواده‌‌ام اومدم مرگ قاتلشو ببينم. عكس فرزندش را نشانم مي‌دهدكه بانمك است و بازيگوشي نوجواني در چهره‌اش ديده مي‌شود.
پدرش مي‌گويد: «زبون سوخته‌شو برام آوردند و بعد با هق هق ادامه مي‌دهد: «به خدا نداشتيم اما پنج هزارتومن پول كرايه آمبولانس از ما گرفتن و يه تيكه از بدن بچه بي‌زبونمو تحويلم دادن.»
صداي ترقه، نارنجك، هوراكشيدن و سوت حاضران مي‌آيد و اين يعني زودتر قاتل را بياوريد اعدامش كنيد.
صداي هوراكشيدن مردم يعني خبر جديدي است. جمعيت نزديك ميدان فشرده‌تر مي‌شوند.
10صبح بيجه را مي‌آورند. با آمدن بيجه مردم واكنش‌هاي متفاوتي از خود نشان مي‌دهند. خون اولياي دم به جوش آمده مي‌خواهند هرطوري شده خود را به درون محوطه اعدام بكشانند.
بيجه را بالا برده‌اند و كنار بالابرعمود جرثقيل گذاشته‌اند، لباس‌هايش را در مي‌آورند، خيلي خونسرد است.
ده و هفت‌دقيقه، قرآن خوانده مي‌شود و دادستان سخنراني مي‌كند.

شقایق آرمان

(ادامه در هفته نامه تپش)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1384ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

کاربران ويندوزXPميتوانند با استفاده از اين ترفند سرعت اينترنت خود را به150 تغيير دهند! براي اينكار...

بر روي my computer راست كليك كنيد .سپس روي propeties كليك كنيد و hardware رابزنيد.روي device manager كليك كنيد.مودم را باز كرده ومودم خود را انتخاب كنيد سپس propeties را بزنيد. روي advanced كليك كرده و در Extra اين : AT&FX را بزنيد.

حالا بريد حال کنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

دوستان عزيز سلام

 من  اين آموزش را در وبلاگ نوشتم. برنامه Modem spy چندين كار مهم را انجام مي دهد كه بنده آنها را به صورت فهرست وار در زير آورده ام.

1- پيدا كردن شماره تلفن كسي كه با وي چت مي كنيم

2- ظبط مكالماتي كه از تلفن صورت مي گيرد

3- نمايش دادن شماره تلفن شخصي كه به شما تماس مي گيرد(Caller ID) هر كس اين برنامه را مي خواهد اينجا را كليك كند.

خوب حالا روش كا با نرم افزار:

بعد از دريافت و اجراي نرم افزار يك شمايل كوچك در نوار وظيفه ويندوز مشاهده مي نماييد. كه براي دسترسي به ترم افزار مي توانيد روي آن كليك كنيد.

ابتدا تنظيمات مربوط به نرم افزار:

روي منوي فايل كليك كرده و گزينه Preferences را انتخاب نماييد. سپس زبانه Harware را انتخاب نماييد و در آنجا مودم خود را براي نرم افزار مشخص نماييد. همچنين تيك هر دو گزينه را بزنيد و در پايين اين دو گزينه كارت صوتي خود را براي نرم افزار مشخص نماييد.حال به سراغ تب Recording برويد اگر بخواهيد تمامي مكالماتي كه با شما تماس گرفته مي شود را ظبط كنيد بايد تيك مربوط به گزينه Record all incoming calls را بزنيد در قسمت Answer a call in seconds نيز در جاي خالي بايد مدت زماني را كه براي فعال شدن برنامه وقتي كه كسي با شما تماس مي گيرد براي ظبط مكالمات مي باشد را وارد نماييد كه بهتر است زمان 10 ثانيه باشد. اگر بخواهيد كه شما مكالماتي كه با ديگران تماس مي گيريد را ظبط كنيد بايد تيك مربوط به گزينه Record all outcalling … را علامت بزنيد.البته اگر اين تيك فعال باشد برنامه هر 30ثانيه خط تلفن را براي شناساي اينكه كسي صحبت مي كند يا نه چك مي نمايد. براي تغيير اين زمان مي توانيد در قسمت Check for dial tone زمان مربوطه را وارد نماييد.

حال تب Save as را انتخاب نماييد.در قسمت Change format مي توانيد فرمت مناسب براي ظبط مكالمات را انتخاب نماييد

در قسمت Advanced نيز هيچ گونه تغييري ندهيد در انتها گزينه Apply را كليك كنيد

حال دوباره به صفحه اصلي برنامه بر مي گرديم.در قسمت Input device گزينه Modem و در قسمت Outpout device نيز Sound carad را انتخاب نماييد و هر دو تيك كنار آنها را علامت بزنيد در پايين نرم افزار نيز تيك Record all incoming calls را نيز علامت بزنيد. خوب تمام شد. اين نرم افزار به شرطي كا مي كند كه مودم شما از قابليتهايي كه اين نرم افزار دارد و در بالا معرفي شد پشتيباني كند اگر بعد از نصب نرم افزر با پيغام خطايي مواجه شديد يعني مودم شما از اين قابليتها پشتيباني نمي كند

در صورتي كه مشكلي برايتان پيش آمد پيغام بگذاريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 تماس های تلفني هنگام اتصال به اينترنت اكثر كساني كه از خونه به 
 اينترنت وصل ميشن ناراحت اين قضيه هستن كه هنگام اتصال تلفن اشغاله 
 وكسي اگر زنگ بزند ما متوجه نميشيم . بانرم افزار Phone Tray DialUp 
 شما ميتونين Online باقي بمونين بدون اينكه تماسهاي مهمي كه به منزل 
 ميشه رو از دست بدين! وقتي شما Online هستين و زنگي زده ميشه PhoneTray 
 به شما اطلاع ميده كه فلان شماره الان داره تماس ميگيره. در ضمن انتخاب 
 با شماست! ميتونين به تلفن جواب بدين و اتصال رو قطع كنين يا جواب ندين 
و Online باقي بمونين. اين برنامه از V.92 مودم شما و سيستم انتظار 
تماس( همان دو خطه شدن) شركت مخابرات سرويس دهنده تلفن استفاده ميكنه و 
شما رو آگاه ميسازه از تماسهاي ورودي ! براي اين كه اين نرم افزار بهتر 
كار كنه شما بايد حتما مودمي داشته باشيد كه سيستم CallerID رو ساپورت 
كنه. اين برنامه هنگام تماس با صفحه ي كوچكي كه در زير ويندوز باز 
ميكنه شما رو آگاه ميكنه همچنين ميتونه از طريق سيستم Text-To-Speech 
نام شخص تماس گيرنده ( قبلا يك سري شماره ها و نام مالك اونا رو به 
حافظه برنامه ميديم) و شماره ي اونو براتون ميخونه. انواع Ring Tone 
براي صداي زنگ از ويژگيهاي جالب ديگه ي اونه كه در حدود 20 عدد در 
حافظه داره و شما ميتونين از هر فايل صوتي كه بخواين به جاي صداي زنگ 
استفاده كنين.
PhoneTray تمامي تماس هارو ضبط ميكنه و يك History كامل (شامل زمان 
تماس .و تاريخ و...) براي ما ذخيره ميكنه . از ويژگيهاي هاي قابل توجه 
اين برنامه اينه كه شماره هاي مزاحم رو ميتونه Block كنه كه اگر تماس 
بگيرند براي شما زنگي خورده نشه ‌(البته در صورتي كه تلفن ديگه اي در 
خونه نباشه و Phone Tray تنها دريافت كننده تماسها باشه)! از خود 
برنامه هم ميشه به عنوان تلفن استفاده كرد و به تماس پاسخ داد( با 
داشتن Headset و تنظيم اون). مطمئن هستم كه 100% براي خيلي از شما 
عزيزان يك چيز ضروري بود.در ضمن اين برنامه با ويندوز هاي سرس NT كار 
ميكنه و 98 و ME رو ساپورت نميكنه. Phone Tray DialUp رو ميتونين از 
اينجا: 
دانلود كنين نسخه ي 2.0 اين برنامه را با حجم 900 كيلو

اينم شماره سريالش که تو کمتر سايت يا وبلاگی هست!!!

S/N: 2N91RB7-8995AWQ-J86FUBF-MN6GE

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

گفتگو -

محمد و رضا هر دو تنها 14 سال دارند. حتي نمي‌توانستند چند كلمه مودبانه حرف بزنند و به سوالات قاضي پرونده جواب بدهند. به راحتي مي‌شد فهميد كه به قلدر بودن و گستاخي افتخار مي‌كنند. برخلاف تمام مجرمان خيره‌خيره به قاضي نگاه مي‌كردند و با لحني خاص حرف مي‌زدند. محمد درباره جرمشان مي‌گفت: ما كاري نكرديم. رفته بوديم دم مدرسه دوست دختر رضا. اما دختره رو نديدم. چند تا از اين دخترها كه خيلي ادعا دارند داشتن رد مي‌شدن كه سعيد به اون‌ها متلك انداخت. يكي از دخترها شروع كرد به فحش دادن. آخه فيس و افاده داشت.


فكر مي‌كرد داداشش مي‌خواد بخوردش سعيد به غيرتش برخورد كه يك دختر فيسقلي بهش حرف‌هاي گنده گنده بزنه. مقنعه دختر رو كشيد. من هم يك لگد زدم به پاش. داشتيم حسابي اذيتشون مي‌كرديم كه سرو كله يك مامور پليس پيداشد. الكي به ما گير داد كه مزاحم دختر مردم شديد. ما كه كاري نكرده بوديم. تو محل ما دزدي مي‌كنن، آدم مي‌كشن و ... آخر سر هم مي گويند كاري نكرديم. بعد براي يك كلمه حرف حساب به يك دختر لوس و نُنُر به ما گفتن شما جرم كرديد. سعيد اشاره كرد كه در بريم. تا اومديم فراركنيم سر وكله دو تا پليس ديگه سر رسيد. بي‌انصاف‌ها بدجوري زدن پس گردن رضا. سعيد تقريباً فراركرده بود وقتي برگشت و ديد من و رضا گير افتاديم به هر حال با ما نون و نمك خورده بود به همين خاطر برگشت با يك مامور درگير شد. يك دفعه ديدم كه سعيد چاقو شو درآورد تا ضربه‌اي به مامور بزند. ولي يكي ديگر از مامورها چاقو را از دستش گرفت. سعيد خيلي بچه تيزيه، سريع جيم زد ولي بي‌انصاف‌ها يك گلوله به پايش شليك كردند. خوني بود كه از سعيد مي‌رفت.

تپش: حرفش را قطع كردم و پرسيدم الان سعيد كجاست؟
سعيد در بيمارستان بستري شده.
چرا رضا چاقو همراش داشت؟
مرد مگر مي‌شه چاقو نداشته باشه. ما هم هميشه چاقو همراه داريم، خوب گاهي لازم مي‌شه.
چاقو به چه دردي مي‌خوره؟
به درد دفاع از خود و هزار تا كار ديگه.
تا حالا جرمي مرتكب شدي؟
جرم جرم كه نه. چند بار خرده دزدي كرديم. يعني چيزميز قاپيديم.
چه چيزهايي؟
خوراكي و وسيله. البته چند بار هم كيف‌قاپي داشتيم. ولي خلاف آنچناني نه.
درس مي‌خوني؟
مدرسه مي‌رم ولي درس مرس رو دوست ندارم.
خونه شما كجاست؟
همين اطراف دادگاه (خيابان شاهپور).
بزرگ شدي مي‌خواهي چه كاره بشي؟
مكانيك البته اگر بشه مي‌خوام برم وردست عمويم.
قبلاً هم دخترها را اذيت مي‌كردي؟
اصلاً دخترها آفريده شدن براي اذيت كردن. خيلي لوس و پررو هستن ولي بعضي‌هاشون حرف آدم سرشون مي‌شه و بزرگ و كوچك مي‌فهمند. حاليشون مي‌شه كه بايد با يك مرد درست صحبت كنند. چند بار قبل اونها را اذيت كرديم.
چه طور اذيتي؟
هر جوري كه فكر كنيد. گاهي اونها به شدت گريه مي‌كردن و مي‌ترسيدن.
چرا مي‌ترسيدن، مگر چكار مي‌كرديد؟
حرفي نزد. با تمام گستاخي خجالت كشيد كار نادرست و زشتشان را به زبان بياورد.
وقتي اونها گريه مي‌كردن دلتان برايشان نمي‌سوخت؟
ول كن ديگه يك چيز ديگه بپرس.
اون دخترها از شما شكايت كردن؟
نه هنوز كه كسي نمي‌دونه ما در دادگاه هستيم.
پدر و مادرتان چطور؟
اونها امروز ظهر فهميدن دستگير شديم.
فكر مي‌كني چه رفتاري با شما داشته باشن؟
وقتي آزاد بشم كتك حسابي از بابام مي‌خورم به قول خودش آنقدر كه سير بشم و ديگه هوس كتك نكنم. پدرم معتاد است وقتي نعشه مي‌شه اونقدر من را مي‌زند كه تا چند روز نتوانم از خانه خارج بشوم.
وقتي آزاد شدي رفتارت رو تغيير مي‌دهي؟
نمي‌دونم حالا كه اينجا هستم تا ببينيم چي پيش مي‌آيد.
خيلي بد آدامس مي‌جويد و زنجير نقره‌اي را بين پاهايش به نحوي مي‌چرخاند كه از چشم قاضي پنهان باشد. با سن و سال كمش با آن كه دست و پايش به زنجير كشيده شده بود، با نگاه دختران و زناني را كه در دادگاه بودند آزار مي‌داد. كاملاً روشن بود كه پس از آزادي او بدتر از قبل خواهد شد. در زندان چيزهايي را كه بلد نيست هم فراخواهد گرفت و گرگي زخمي به جامعه باز مي‌گردد. گرگي كه ديگر باران را هم ديده. وقتي مي‌خواستند از دادگاه خارج شوند با لحن بي‌ادبانه گفت: سعيد انتقام مي‌گيره آخه اون يك بچه سوسول كه نيست سعيد پلنگه.

April 12, 2005 , 06:19 PM
+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

روی جلد -

رابطه نامشروع مادرفرزندي
هيچ شباهتي با مجرمان نداشت. نه شرارت در چشمان سياهش موج مي‌زد و نه گستاخي در رفتارش به چشم مي‌خورد. گويا برلبانش قفل زده بودند كه آنقدر به سختي لب مي گشود. به سوالات قاضي پرونده خيلي آرام پاسخ مي‌داد و در بين حرف‌هايش گاه گاه به فكر فرو مي‌رفت. حتي تصور آن كه سام- ش مادرش را به قتل رسانده است باورنكردني بود. وقتي از شب حادثه حرف مي زد به زمين خيره مي‌شد و بغض برگلويش چنگ ميزد.
در حالي كه صدايش مي‌لرزيد با سري خميده به قاضي نگاه كرد و گفت:
مادرم مورد اخلاقي داشت. يعني زن خوبي نبود، البته تا حدي هم دست خودش نبود. شايد هم بتوان گفت به نوعي بيمار بود. از پدرم هم خاطره خوبي ندارم. چند سال پيش آن دو از هم جدا شدند. البته پدرم در زندان بود و مادرم غيابي از او طلاق گرفت. مادرم، سميه چند ماه بعد از جداشدن از پدرم دوباره ازدواج كرد.


عکس از محسن صالحی

اما او و همسرش هر روز با هم دعوا داشتند تا اين‌كه بالاخره بدون آن كه رسماً از آن مرد جدا شود او را ترك كرد و از حدود 4 سال پيش من و او تنها با هم زندگي مي‌كرديم. آن زمان من 19 سال بيشتر نداشتم. ولي خوب و بد را مي‌فهميدم. اوايل مي‌ديدم كه مادرم هر شب ديروقت به خانه مي‌آيد. بعد از مدتي او صبح از خانه خارج مي‌شد و تا شب نمي‌آمد. دورادور حرف‌هاي بسيار بدي درباره او مي‌شنيدم. ولي به هر حال سميه مادرم بود پس سعي مي‌كردم آن حرف‌ها را باور نكنم. تا آن كه به خودم ثابت شد تمام حرف‌ها راست است. پس از چند ماه كه او همسر دومش را ترك كرده بود، يك شب متوجه شدم او بر سر بالين من آمده. اول متوجه نشدم چه قصدي دارد ولي بعد... ببخشيد آقاي قاضي خجالت مي‌كشم بگويم. او مرا مجبور مي‌كرد كه با او رابطه نامشروع و نادرست برقراركنم. من سن و سالم خيلي كم بود اما از اين روابط عذاب وجدان داشتم. هر روز كه مي‌گذشت من عصبي‌تر مي‌شدم و نسبت به او احساس تنفر مي‌كردم. چند بار خواستم از آن خانه بروم و يك زندگي سالم براي خودم تشكيل بدهم ولي مادرم اين اجازه را به من نداد. حتي با هم چند بار درگير شديم ولي نتيجه آن شد كه من باز در آن خانه كثيف بمانم.
او مريض بود. وقتي كه نمي‌توانست خواسته‌هاي خود را ارضا كند مثل ديوانه‌ها با من دعوا مي‌كرد. فحاشي مي‌كرد و خانه را برايم جهنم مي‌ساخت. تنها زماني كه به بهانه كار از خانه خارج مي‌شدم آرامش روحي داشتم. به همين خاطر هر شب ديرتر از همه همكارانم به خانه مي‌رفتم. حتي گاه ساعت‌ها در خيابان‌ها بي‌هدف پرسه مي‌زدم. اما فرقي نمي‌كرد هر لحظه كه به خانه مي‌رسيدم آن هيولا به من حمله‌ور مي‌شد. چهار سال تحمل كردم و عذاب كشيدم. هزار بار او را نصيحت كردم كه دست از سر من بردارد و دوباره ازدواج بكند ولي او مي‌گفت همه مردها بدذات هستند و فقط تو خوبي. از يك طرف دلم برايش مي‌سوخت چون او جز من كسي را نداشت و از سوي ديگر هر روز بيشتر از او بدم مي‌آمد. چهارشنبه هفته گذشته من باز پس از اتمام كار، بي‌هدف به اين سو و آن سو رفتم تا كمي ديرتر به خانه بروم، شايد سميه خواب باشد و من بتوانم كمي آرامش داشته باشم. احساس مي‌كنم ديوانه شده‌ام. گاهي اوقات بي‌اختيار گريه مي‌كنم و گاه دلم مي‌خواهد خود را بكشم. آن شب حدود ساعت يك به خانه رفتم. مادرم هنوز بيدار بود به محض آن كه وارد خانه شدم شروع كرد به فرياد زدن كه چرا ديربه خانه مي‌روم و تا آن وقت شب چه مي‌كنم؟
بدون آن كه جوابي به او بدهم به اتاق خودم رفتم و در را قفل كردم. اما فايده‌اي نداشت. سميه يك كليد اضافه از در اتاق من داشت. در را بازكرد و به اتاقم آمد. همچنان فحاشي مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد.
من در رختخوابم خوابيدم و طوري وانمود كردم كه خواب هستم. پس از دقايقي او از اتاق خارج شد. تنها راه من براي رهايي از دست سميه اين بود كه با او دعوا كنم. فكر كردم كه مي‌توانم كمي استراحت كنم. چند ساعت بعد آرام آرام پلك‌هايم سنگين شد و به خواب رفتم. دقايقي بيشتر آن آرامش زودگذر طول نكشيد در خواب و بيداري احساس كردم كه دستان كثيفش در موهاي من بازي مي‌كند. محكم دستش را گرفتم و او را محكم به گوشه اتاق پرت كردم.
ديوانه شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه بكنم. فقط فرياد مي‌كشيدم و از او مي‌خواستم مرا راحت بگذارد. از شدت عصبانيت شروع كردم به گريه كردن. ديدم كه آرام به سمت من مي‌آيد. فكركردم كه حتماً‌ دلش به رحم آمده و ديگر قصد دارد مرا رها كند.
اما اين فكر كاملاً اشتباه بود. جنون به سرش زده بود. مي‌ديد كه من گريه مي‌كنم باز به فكر خودش بود. از كوره در رفتم. مي‌دانستم اگر چند لحظه بيشتر آنجا بمانم حتماً از شدت عصبانيت سكته خواهم كرد. بدون آن كه لباس‌هايم را عوض كنم از خانه خارج شدم. وسط حياط بودم كه به خودم آمدم، به ساعت مچي‌ام كه نگاه كردم ديدم ساعت 5/3 شب است. جايي براي رفتن نداشتم بنابراين تصميم گرفتم به پاركينگ ساختمان بروم تا كمي آرام شوم. ديگر خسته شده‌بودم. هر راهي را امتحان كردم تا او بفهمد كه كارش درست نيست و من حق دارم با زن دلخواهم ازدواج كنم و زندگي سالمي داشته باشم. هرلحظه كه مي‌گذشت با مرورگذشته حس تنفر و انزجار بيشتر در قلبم رسوخ مي‌كرد. تصميم گرفت كه او را از سر راهم بردارم. يك ميله بلند و سياه نظرم را جلب كرد. چند دقيقه در حالي كه ميله در دستم بود فكر مي‌كردم كه چطور مادرم را بكشم. بعد از يك ساعت دوباره به خانه برگشتم. خيلي آرام گامم برمي‌داشتم، اميدوار بودم او به خواب رفته باشد. وقتي وارد اتاق خوابش شدم ديدم كه آنجا نيست به اتاق خودم رفتم او برروي تخت من خوابيده بود. بهترين وقت براي انتقام گرفتن و رهايي از چهار سال عذاب بود. چند ضربه محكم با لوله‌ آهني به سرش زدم. خون تمام رختخواب را گرفته بود. حس خوبي داشتم. از دستش راحت شدم. دقايقي خنگ و مبهوت به جسم بي‌جانش نگاه مي‌كردم. نمي‌دانستم چه كردم. در فكر آن بودم كه راهي پيدا كنم تا قتل را به گونه‌اي جلوه دهم كه مقصر شناخته نشوم. خيلي سريع جسد سميه را به حمام بردم. و تمام ملحفه‌هاي سفيد را دريك كيسه مشكي قراردادم. پتوي تميزي روي تختم كشيدم و تمام آثار جرم را از بين بردم. براي آن كه كسي به من شك نكند، تصميم گرفتم ماهواره، تلويزيون و ويدئوي خانه را با خود ببرم تا نشان دهم كه دزد به خانه زده و لوازم برقي را هم به سرقت برده.

(ادامه در هفته نامه چاپی تپش)

فاطمه منطق

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

-

«مرجان مرد. او را كشتم تا داغش را به دل شهاب بگذارم، كشتم تا ديگر هرزگي نكند.»
اين‌ها را عبدالحسين 22 ساله، شغل قصاب، هفتم مرداد سال گذشته روي ميز توالت اتاق خواب خانه‌اش در شهرك مشيريه تهران نوشت.
عباس برادر مرجان آن روز وقتي به خانه خواهرش رفت او را نيافت بنابراين نزد خواهر ديگرش «ليلا» رفت سراغ مرجان را از او گرفت.«ليلا» مشكوك شد.


photo by Mohsen Salehi
قاتل
indoor471.jpg
مقتول

چند روز پيش مرجان از دست رفتارهاي غيرقابل تحمل شوهرش دست به خودكشي زده بود. به گفته ليلا، شوهر مرجان حتي به باد كولر هم شك داشته است!
عباس و خواهرش بلافاصله به خانه مرجان رفتند و با ديدن جملات مرگباري كه روي در خانه خواهر 19 ساله‌شان نوشته شده بود در را شكستند و وارد آپارتمان شدند. به گفته «ليلا» (خواهر مقتول)، متهم به قتل قبل از خارج شدن از خانه در را سه قفله كرده و كليد را داخل آن شكسته بود تا دسترسي به جنازه براي خانواده‌اش به راحتي امكان پذير نباشد. عباس(برادر مقتول) به سرعت در خانه را شكست و همراه ليلا وارد پذيرايي شد. جنازه مرجان در حالي‌كه لباس خانگي برتن داشت، غرق به خون بود. پزشكان قانوني و ماموران نيروي انتظامي و قوه قضاييه همراه بازپرس ويژه قتل وارد آپارتمان مرگ شدند اما هيچ اثري از تخريب و شكستگي و سرقت در خانه ديده نمي‌شد. جراحت عميقي روي سينه مرجان وجود داشت و آثار كبودي زير پوست گردن نشان از خفگي قبل از مرگ مي‌داد. اين جمله مثل پتك برسر ليلا و عباس مي‌خورد:«داغش را بردل شهاب گذاشتم تا ديگر هرزگي نكند.» اين جمله حتي روي آينه ميز توالت و آينه شمعداني جهيزيه مرجان نيز ديده مي‌شد. ماموران تحقيقات نخستين خود را براين مبنا گذاشتندكه مرجان توسط اعضا خانواده و به احتمال زياد همسرش (عبدالحسين) به دليل ترديد در داشتن رابطه نامشروع با شخصي به نام شهاب به قتل رسيده است. عبدالحسين در دفترچه يادداشت مرجان نوشته بود: «از آبجي ليلايش بپرسيد عاشق كي شده بود. من هم خودم را تسليم خدا مي‌كنم. سزاي زني كه مرد را آزار مي‌دهد و به او خيانت مي‌كند اين است، مطمئن باشيد من هم خودم را مي‌كشم.» تحقيقات بعدي اثبات كردند اين خط، متعلق به شوهر مرجان است. همچنين در آشپزخانه منزل چاقوي دست زردي كشف اما بعد مشخص شد آلت قتاله چاقو نبوده و متهم اقراركرد مرجان را با «قمه» كشته و آن را زير تشك اتاق خواب پنهان كرده است. متهم به قتل پس از كشتن همسرخود كه به گفته نزديكانش روزي ليلي و مجنون عاشقي بوده‌اند به كربلا گريخت. اما پس از هشت روز خود را به مراجع قضايي شهرستان مريوان معرفي كرد و ماموران بلافاصله متهم را دستگير و وي را به دادسراي جنايي استان تهران فرستادند.

متهم به عراق رفت و برگشت
«عبدالحسين» روزگذشته پاي ميز محاكمه شعبه 74 دادسراي كيفري استان تهران به رياست حسيني كوه كمره‌اي و مستشارانش قرارگرفت تا در مقابل ضجه‌هاي پدر، مادر، خواهر و برادر مرجان جوابگو باشد.
«عبدالحسين » با لباسي سراسر سياه و دستبند و پابند وارد دادگاه شد. خواهر مرجان ازهمه حاضران عصباني‌تر بود و مدام مي‌گفت: «مرجان من... مرجان من را تو كشتي، حالا جواب بده.»
«دلداري» نماينده دادستان كيفر خواست را خواند و درباره حادثه رخ داده گفت: متهم اقراركرده است. «ساعت 8 شب مرجان را خفه كردم. با صحت عقل و سلامت يك ضربه چاقو به سينه‌اش زدم. اعتراف مي‌كنم به علت خيانت همسرم مرتكب به قتل شدم.» متهم همچنين نزد قاضي (دادرس) شعبه چهارم مريوان اعتراف كرده است همسرش را به خاطر رفاقتي كه با مرد اجنبي داشت به قتل رسانده و همان شب به طرف مهران حركت كرده و در تاريخ 7 مرداد 83 از طريق مرز مهران وارد خاك عراق و به قصد زيارت وارد كربلا شده و پس از زيارت از طريق مرز باشماق مريوان به ايران برگشته و به جزييات قتل اقراركرده است.
متهم در مقابل قاضي حسيني كوه كمره‌اي قرارگرفت و تفهيم اتهام شد. قاضي رو به متهم: در جزييات قتل اقراركرده‌اي كه گلوي زنت را فشار داده‌اي و بعد با قمه‌اي كه براي عزاداري روز عاشورا داشته‌اي و فقط آن روزها از آن استفاده مي‌كرده‌اي، به سينه او زده‌اي. درست است؟
متهم به قتل: قبول دارم.
قاضي: بعد با موتور به خيابان 17 شهريور رفته‌اي و موتور را فروخته‌اي؟
متهم به قتل: درست است. مي‌خواستم با كشتن مرجان داغ او را به دل شهاب... بگذارم.
قاضي: در مورد شهاب توضيح بده و بگو اصلاً چنين شخصي وجود داشته يا نه؟
متهم به قتل در حالي كه انگشتانش را به هم مي‌فشرد گفت: مرجان در دفتر خاطرات خود نوشته بود. «شهاب آسماني» از آنجايي كه مرجان را خيلي دوست داشتم طاقت نياوردم و كشتمش! مرجان اين اواخر به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد و نسبت به من بي‌توجه شده بود.
متهم در ادامه درباره قمه(آلت قتاله) به قاضي گفت: قمه دسته قهوه‌اي داشت. آن شب بعد از قتل آن را گذاشتم زير ملحفه بين تخت‌خواب و لباس‌هاي خوني‌ام را روي آن انداختم.
قاضي: آثار خون روي قمه متعلق به مرجان بوده؟
متهم: بله.
قاضي به اين دليل اين سوال را مي‌پرسد كه پيراهن خوني و آثار خون باقيمانده روي قمه به علت فساد شديد قابل بهره‌برداري نبود. گفتني است مادر مقتوله به نام صديقه پيراهن خوني را در آب جوشانده بود و درباره علت اين كار در دادگاه گفت در اتاقي كه مرجانم كشته شد زير پيراهني شوهرش را ديدم و طبق رسم و رسومات خود پيراهن خوني را با زيرپيراهني او در قابلمه جوشاندم تا خون قاتل به جوش بيفتد و خود را زودتر معرفي كند!
از آنجايي كه تحقيقات پليس براي شناسايي فردي به نام شهاب به نتيجه نرسيد و متهم قادر به معرفي او نشد «صديقه» مادر متهم به عنوان تنها ولي دم مرجان در دادگاه حضور يافت و به قاضي پرونده گفت: «فقط قصاص مي‌خواهم.»
مادر مقتول معتقد بود دامادش قلب مرجان را از سينه درآورده و به حمام انداخته، اما اين ادعا نيز به اثبات نرسيده مادر مرجان در حالي كه چادر عربي برسرداشت و اشك مي‌ريخت به عنوان ولي دم گفت: «فقط قصاص مي‌خواهم همين!»

به گزارش خبرنگار «تپش» دادگاه روز گذشته با اظهارات «ليلا» خواهر مرجان به تشنج كشيده شد. «ليلا» اصرار داشت همه خبرنگاران بدانند كه خود و شوهر و برادرش از سوي خانواده متهم به قتل تهديد به مرگ شده‌اند.
ليلا در حالي كه عكس بزرگي از مرجان را در دست داشت در پايان محاكمه از جايگاه خود بلند شد و رو به متهم كرد و گفت: «اين آدم بي‌شرم هميشه روي خواهرم قمه مي‌كشيد» و بعد به علت ناراحتي و لرزش دست و صدا گفت: «يادم رفت چه مي‌خواستم بگويم.»
«ليلا» همچنين در گفت‌وگوي ويژه خود با خبرنگار تپش گفت: «اينها بي‌دليل شهاب شهاب مي‌كنند. در زندگي مرجان من هيچ مردي جز اين آدم كه نسبت فاميلي هم با او داريم، وجود نداشت. هنگام خارج كردن متهم از دادگاه ليلا چادر برسر كشيد و همان‌طور كه قاب عكس مرجان را در دست داشت به قاتل گفت: به اين عكس نگاه كن، ببين چطور دلت آمد قلبش را پاره پاره كني؟ چطور مي‌تواني بعد از او زنده بماني؟

شقایق آرمان

(ادامه در هفته نامه چاپی تپش)

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

سلام به همه دوستان

فارسي/عربي بخوانيد

الچند صباحي است كه از فرط گروني

في سفره ما هيچ نباشد خبروني؟

سوراخ شد الجيب كتم خاليه و گشت

اوضاع يخيطون و بنده پكروني

الضربه فني شدم از نرخ كرايه

قبض التلفن نيز بكردم كچلوني

رنگم سيفيدون چنان الگچ و البرف

تب كردم و لرزيدم و بيمار شدوني

از شدت امراض برفتون به دكتر

النرخ ويزيت سنگينه بود و بدوني

الحضرت دكتر بنوشتون برايم

آزمايشه المختلف از پا تا سروني

البعد من الخواندن آزمايش من گفت:

يا سيدنا حال شما افتضحوني

الچربي و قندت شده افضون ز نصابش

در خون تو از اوره نباشد اثروني

از شيرني و اغذيه چرب بپرهيز

مرغ و پلو و گوشت نبايد بخوروني

تا بنده شنيدم ز جنابش سخن فوق

القهقهه و خنده به من قد غلبوني

بنده يبكيدون ز بس خنده نمودم

دكتر ز من آشفت سپس قد غضبوني

گفتم كه طبيبا جه پلويي وچه گوشتي

الشيريني كو مرغ كجا بوده چه نوني

الوضع نزارم ز نخوردن شده اينجور

يك تكه نان هست مرا بوقلموني

مخلص اگرش شيريني و مرغ بود

رنگي به رخش بود و نمي شد مچلوني

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

يكي را از ملوك عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده و زمام عقل از دست داده. بفرمود‌ش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت:

كاش آنان كه عيب من مي جستند گيف(gif)ت اي دلستان بديدندي

يا كه پيغام ها و خط تو را توي وبلاگ من بخواندندي!

تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي. فذالك الذي لمتنني فيه. ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورت است كه موجب چندين فتنه. بفرمود‌ش طلب كردن. با اينترنت در احياي عرب بگرديدند و IP كش كردند و هك كردند و فيلترينگ نمودند و بدست آوردند و پيش ملك در صحن سرا‌چه بداشتند. ملك در هيات او نظر كرد؛ شخصي ديد سه فام، باريك اندام[ و سيبيلو !] در نظرش حقير آمد، به حكم آنكه كمترين خدام حرم او به جمال از او در پيش بودند و به زينت بيش. مجنون به فراست دريافت، گفت: از دريچه ياهو مسنجر بايد با او چت كردن تا سر حال وي بر تو تجلي كند!

بي اكانتان را نباشد درد ريش جز به ياهويي نگويم درد خويش!

گفتن از چت رووم بي حاصل بود با يكي نا كرده چت در عمر خويش!

تا تو را حالي نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پيش!

چند دو بيتي عاشقانه رايانه اي!:

مپندارم كه شايد مرد هيزم

كه مي دوزم به تو چشمان ريزم

جمالاتت همه از پشت عينك

نمايد بهر من كوچك عزيزم!

به ما گفتند جشن و سور و كوس است

و تشكيلات آن دمب خروس است

ولي آنجا فقط يك بغچه ديديم

كه مي گفتند توي آن عروس است!

مشخصم بشوي تو اگر كه اينويزي

قسم به ياهو مسنجر نگويمت چيزي!

"منم يا رب در اين دولت كه " يار آنلاين مي‌بينم؟

به استاتوس(!) زيبايش گل‌ ات-ساين* مي‌بينم؟

---------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی |