تبليغاتX
:جک::اخبار::آهنگ new::
dosetdaram_hamishe2004@yahoo.com

سلطان و پاسبان
شیرو


خواب گزاران ( با كارگزاران اشتباه نشود !!) به سلطان خبر دادند در شب بيست و هفتم  خرداد اوضاع را قمر در عقرب و حيثيت سلطاني را در خطر مي بينند .

سلطان كه از اين خبر شوم سخت برآشفته و مضطرب شده بود ، دستور داد تا مشاوران و خوابگزاران تدبيري بينديشند . دراين ميان تدبير خوابگزار اعظم  براين قرار گرفت تا كسي را در روز 27 خرداد شريك تخت سلطاني گردانند تا كه تير بلا بجاي سلطان ، بر جان آن شريك نشيند . سلطان را از اين انديشه ، خاطر  خوش آمد و دستور اجرا داد . خوابگزار اعظم براي يافتن شريك بخت برگشته ، باز سلطاني را ( اير باس ) به پرواز در آورد . باز رفت و رفت تا بر شانه پاسباني نگون بخت فرود آمد . پاسبان را به قصر آورده ، پس از استحمام ، مشاوران به كار آموزش آداب سلطاني او پرداخته و خياطان و آرايش گران در كار دوخت لباس هاي فاخر و آرايش سر و روي او برآمدند . تا بدانجا پيش رفتند كه پاسبان ساده دل را باور آمد كه سلطاني است حقيقي ، و قصد كرد تا دادِ بيدادان از سلطان ستانده و خود نيز به نوايي برسد . تا كه شب 27 خرداد فرا رسيد ...... ( لطفاٌ بقيه ماجرا را از آقاي داريوش فرهنگ ، نويسنده و كارگردان سريال سلطان و شبان بپرسيد .... اگر به ايشان دسترسي نبود ، آقايان احمد رضا درويش يا كمال تبريزي و يا رسول صدر عاملي نيز شايد اطلاعي از ادامه ماجرا داشته باشند ....)


پاسبان و یه دونه سیگار

(ابراهیم نبوی)


یک روز یک آقای پاسبان می خواست نامزد بشه، رفت پیش پدر عروس، گفت دخترتو به من بده. گفت: از مال و منال دنیا چی داری؟ گفت: همه چیز با هواپیمای شخصی. گفت: شغلت چیه؟ گفت: دکتر و خلبان. به دخترش گفت بیا، اومد. بهش گفت: زن این می شی؟ گفت: اگر دکتر و مهندس و سربراه باشه می شم وگرنه اگر پاسبان باشه و بره جنگ نمی شم. پدرش گفت: اگر پاسبان باشی زنت نمی شه. گفت: من پاسبان نیستم، فقط صبح لباس پاسبانی می پوشم و می رم مردم رو ادب می کنم. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی بگو کفش چی می پوشی؟ گفت: چکمه می پوشم، چون به تیپ من برازنده است. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس جنگ چرا رفتی؟ گفت: رفتم به جنگ دشمن برای سرگرمی و گردش و تفریح. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی، پس چرا تفنگ داری پر شالت؟ گفت: این تفنگ از مرحوم پدربزرگم بیست ساله همین جا آویزون شده. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس چرا بچه های مردم رو کتک زدی؟ گفت: کتک نزدم فقط گاز اشک آور انداختم توی ماشین چون ماه رمضان بود برای اینکه گریه کنند بخاطر امام و پیغمبر. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس چرا تا دیروز کلاه پاسبانی سرت بود؟ گفت: چون سرم درد می کرد، کلاه سرم گذاشتم تا سردردم خوب بشه، دخترش گفت: به عمرت تا به حال غیر از پاسبانی کار دیگه ای کردی؟ گفت: سرپاسبان بودم.

 

در همین موقع پدر به دخترش گفت: حالا تو حرف خودت رو گفتی، من هم سووال می کنم. دخترش سر به زمین انداخت و گفت چشم و رفت اتاق پشتی گوش وایستاد.

 

پدرش گفت: ای مرد! راستگو باش و هرچی می گم جواب بده تا وقتی نامزد شدی به مقصود برسی، پاسبان عینک ریبون را برداشت و گفت: به روی چشم. پدرش گفت: چه عیب داری؟ گفت: هیچ عیب ندارم، ولی هر حسن خوبی که بخوای دارم. گفت: آدم که بی عیب نمی شه، پس بگو چه عیب در دنیا داشتی؟ گفت: چشم پاک دارم و قد بلند و خلبانی بلدم و قالی می بافم و نامه به رئیس جمهور می نویسم تهديد ميکنم و خیابون خلوت می کنم و هیچ عیب ندارم. پدرش گفت: اگر عیب خودت را گفتی که هیچ وگرنه دخترم رو بهت نمی دم. پاسبان فکری کرد و گفت: یک عیب دارم. گفت: چی؟ گفت: گاهی اوقات یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس سیگاری هستی

 

پاسبان گفت: سیگاری نبودم، ولی از موقعی که چند نویسنده رو در اون اماکن زندانی کردم سیگاری شدم، حالا گاهی یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس زندانبان هم بودی.

 

پاسبان گفت: زندانبان نبودم، ولی از وقتی مردم ریختن خیابون رفتم گفتم اونها رو کتک زدن و انداختن زندان و از اون به بعد گاهی اوقات یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس مردم رو هم کتک زدی.

 

پاسبان گفت: مردم رو کتک نمی زدم، ولی یه روز به یک نویسنده گفتیم اعتراف کن به گناه ناکرده، گفت بلد نیستم، بعد دماغش شکست و یه گاز اشک آور افتاد توی ماشین اون، بعد انداختیمش زندان، از اون موقع اعصابم خرابه و گاهی اوقات یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس اعتراف هم گرفتی.

 

پاسبان گفت: اعتراف نمی گرفتم، ولی یک روز که نامه نوشته بودم به رئیس جمهور و اون رو تهدید کرده بودم، مردم اومدن خیابون و شلوغ کردن، من گفتم اونها رو زدن و زندونی کردن، بعد هم اعتراف گرفتن، بعد از اون اعصابم خورد شد و یه سیگار کشیدم، حالا گاهی یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس تهدید هم کردی؟

 

پاسبان گفت: تهدید نمی کردم، ولی یه روزدر مشهد بهمون بستن که سوء استفاده مالی کردی و پرونده درست شد، دوست من گفت چه کنیم چه نکنیم؟ گفتم نامه بنویسیم و تهدید کنیم، بعد تهدید کردیم و مردم ریختن خیابون، اونها رو کتک زدیم و انداختیم زندان، بعد من اعصابم خراب شد و از اون موقع گاهی یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس پرونده سوء استفاده مالی هم داری.

 

پاسبان گفت: پرونده سوء استفاده مالی نداشتم، اما وقتی فرمانده نیروی هوایی بچه ها شدم یه جوری شد که می شد، يعنی آدم متهم به سوء استفاده می شد و بعد هم تهدید کردیم، بعد مردم اومدن خیابون و کتک خوردن و اونها رو زندونی کردیم، از اون موقع گاهی اوقات یه دونه سیگار هم می کشم. پدرش گفت: پس نظامی هم بودی.

 

پاسبان گفت: من نظامی بودم ولی هم خوش تیپ هستم، هم خلبانی می کنم، هم پول دارم و هم زور. حالا می گی چی؟ دخترت رو به من می دی یا به زور برم صندوق بیارم و دخترت رو ببریم. پدرش ترسید و گفت: من دیگه حرف نمی زنم. تو می دونی و دخترم که ناراضی هست و خدا.

 

بالا رفتیم ماست بود، نامزد ما راست بود.

پائین اومدیم دوغ بود، اعترافا دروغ بود.

قصه ما يالان بود، نامزد ما آژان بود

 


قصه اونی که صندوق می خواست

(ابراهیم نبوی)


یه روز یه آقای آژان رفت توی یه مغازه که یه صندوق بخره برای انتخابات. گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ گفت: بله، گفت: ما به آژان جماعت صندوق نمی فروشیم. آژان خیلی ناراحت شد و رفت بیرون.

 

آقای آژان رفت و دو ماه بعد لباس آژانی اش رو درآورد و سردوشی هاش رو کند و یه کت و شلوار سفید پوشید و یه شیشه ادوکلن زد به خودش و یه شاخه گل محمدی هم گرفت توی دستش و رفت توی مغازه صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: چون به جای موبایل بی سیم دستت گرفتی و موهات هم مدل نظامی یه، ما به آژان صندوق نمی فروشیم.

 

آقای آژان رفت و بعد از شیش ماه موهاش رو بور کرد و بلند کرد و دم اسبی کرد و لنز سبز گذاشت و زیر ابرو ورداشت و کراوات زرد زد و کت و شلوار ماکسیم پوشید و اومد صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: اولا برای اینکه پاچه شلوار ماکسیم ات رو کردی توی پوتینت و ثانیا بخاطر اینکه از چراغ قرمز رد شدی و ثالثا بخاطر اینکه به جای اینکه خواهش کنی دستور می دی. ما به آژان صندوق نمی فروشیم.

 

آقای آژان ناراحت شد و رفت خونه شون و سه ماه آموزش زبان یاد گرفت و این دفعه حسابی تیپ زد و به جای پوتین کفش تیمبرلند خرید و یاد گرفت مثل پسر خوب ها حرف بزنه و موقع حرف زدن هم دستش رو می کرد توی موهاش. بعدش اومد صندوق فروشی و برای اینکه حرف زدنش معلوم نشه روی یک کاغذ نوشت لطفا یه صندوق بدین و کاغذ رو گذاشت روی میز مغازه دار. آقای مغازه دار کاغذ رو خوند و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی ناراحت شد و پرسید: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: اولا بخاطر اینکه با موتور هزار از توی پیاده رو رد شدی و ثانیا این کاغذی که روش برای من یادداشت نوشتی برگه بازجویی اداره اماکنه. ما به آژان صندوق نمی فروشیم.

 

آقای آژان خیلی ناراحت شد و رفت مشهد و یه مدت خلبانی یاد گرفت و یه وب سایت اینترنتی راه انداخت و تمام رفیق هاش رو عوض کرد و یه هلی کوپترشخصی خرید و همه چیزش رو عوض کرد و بعد از یک سال اومد به مغازه صندوق فروشی و دید اونجا خیلی شلوغه، به مغازه دار جدید گفت: یه صندوق بده. مغازه دار گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی عصبانی شد و گفت: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: چون صندوق فروشی خیلی وقته از اینجا رفته و اینجا شده دفتر روزنامه، منم همون خبرنگاری هستم که زندانی اش کرده بودی.

 

بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود

پائین اومدیم دوغ بود، تیپ زدنش دروغ بود.

 


آدم خورها وکاندیداهای ریاست جمهوری

(سید ابراهیم نبوی)


 

خبر( سه سال بعد): رئیس جمهور ایران برای بازدید به کشور کنگو رفت. همزمان با دیدار رئیس جمهور ایران از این کشور یک کودتا توسط قبایل کنگو به پیروزی رسید و در جریان این کودتا گروهی از قبایل آدمخوار که با دولت کودتا همدست بودند، رئیس جمهور ایران را ربودند. وی اکنون در دست گروهی از قبایل آدمخوار است.

فرضیات مختلف: با توجه به این که کدامیک از هشت نامزد کنونی انتخابات به پیروزی برسند و سه سال بعد به کنگو بروند و در آنجا به دست قبایل آدمخوار بیفتند، یکی از حالات هشت گانه زیر ممکن است رخ بدهد:

# محسن مهرعلیزاده: آدمخوارها مهرعلیزاده را می خورند و بعد می گویند: اصلا مزه رئیس جمهورها را نمی داد، بیشتر مزه معلم مدرسه می داد.

# محمدباقر قالیباف: آدمخوارها وقتی قالیباف را با کت و شلوار سفید می بینند اشتهای شان تحریک می شود، ولی وقتی لختش می کنند می ترسند او را بخورند. و تصمیم می گیرند منتظر بمانند تا یک رئیس جمهور جدید در ایران انتخاب شود و او را بخورند

#مصطفی معین: آدمخوارها وقتی معین را لخت می کنند می بینند با خوردن او هیچ کدام سیر نمی شوند، تصمیم می گیرند معین را ببرند خانه و به جایش رضاخاتمی را بخورند که خوشمزه تر است.

#مهدی کروبی: آدمخوارها تصمیم می گیرند کروبی را بخورند، اما اینقدر سروصدا می کند و فریاد می زند که محتشمی سرمی رسد و همه آدمخوارها از ترس محتشمی فرار می کنند. محتشمی هم از فرصت استفاده می کند و ابراهیم یزدی را براساس نامه امام در مورد نهضت آزادی تحویل می دهد به آدمخواران تا او را بخورند.

#علی لاریجانی: آدمخواران علی لاریجانی را می خورند اما موقع خوردنش از بس خورده شیشه زیر دندان شان می رود همه شان زخمی می شوند.

#محمود احمدی نژاد: آدمخورها احمدی نژاد را می خورند، ولی چون گوشت تلخ است موفق نمی شوند او را هضم کنند. در نتیجه تعداد زیادی از آنها مسموم می شوند و دیگر از خوردن رئیس جمهور ایرانی دست برمی دارند.

#محسن رضایی: محسن رضایی آدمخوارها را می خورد و خودش علیه دولت کودتایی کنگو کودتا می کند و کنگو را به نقشه خاورمیانه وصل می کند.

#اکبر هاشمی رفسنجانی: آدمخواران به هاشمی می گویند که ما می خواهیم تو را بخوریم، هاشمی می گوید: من یک چیزهایی دارم که حاضرم آنها را برای انقلاب هم بدهم. بعد شروع می کند به حرف زدن با آنها. شش ماه بعد کنگو بزرگترین صادرکننده پسته جهان می شود و حزب آدمخواران سازندگی در کنگو تشکیل می شود و...


ایشاء الله مبارک بادا

(ابراهیم نبوی)


یکی رفت خواستگاری، گفتن ایشون شغلش چیه؟ باباش گفت: ایشون توی انتخابات می خواد رئیس جمهور بشه. عروس ناراحت شد و گفت: بره گم شه. باباش گفت: ولی صلاحیتش رو رد کردن. همه گفتن: ای یار مبارک بادا ، اینشاء الله مبارک بادا!!!!!!!!!!

 

 

 

 

منبع:سايت:http://www.vefagh.com/comic.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 



اگر با ريجستري آشنايي نداريد بهتره اول به بخش ريجستري بريد و يك خورده با اون آشنا بشيد.
از منوي Start گزينه Run را انتخاب كنيد و Regedit را تايپ كنيد تا داخل محيط ويرايش ريجستري شويد حالا به اين كليك در ريجستري برويد
:

HKEY_CURRENT_USER\Software\Yahoo\Pager

و روی Save Password دو بار كليد كنيد و عدد 100 را در آن تايپ كنيد و OK بزنيد حالا

ياهو مسنجر را نگاه كنيد آخرين ID و Password ID می بينيد می توانيد باآن LOGIN
بشويد
.

حال بايد يك برنامه كه از قبل آمده كرده باشيد كه پسورد روي ويندوز را بخواند كه با

آن بتوانيد پسورد درون
ياهو مسنجر را بخوانيد.
اين كار شما مي توانيد در كافي نت انجام بدهيد چون پسورد شخص قبلي كسي
كه قبل از شما كار مي كرده اگر هم پسورد هم Save نكرده باشه مي توانيد در
بياريد .

توجه : شما مي خواهيد اين كارو در كافي نت انجام بدهيد اما مي بينيد هر چي
Regedi
را در Run تايپ مي كنيد ويندوز Error به شما مي دهد اين به آن معنا است
كه رجستري ويندوز پسورد داره پس شما بيايد به جاي Regedi اين را regedt32 تايپ
كنيد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

روی جلد -

فراخوان خانه های عفاف و پرسشهای پیش رو
از نخستين روزهايي كه بحث انتشار تپش مطرح شد دوستان شما در اين نشريه به دنبال ايجاد نشريه‌اي متفاوت در شرايط رسانه‌اي امروز بودند. تصميم گرفتيم فراتر از نشرياتي كه با تلاش احترام برانگيز، حوادث و اخبار حادثه‌اي را در دستور كارخود دارند با رويكردي آسيب شناسانه به بررسي معضلات و نابهنجاري‌هاي جامعه بپردازيم چرا كه با مروركل نشريات به اين نتيجه رسيديم كه اين «نگاه» در بين بيشتر رسانه‌ها مغفول و به فراموشي سپرده شده است.


عکس از محسن صالحی

نگاه آسيب‌شناسانه در مسايل اجتماعي يعني قبل از برداشت هر پديده، شناسايي و مطالعه آن به همراه ارائه علل و شيوه‌هاي پيشگيري‌ و درمان آنهاست كه بي‌ترديد در اين بررسي شرايط بيمارگونه و نابساماني‌هاي اجتماعي را نبايد از نظر دورداشت.
در واقع با اين پيش فرض‌ها براي تپش آسيب‌هايي چون فقر، طلاق، خودكشي، روسپيگري، تكدي‌گري، بيكاري و ... در الويت نخست كاري قرار گرفت و با اين رويكرد زماني كه به پديده «بيجه» پرداخته شد معضلاتي چون مهاجرت، حاشيه‌نشيني، بيكاري، فقرفرهنگي، فقر اقتصادي، ضعف نظام آموزشي، نارسايي ساختاري در مراكز انتظامي و قضايي در دستور كار ما قرارگرفت.
كاري كه ما در آن چند شماره مربوط به بيجه انجام داديم. چرا كه از ديد مسئولان اين نشريه، مسئله «بيجه» مسئله يك «فرد» نبود. بيجه زاييده نارسايي‌هاي اجتماعي است، بيجه مولود مهاجرت، فقر، بيكاري، شرايط سخت زندگي، فشارهاي جنسي جوانان و ....
و باز با اين رويكرد وقتي به شهيد جانباز«رجبي ثاني» پرداختيم اين مسئله را صرفاً‌ در حد يك اشتباه و سهل‌انگاري يك فرد يا افرادي از يك سازمان و حتي يك يا چند سازمان ندانستيم زيرا اعقتاد داشتيم كه آنچه بر اين شهيد جانباز گذشت نتيجه جناح بازي‌ها و برخوردهاي سياسي غلط برخي مديران عالي كشور بود و اعتقاد داريم كه اين پديده‌ها با صدور چند بخشنامه، توبيخ، زندان، تبعيد و حتي اعدام قابل پاك شدن نيست بايد جوري ديگر به حوادث و اتفاقات دو رو برمان نگاه كرد. ديگر زمان نسخه پيچي‌هاي رايج كه تنها كاركردشان نطق‌هاي تبليغاتي است گذشته است. در يك سخن جامعه نياز به يك سري نگاه آسيب شناسانه دارد و در اين عرصه، «رسانه» به خصوص نشريات جايگاه و نقش غيرقابل انكاري دارد و هدف ما رسيدن به آن جايگاه است.
چرا به خانه‌هاي عفاف پرداختيم؟
حال با اين مقدمه به نسبت طولاني، «ناخواسته» نيمي از آنچه را كه انگيزه نگارش اين يادداشت بود، گفتيم و آن پاسخ به علت فراخوان تپش.
از روز نخست فراخوان تپش شاهد بازتاب‌ها و واكنش‌هاي وسيعي از طرف مخاطبان بوديم. گروهي از خوانندگان موافقت خود را با اين حركت اعلام كردند و حتي معتقد بودند كه اين فراخوان بايد خيلي زودتر مطرح مي‌شد و برخي نيز خود را مخالف صد درصد اين مسئله اعلام كردند و گروهي ضمن پذيرش اصل مسئله به عنوان يك معضل جدي به شيوه اجرايي كار تپش انتقاد داشتند. اما در اين ميان آنچه به نظر طرح‌ آن لازم است شائبه‌هايي ‌است كه از طرف برخي از مردم در اين فراخوان تپش به وجود آمده است كه انحرافي‌ترين برداشت هم مفهوم دانستن خانه‌هاي عفاف با خانه‌هاي فساد بود در صورتي كه آنچه در نظر ما بود با توجه به وضعيت اسفناك نابهنجاري‌هاي جنسي در جامعه ضرورت ساماندهي كلان به اين مسايل بود چرا كه اعتقاد داريم:
1-معضل «بدتركيبي» چون روسپيگري كه روح هر انسان شرافتمند را در جامعه اسلامي به درد مي‌آورد از زمان كتمان و تكذيب گذشته است. كافي است يك گشتي هرچند كوتاه به اطرافمان بزنيم. ديگر لازم نيست به دنبال ساعت‌هاي «خاص» يا روزهاي «خاص» و يا مكان‌هاي «خاص» باشيم. فاجعه بيخ گوشمان است.
2ـ به اعتقاد بسياري از كارشناسان مسائل اجتماعي و حتي مسئولان انتظامي و قضايي كشور، مهم‌ترين علت گسترش فحشا در جامعه فقر معيشتي و نابساماني‌هاي ناشي از فروپاشي نهاد خانواده‌ مثل طلاق، اعتياد، فوت همسر، بيكاري همسر و ... است.
هرچند نمي‌توان منكر وجود افرادي شد كه در اين حرفه «كثيف» با هدف كسب سود، ارضاي عقده‌هاي رواني و حس انتقام جويي از جامعه و حكومت در تلاش نامقدسي هستند كه بي‌ترديد فرجام اين‌ها محاكمه و مجازات به بدترين شكل بايد باشد. اما آيا مي‌توان با اين دلايل چاره‌اي براي آنهايي كه در اين جامعه بدون سرپرست و پناهي مانده‌اند و علي‌رغم ميل‌شان به فروختن «تن» تن مي‌دهند نينديشيد؟
به همه آنهايي كه در اين مدت با نظرات موافق و مخالف ما را در اين راه ياري كردند مي‌گوييم كه ما هم معتقديم كه بايدكارهاي ريشه‌اي صورت گيرد و ما هم مي‌دانيم كه براي حل اين مشكل بايدبه طرح‌هايي جهت ارتقاء وضعيت معيشتي جامعه پرداخت. ما بارها در اين نشريه گفتيم كه نه، فرياد زديم بايد به معضل زنان بي‌سرپرست حداقل از نظر معيشتي نگاه جدي‌تر كرد ولي شما هم بزرگوارانه بپذيريد كه تپش يك رسانه است و رسالت رسانه‌اي او ايجاب مي‌كند كه به معضلات اجتماعي بپردازد. رسالت رسانه‌اي ايجاب مي‌كند كه در لابه‌لاي گزارش، گفت‌وگو و خبر از بحث هشدار و بيدارباش غافل نشود. در اين فرصت از همه زنان و دختران شرافتمند ايراني كه معتقد بودند كه به آنها بي‌حرمتي شده است پوزش مي‌خواهيم و اعتقاد راسخ داريم بسياري از زنان و دختران جامعه ما جزو شريف‌ترين انسان‌هاي اين مرز و بوم هستند.
و سخن آخر با همكاران در نشريات است كه در چند هفته گذشته و پس از ارائه اين بحث در تپش به نوعي با عنوان‌هايي چون خانه عفاف و بحث روسپيگري به مسايل اين‌چنيني پرداختند. همكاران محترم! مسائل و معضلات اين چنيني را بايد با نگاه آسيب شناسانه اجتماعي ديد و اين عرصه‌اي است كه اگر شما وارد شويد مطمئن باشيد كه وظيفه خود را انجام داده‌ايد. اما اگر خداي نكرده انتخاب اين تيترها و عكس‌ها صرفاً براي جذب مخاطب باشد ....

مجتبی اعتماد مقدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 


يا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
امیـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــی وق وق !
میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف ! sad tongue

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟
مدتها اين بحث داغ بوده که کامپيوتر دختره يا پسر؟ خلاصه رای گيری ميکنن و يه نتايجی به اين شکل به دست مياد .محکوم نکنید بابا آماره ديگه:))

دخترها گفتند کامپيوتر مذکره ! به اين دلايل:
۱- وقتی بهش عادت ميکنيم؛ فکر ميکنيم بدون اون نميتونيم کاری بکنيم .
۲-با اونکه اطلاعات زيادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن!
۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن!
۴-همين که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراييشونو از دست ميدن !
۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث ميشه شاخ دربياريم !

پسرها گفتند کامپيوتر مونثه! به اين دلايل:
۱-به غير از خالقشون کسی از منطق درونيشون سر در نمياره!
۲- فهميدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه!
۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده!
۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!!
۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن!
+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1384ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

آهنگ هاي آلبوم هاي منتشر نشده

( بلك كتس  فرياد  ( جديد

( بلك كتس  مجنون  ( جديد

( کامران - هومن  20  ( جديد

( حسين صنعتي ناز نكن  ( جديد

( بلك كتس ديگه برو نميخوامت ( جديد

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1384ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

سه شنبه، 10 خردادماه 1384

روی جلد -

كمي پايين‌تر از ميدان بهارستان، آنجا كه مردم وارد دالان مترو مي‌شوند، مردي افليج روي زمين نشسته و چند هفته نامه را روي زمين چيده است. عبور شتابانه هم ازكنار اين مرد باعث نمي‌شود از بوي دود و عرق بدن و لباس‌هاي چركين او بيني‌ات را نگيري، هفته‌نامه‌هاي زرد مانده زير آفتاب با عكس‌هاي غلو شده بازيگران رنگ و روغني و اين خيابانگرد نيمه خل معلول و اين چند جوان كه چشم‌هاي هرزشان با چرت‌گويي‌ها وخنده‌هاي وقيح‌اشان كاملاً هماهنگ است و آن دو دختر كه كمي دورتر ايستاده‌اند و مشخص است هرگز قصد رفتن به ايستگاه مترو را ندارند، همه و همه يك نوع هارموني خاكستري را در ذهن به تصوير مي‌كشانند. براي رفتن به مترو مجبوري بوي بد گذشتن از كنار اين مرد را تحمل كني. پس قدم‌ها را تند مي‌كني بگذري كه ناگهان دستان استخواني چندش‌آورش پاهايت را مي‌گيرد


محسن صالحی

و تا برگردي و واكنش نشان دهي كالاهايش را به هرزترين شكل به تو عرضه مي‌كند:
از دختر 14-15 ساله تا ... قيمت مناسب. هستي يا نه. سفارش بدم...
و خنده‌اي آلوده به خواهش و خباثت و لود‌گي سر مي‌دهد و وقتي مي‌بيند با نفرت مي‌خواهم پايم را از ميان چنگال‌هايش درآورم، خود را كاملاً‌ به ديوانگي مي‌زند و خم مي‌شود روي زردك نامه‌هايش كه باد برده آن سوتر زير پاي رهگذران.

كاش حقيقت اين قدر تلخ نبود
اصلاً لازم نبود براي تهيه اين گزارش كنجكاوي بكنم. اندكي نگاه به اطراف (به خصوص عصرهاي پنجشنبه) به ما نشان مي‌دهد گوشه و كنار شهر چه خبر است. كم نمي‌بيني زناني را كه روزي عنوان «ويژه» به آنها دادند، بعد قرارشد برايشان خانه‌اي تحت عنوان عفاف بسازند كه در اذهان سليقه‌هاي مستبد شخصي به خانه‌هاي فساد تعبير شد. گيج مي‌زدم، راستش اصلاً دلم نمي‌خواست به دنبال جواب اين سوال باشم اما بايد مي‌رفتم و به جواب مي‌رسيدم چون اين شغل من است، هر چند مي‌دانستم حقايق تلخي پيش رويم قرارخواهند گرفت.
«كاش حقيقت نبود يا اگر بود اين‌قدر تلخ نبود»، زن آهي كشيد و ساكت و مبهوت از دادگاه خانواده راهي گوشه‌اي از خيابان شد، كناري ايستاد و با اولين بوق و چراغ خود را باخت، اين زن را مي‌شناختم و مي‌دانستم همان روز پس از يك سال و نيم آخرين مرحله كار طلاقش به پايان رسيده است. سرنوشت غم‌انگيز زن و دخترش به روزي برمي‌گشت كه اختلافات زناشويي او و شوهرش به اوج رسيد، دختر جوانش درگيرودار اختلافات پوچ پدر و مادر به پسرجواني دل بست و با اجازه مادر پسرك را به خانه دعوت كرد و با او…! زن هم كه از هرزگي‌هاي شوهر به ستوه آمده بود براي تخليه عقده‌هاي جنسي و رواني، صبح‌ها به كوچه و خيابان مي‌زد و با مردان و پسران جوان دوست مي‌شد. مدتي گذشت. مچ‌گيري‌هاي شوهر درست روز دعوت پسرجوان به خانه نتيجه داد. هرچند پدرخانواده شب‌هايش را با زنان ديگر مي‌گذراند، اما نمي‌توانست رفتارهاي زن و دخترش را تحمل كند. تصميم گرفت به زندگي‌اي كه جز نكبت اشتراك ديگري نداشت پايان دهد. طلاق توافقي انجام گرفت و روزهاي بعد زن و دخترجوان به «ويژه» هاي خيابان افزوده شدند.
چندي پيش درباره خانه‌هاي عفاف از زبان دكتر «مصطفي اقليما» رئيس انجمن مددكاري ايران مطلبي خواندم و اين سوالات كوتاه را براي او مطرح كردم: «خانه‌هاي عفاف آري يا نه؟ آيا اين آخرين راهكاراست؟!»
و او اين چنين پاسخ داد: «به نظر من خانه‌هاي عفاف بايد در شرايط خاصي وجود داشته باشند و اين طور نباشد كه اين‌گونه مراكز جايي براي درآمدزدايي سرمايه‌گذاران و فرسايش زنان ويژه شود. «خانه عفاف آري» در صورتي‌كه عده‌اي از افراد متخصص و سوگند خورده آن را اداره كنند. بايد زناني كه در اين خانه‌ها مشغول به كار مي‌شوند داراي حق بيمه و بازنشستگي باشند. بايد مثل كشورهاي پيشرفته دنيا براي اين كار ضوابط درستي درنظر گرفته شود. مسئله حقوق و احترام حرف اول را مي‌زند، چرا كه اگر خانه‌هاي عفاف وجود نداشته باشند فردا روزي خواهد رسيد كه ديگر كسي به خواهران و مادران ما رحم نمي‌كند و آمار جرايم جنسي روز به روز افزايش مي‌يابد. خانه‌ عفاف نياز جامعه امروز ماست در صورتي‌كه به اين كار نيز مانند مشاغل ديگر نگريسته شود.
تأسيس خانه‌هاي عفاف آشكارا باعث كاهش بسياري از آشوب‌هاي اجتماعي مي‌شود. متاسفانه امروزه فقر و بي‌كاري موجب شده سن ازدواج دختران و پسران به سي و سي‌وپنج سال برسد. از طرف ديگر جوان در چهارده ، پانزده سالگي در خود احساس نياز مي‌كند و تعداد آدم‌هاي خوددار بسيار بسيار اندك است پس براي تخليه اين‌گونه اميال طبيعي بايد جايي وجود داشته باشد يا نه؟ اسلام گفته است براي رفع اين نياز صيغه كنيد اما آنچه واضح به نظر مي‌رسد اين است كه اغلب مردان زن‌دار به دور از چشم زنان خود به دنبال اين مسائل مي‌روند و ديگر حوصله‌اي براي صيغه و زيربار مسئوليت رفتن ندارند.»

خانواد‌ه‌ها پذيرفته‌اند اما به رو نمي‌آورند!
دكتر «اقليما» همچنين درباره پذيرش يا عدم پذيرش خانواده‌ها مي‌گويد: «پدر و مادرها و بچه‌ها همگي وقتي درخيابان راه مي‌روند يا هنگامي‌كه سوار ماشين هستند، ابتذال موجود را به وضوح مشاهده مي‌كنند و رفته رفته مي‌پذيرند اما به روي خود نمي‌آورند. در همين جامعه به ندرت جوان 27 ساله‌اي پيدا مي‌شود كه ارتباط جنسي نداشته باشد. اگر پسر بوده ممكن است دوست دختري گرفته و يا به وسيله پول، اين ارتباط را برقراركرده باشد. تعدادي هم كه اين كار را نكرده‌اند حتماً در شرايط‌اش نبوده‌اند! و احتمال ارتباط از طريق غيرمعمول پيش مي‌آيد. اصلاً وقتي فرد چنين رابطه‌اي نداشته باشد، ترشحات هورموني‌اش تغيير پيدا مي‌كند و برايش مشكلات روحي و رواني پيش مي‌آيد. فكر مي‌‌كنيد چرا جوانان اين‌قدر عصبي هستند،‌ همه اين‌ها به مشكل جنسي جوانان برمي‌‌گردد.»

حكايت مردان پيري كه براي زن‌ها بوق مي‌زنند
اقليما در ادامه مي‌‌افزايد: «تصور مي‌كنيد چرا در كشورما پيرمردان 60 ساله حتي براي پيرزن‌هاي 50 ساله بوق مي‌زنند؟ چرا اين مساله را درساير نقاط دنيا نمي‌بينيم؟ در خارج از ايران هيچ كس براي هيچ خانمي بوق نمي‌زند و همه اين‌ها برمي‌گردد به اين كه «به اين نياز» مانند نيازهاي اوليه و اساسي انسان‌ها نگريسته نمي‌شود. وقتي فرد به سن بلوغ مي‌رسد بايد اين نياز خود را رفع كند، اما سن بلوغ در كشورما يعني آغاز بدبختي‌ها، تازه شروع كار و درس و فراهم آوردن ابتدايي‌ترين نيازهاي آدمي است و به اين مورد كمترين بهايي داده نمي‌شود.»

راهكار‌هاي مذهبي
اقليما مي‌گويد: مسايل ديني خانه‌هاي عفاف را بايد فقها حل كنند. من اطلاعات زيادي ندارم، اما توصيه مي‌كنم هم فقها و هم روشنفكران نظر خود را به طور دقيق و روشن بيان كنند. انجمن علمي مددكاران اجتماعي نيز بايد زنان بيوه و متقاضيان اين كاررا شناسايي و براي آنها مجوز صلاحيت صادر كند. معاينات پزشكي و بهداشتي نيز نبايد فراموش شود و بهتر است اين موضوع در راس تصميم‌گيري‌ها قرارگيرد.»

دانشجويان جوان چه مي‌گويند؟
به جمع تعدادي از دختران و پسران جوان و دانشجو رفتيم و درباره بحران جنسي و خانه‌هاي عفاف با آنها ساعت‌ها به گفت‌وگو نشستيم. نظرات جالب آنها را با هم مي‌خوانيم:
«ياسمن» دانشجوي سال سوم رشته جامعه شناسي دانشگاه تهران مي‌گويد: «به نظر من وجود اين خانه‌ها، راه هوسبازي را براي مردان هموار مي‌كند. اگر اين مكان‌ها ايجاد شوند مردان با اطمينان از داشتن كارت بهداشت اين‌گونه زنان به راحتي پول خرج مي‌كنند و حتي براي امتحان هم كه شده به اين كار تن مي‌دهند.»
«شيدا» دانشجوي سال دوم ارتباطات روزنامه‌نگاري از شنيدن اين سوال كه «خانه‌هاي عفاف آري يا نه؟!» به شدت عصباني مي‌‌شود و با حرارت حرف مي‌زند و مي‌گويد:«اگر بفهمم شوهر آينده من قبل از ازدواج با زني ارتباط داشته همان موقع طلاق مي‌‌گيرم! ،‌ حالا شما مي‌فرماييد بعد از ازدواج هم به اين مكان‌ها برود يا نرود؟ معلوم است كه نبايد اين مكان‌ها وجود داشته باشند، اين كه ديگر پرسيدن ندارد، بهتر است شما هم براي خانواده‌ها دنبال دردسر نگرديد.»
«فاطمه» 35 ساله، متأهل و دانشجوي رشته روان‌شناسي دانشگاه آزاد است و دراين باره معتقد است: «هميشه بايد زنان بد وجود داشته باشند تا مردان قدر زنان پاك خود را بدانند. همين الان هم كه از كنار خيابان رد مي‌شوي از دختر 14 ساله گرفته تا زنان باسنين بالاتر حتي كنار ماشين‌هاي مدل پايين هم مي‌ايستند و قيمت مي‌دهند. اما ذات مرد نبايد خراب باشد. من به شوهرم اعتماد دارم اما اعتقاد دارم مردان براي تأمين نيازهاي خود بايد جاي امني براي رفتن داشته باشند، جايي بدون هرگونه آلودگي و نكبت.»
«مينا» نيز متأهل است و روبه فاطمه مي‌‌گويد: «زياد هم مطمئن نباش كه با وجود چنين مراكزي شوهرت وسوسه نشود.»
فاطمه: «شوهر من اهل اين برنامه‌ها نيست.»
مينا با طعنه: «اهلش گذشت خانم جان حالا همه مردها اهلش شده‌اند. »
فاطمه: «زندگي بسياري از همكارانم به خاطر اين مساله به هم خورده و اميدوارم زندگي من به خاطر اين مساله به هم نخورد. شوهرم قسم مي‌خورد تمام دوستانش حداقل ماهي پنج بار با اين‌گونه زنان درارتباط هستند و حرف من اين است كه اگر بيماري اين‌گونه زنان به همسران آنها منتقل شود چه كسي مسئول است؟ الان اين مراكز پنهاني بدون پروانه بهداشت، كار و تجارت خوبي دارند و بايد بالاخره جلوي اين موضوع گرفته شود.»
شيدا: «پس كارت بهداشت بدهيد تا شوهران دختران بيچاره مثل ما بروند و هر غلطي دلشان مي‌خواهد بكنند» و بعد رو به فاطمه ادامه مي‌دهد: «اگر تو واقعاً موافق اين‌گونه مراكز هستي چرا مي‌ترسي روزي كاشانه‌ات با اين موضوع به هم بريزد؟»
فاطمه حرفي نمي‌زند و مي‌گويد: «بالاخره بايد چاره‌اي انديشيده شود.»
«عسل» دانشجوي مجرد رشته جامعه شناسي: «بهتر است قضيه را جهت‌دار نكنيم و به دور از هر احساسي به تحليل موضوع بپردازيم.»
«مريم» 24 ساله با چهره‌اي مظلوم وارد بحث مي‌شود و مي‌گويد: «حداقل خانه عفاف پناهگاهي امن براي دختران فراري است. دختران و زناني كه هيچ راهي براي زندگي ندارند به اين خانه‌ها مي‌روند تا براي مدتي آرامش بگيرند. نبايد جلوي رواج اين‌گونه پناهگاه‌ها گرفته شود، آخرين راه نيست اما مي‌تواند درشرايط فعلي راه خوبي باشد.»
«شيدا» با تعجب از «مريم» مي‌پرسد: «مريم تو درباره حرف‌هايي كه مي‌زني مطمئني؟»
مريم: «بله كه مطمئنم. ولي نمي‌دانم چرا قبلاً فكر مي‌كردم اسم اين مكان‌ها خانه‌هاي ريحانه است. تازه نامش را عوض كرده‌اند؟!»
جوانان دانشجو از شنيدن اين حرف با صداي بلند مي‌خندند. دخترك مثل هزاران دختر و پسر ديگر هنوز معني خانه عفاف را نمي‌داند و فكر مي‌‌كند با پناهگاه امن دختران فراري (خانه ريحانه) فرقي ندارد!
«مرتضي »دانشجوي كارشناسي ارشد جامعه شناسي دراين باره مي‌گويد: «زنان متأهل به نوعي خرشان از پل گذشته و نسبت به اين موضوع ديد بدي ندارند اما دختران مجرد با احساسات و عواطف ظريف خود فكر مي‌‌كنند ايجاد خانه‌هاي عفاف يعني برهم زدن كاشانه عشق، اما نه باوركنيد چنين چيزي نيست. چون مردان تنها براي تأمين نيازهاي جنسي خود به اين مكان‌ها مي‌روند و خانم‌ها بايد مطمئن باشند كه مردان آنقدر عقل و شعور دارند كه دل به اين گونه زن‌ها نبندند! ضمناً اين مربوط به شرايط بحراني امروز جامعه است. مگر كشورهاي ديگر چه كرده‌اند كه درخيابان‌هايشان اين قدر كه دركشورما ديده مي شود، روسپي نيست. يا مشكل بحران جنسي ندارند؟»
«آرمين» دانشجوي سال دوم الكترونيك: «اما من كاملاً مخالفم چون با اين كار ما علناً عشق و عاطفه و انسانيت و ارزش زن را زير سوال مي‌بريم. من خودم آدم زياد مذهبي‌اي نيستم اما معتقدم براي آدم بايد خدايكي و عشق هم يكي باشد.»
آرمين در جمع دختران حاضر مورد تحسين و تشويق قرارمي‌‌گيرد.
«سميرا» دانشجوي رشته پزشكي مي‌گويد: «اتفاقاً به نظر من خيلي خوب است. درآن صورت دختران خوب و بد از هم جدا مي‌شوند و ديگر هيچ مرد و پسري به خود اجازه نمي‌دهد به آدمي مثل من كه دوست دارد با آرايش و مرتب و تميز به خيابان بيايد، نگاه بد بكند. »
سميرا در پاسخ به اين سوال كه اگر روزي شوهرش به اين مكان‌ها برود مي‌گويد: «اگر شوهرم پس از ازدواج بازهم احساس نياز كند پس كوتاهي از من بوده اما اگر به عنوان همسر براي او كم وكسري نگذاشته باشم و به اين خانه‌ها برود پوست از سرش مي‌كنم و حتماً از او جدا خواهم شد چون در آن صورت مطمئن مي‌شوم كه مشكل جنسي دارد و بايد درمان شود!»
در ادامه اين بحث سوالاتي از اين دست مطرح مي‌شوند: خانه‌هاي عفاف براي چه كساني، در چه سني و با چه شرايطي؟ كه البته پاسخ به هر يك از اين سوال‌ها مستلزم زمان زيادي است.
در اين باره با يك حقوقدان به گفت‌وگو نشستيم كه با هم مي‌خوانيم:
«ارشد حسينعلي زاده» كارشناس ارشد حقوق و وكيل پايه يك دادگستري و مدرس دانشگاه‌هاي آزاد اسلامي تاكنون با بسياري از خانواده‌هايي كه مشكل اين‌چنيني دارند، در ارتباط بوده و زياد به دعاوي خانوادگي با ريشه‌هاي جنسي برخورد كرده است.
«حسينعلي زاده» از نگاه حقوقي و اجتماعي به موضوع نگاه مي‌كند و مي‌گويد: «مشكلات طلاق بسياري از خانواده‌ها به جز مسائل مادي، اعتياد و … به مساله جنسي آنها برمي‌‌گردد و بنده خود به عنوان يك وكيل شاهد بسياري از جدايي‌هاي اين چنيني بوده‌ام، منتها هميشه مشكلات جنسي زن‌ها و شوهرها زيرپوست مسائل بيروني پنهان مي‌شود چرا كه حجب و حياي طرفين اجازه مطرح شدن مشكل را نمي‌دهد.»
«حسينعلي زاده» به مشكل يكي از موكلان خود اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «سال گذشته مادر دخترجواني نزد من آمد و درباره سادگي‌هاي دخترش به من گفت كه چندي پيش دخترش به سادگي با پسري دوست شده و پسر پس از جلب اطمينان،‌ دختر را به خانه كشانده و با خوراندن داروي بيهوشي، به او تجاوز كرده بود. اين دختر مدتي دچار افسردگي مي‌شود اما موضوع را به مادر نمي‌گويد. مادر با پيگيري درجريان قرارمي‌گيرد و دخترك رابه پزشكي قانوني مي‌برد و وقتي از موضوع باخبر شد خواست از راه قانوني اقدام كند. اما ديگر دير شده بود چون هيچ اثري از تجاوز به عنف باقي نمانده و در صورت شكايت خود دختر هم مورد اتهام قرارمي‌گرفت.»
اين دختر را به خوبي مي‌شناختم و اصلاً اهل اين برنامه‌ها نبود اما ببينيد جامعه چقدر كمبود دارد كه پسر را وادار به چنين كاري كرده است. »
«حسينعلي زاده» به راهكار ازدواج موقت نيز اشاره و در ادامه بيان مي‌كند: «اين راه هم در صورتي‌كه درست جا بيفتد مي‌تواند موثر واقع شود. اما جوانان امروزي معمولاً تن به اين ازدواج‌ها نمي‌دهند. امروزه جوانان از ترس گرفتار شدن توسط پليس در كوچه و خيابان و پارك‌هاي شلوغ و نگاه‌هاي تند رهگذران و مردم عادي مجبورند با دوست دختر يا دوست پسرخود به جنگل‌ها و يا محيط‌هاي كم جمعيت بروند. اما بايد توجه داشته باشيم كه اين گونه مكان‌ها به فساد بيشتر دامن مي‌زنند. پس بهتر نيست به جوانان اجازه بدهيم در محيط‌هاي شلوغ با جنس مخالف خود ارتباط سالم داشته باشند و محيط‌هاي غريبه را به محيط‌هاي خودي ترجيح ندهند؟
در مورد راهكارهاي حقوقي حل مشكلات جنسي جوانان بايد درنظر داشته باشيم كه كشورما كشور اسلامي است و بايد براي حل اين معضل از دستورات اسلامي بهترين بهره را بگيريم. اما نمي‌دانم چرا ما باور نمي‌كنيم يا نمي‌خواهيم بپذيريم. اسلام همه چيز را پيش‌بيني كرده است و تصورم اين است كه خانه‌هاي عفاف در چارچوب و غالب‌هاي خاص مي‌توانند بسياري از مشكلات امروزي جوانان را حل كنند.
از ديدگاه اجتماعي نيز بايد به آموزه‌هاي درست و جدي دست پيداكنيم، همان‌طور كه در مدرسه به بچه‌ها «الفبا» ياد مي‌دهيم، بايد بگوييم درمقابل خواسته‌هاي جنسي خود چه كنند. تحميل را رها و آزادي عمل را پيشه كار خود سازيم. مساله جنسي جز انحراف مي‌تواند به راه‌هاي خوب و درستي هم كشيده شود اما تحت شرايط خاص و امنيت جامعه. پس بياييد تفكر خود را نسبت به اين‌گونه خانه‌ها عوض كنيم و با درنظرگرفتن رشد فساد در جامعه راهي نو بناكنيم.»

گلسرخی

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1384ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري connect نشي!

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!

ضدحال يعني بعد از كلي مصيبت كه بابات برات موبايل ثبت نام كرده همه سيمكارتا بياد جز مال تو!

ضد حال يعني تو يك سايت موزيك دانلود كني ، رو 99 دي سي بشي !!

ضدحال يعني يه جلسه سر كلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب كنه!

ضدحال يعني با شكم گرسنه بري تو صف ژتون تموم كرده باشن!

ضدحال يعني يه هفته قبل از اينكه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت كنه!

ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!

ضدحال يعني بعد از كلي مخ زدن تو اينترنت همينكه بياي به نتيجه برسي اشتراكت تموم بشه !

ضدحال يعني با 9/75 افتادن!

ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير كنه به صندلي پاره بشه!

ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر كلاس استاد نياد!

ضدحال يعني بعد اينكه كلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه??

ضدحال يعني داداش كوچيكت 2شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!

ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميكني همينكه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!

ضدحال يعني history پاك نكني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!

ضدحال يعني نفر 11 كنكور شدن!

ضدحال يعني كارگردان شدن حنا مخملباف!

ضدحال يعني كانديد شدن آقاي ... براي انتخابات مجلس!

ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!

ضدحال يعني ملا.. ...جمعه اروميه!

ضدحال يعني پژو RD !

ضدحال يعني فيلم ژاپني!

.ضدحال يعني id caller داشتن!

ضدحال يعني عشق يه طرفه!

ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90 !

ضدحال يعني صبح روزي كه با دوستات ميخواي بري كوه بارون بياد!

ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!

ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!

ضدحال يعني سلام كني جوابتو ندن!

ضدحال يعني عينكت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشكنه!

ضد حال يعني سر جلسه امتحان خودكارت تموم بشه!

ضدحال يعني تاكسي سوار شي وسط راه بنزين تموم كنه!

ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم كني!

ضد حال يعني اونيكه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني!

ضد حال يعني...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1384ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

فريدون زندي:

بزرگ‌ترين آرزويم برگزاري جشن صعود با ايراني‌هاست


خود را براي جام جهاني آماده مي‌كنم

تمام مردم ايران را دوست دارم

فريدون زندي گفت: خود را براي بازي با تيم ملي ايران در جام جهاني 2006 آلمان آماده مي‌كنم.

بازي در تيم ملي ايران در جام جهاني يك افتخار بزرگ براي من خواهد بود و اميدوارم در آنجا بازي‌هاي خوبي انجام دهم تا تيم ايران در جام جهاني آلمان نيز موفق باشد.

وي در مورد ديدار روز چهارشنبه ايران برابر بحرين نيز تصريح كرد: بازي سختي خواهد بود چرا كه آنها براي گرفتن امتياز به دروازه ايران حمله مي‌كنند اما تصور مي‌كنم بتوانيم آنها را شكست دهيم.

زندي افزود: در بازي رفت در بحرين مقابل اين تيم بازي كرده‌ام و با شيوه‌ي كار آنها آشنايي دارم و با توجه به وضعيت دو تيم ايران و بحرين، معتقدم اين تيم ايران است كه بازي چهارشنبه را به نفع خود خاتمه مي‌دهد.

فريدون زندي در مورد ميزان آمادگي خود نيز خاطر نشان كرد: از ناحيه‌ي مچ پاي چپ مقداري مصدوميت داشتم اما اين آسيب ديدگي چندان جدي نيست و مي‌توانم برابر بحرين بازي كنم.

هافبك تيم ملي كشورمان بزرگ‌ترين آرزوي خود را برگزاري جشن صعود همراه ساير مردم ايران در ورزشگاه آزادي عنوان كرد.

زندي در خاتمه گفت: از زماني كه به ايران آمده‌ام، مردم بسيار با من مهربان بودند و من نيز تمامي ايراني‌ها را دوست دارم.

منبع:ايسنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

فراخوان تپش از مسئولان،صاحب نظران و مردم

سال 1380 خبري غيررسمي از نوع اخبار «شنيده شد» در سطح رسانه‌ها و محافل مطبوعاتي منتشر شد كه در كوتاه‌ترين زمان ذهن ناباورانه بخش زيادي از جامعه را به خود معطوف كرد. برخي سازمان‌ها و مراكز اجتماعي طرحي تحت عنوان تشكيل خانه‌هاي عفاف تدوين كردند كه در آن ساماندهي وضعيت زنان ويژه مد نظر بود. به محض انتشار اين خبر، همان‌طور كه پيش‌بيني مي‌شد، واكنش‌ها و بازتاب‌هاي بسيار تند محافل سياسي، مذهبي را درپي داشت.
عکس از محسن صالحی

به نحوي كه به فاصله چند روز پس از انتشار خبر، همه آن را تكذيب كردند. حتي طراحان آن نيز اجازه نيافتند به تبيين و تحليل طرح خود بپردازند و اين‌گونه بود كه موضوعي مهم و حياتي از سوي همه انكار شد تا جامعه بيش از پيش شاهد بازتاب‌هاي زننده‌تر در كوچه و خيابان باشد.
پس از يك دوره به ظاهر فراموشي، اهميت پديده زنان خياباني و لزوم ساماندهي موثر آن نيز كمتر از قبل مورد دقت مسوولان قرارگرفت و به نوعي اين پديده بيمارگونه بيشتر از گذشته به حال خود رها شد.
البته حوزه فرهنگ بيشتر از حوزه‌هاي ديگر به اين موضوع اهميت داد و جالب اين كه حتي قشر تندروي مذهبي نيز با ساخت فيلمي ـ هرچند بسيار سطحي و به دور از واقعيت موجود ـ اين پديده را در قالب فيلم ويديويي ـ فقر و فحشاـ اهميت اين موضوع را گوشزد كردند، اما انگاري چشم و گوش سازمان‌ها و نهادهاي ذيربط همچنان برروي اين واقعيت عيان بسته مانده است. به طوري كه حتي همان فيلم را نيز در حماق توقيف قراردادند.
اكنون چهارسال از طرح خانه‌هاي عفاف مي‌گذرد و ديگر هيچ‌گاه درباره آن بحث و بررسي جدي نشد. اما خانه‌هاي عفاف، تحت عناوين خانه‌هاي فساد يا خانه‌هاي تيمي فحشا در محلات مختلف شهر شكل گرفته است كه به طور خزنده مشغول فعاليتند كه همه جور بيماري و فساد و چرك را در سطح شهر پراكنده مي‌كنند و البته واكنش‌ها نسبت به آن بسيار كمرنگ‌تر از واكنش‌ تند و لجوجانه با طرح خانه‌هاي عفاف است.
چهار سال پس از خاموشي طرح خانه‌هاي عفاف، نه فقط طرحي براي كنترل فساد و فحشا صورت نگرفته كه از آن روز تا الان آسيب اجتماعي رشد نگران كننده‌اي داشته‌اند. پايين آمدن سن فحشا و بالا رفتن آمار ترك خانه از سوي دختران و پيشرفت جرم در زمينه سوءاستفاده‌هاي جنسي و آزار، بيانگر اين است كه چشم و گوش بستن برروي اين واقعيت تلخ، تقليد از حيواني چون كبك است.
چندي پيش خبرگزاري سينا بحث خانه‌‌هاي عفاف را مخابره كرد كه نشان مي‌دهد فساد و فحشا دارد از كنترل خارج مي‌شود و همين نيز سبب بالا رفتن جرأت موافقان طرح براي مطرح شدن دوباره شده است. همان‌ها كه اعتقاد دارند يكي از علت‌هاي انحراف جنسي بخش زيادي از زنان ويژه، طلاق يا فوت همسر است كه به علت بي‌سرپرستي و مواجهه با فقر، به سمت فحشا كشانده مي‌شوند. اين تنها يكي از بسيار علت‌هاي اين بحران است. علت‌هاي اصلي بحران جنسي و رواج روسپيگري را بايد در تبعات پس از جنگ و برخي مديريت‌هاي سياسي، اقتصادي جستجو كرد. اما مخالفان اين طرح هنوز اعتقاد دارند ايجاد خانه‌هاي عفاف دردي از فحشاي روبه گسترش دوا نمي‌كند. آنها پا را فراترگذاشته و مي‌گويند اين طرح باعث نهادينه شدن روسپيگري در جامعه خواهد شد. اما در يك نگاه مي‌توان دريافت هم موافقان و هم مخالفان بر يك واقعيت اتفاق نظر دارند و آن نيز گسترش پديده روسپيگري در زنان و افزايش بسيار نگران كننده وقوع جرم‌هاي جنسي به شكل آزار و خشونت در جامعه است.
به نقل از خبرگزاري سينا مي‌خوانيم كه خانم «منصوره محقق» كارشناس مطالعات زنان با اشاره به فعاليت‌هاي پنهاني خانه‌هايي كه در امر ازدواج شرعي فعاليت مي‌كنند، مي‌گويد: «فعاليت اين مكان‌ها كاملاً خزنده است و آنها به گونه‌اي در سطح شهر پراكنده شده و فعاليت مي‌كنند كه بسيار جاي سوال دارد. به لحاظ ريخت شناسي مكاني، اين خانه‌ها در چند نوع متفاوت مشغول به كارند. دسته نخست خانه‌هايي كه به صورت تيمي اداره مي‌شوند و در راس آنها يك خانم رييس (يا رييس مرد) قراردارد. چنين خانه‌هايي به ابزارها و امكانات پيشرفته نظير موبايل، كامپيوتر، اينترنت و وسيله نقليه آماده جابه جايي دسترسي دارند. البته در مناطق جنوبي و با درآمدهاي مختلف، امكانات پايين‌تر مي‌آيد، تا جايي كه روسپيگري به كامل‌ترين شكل زننده و مبتذل رويت مي‌شود.»
اين محقق مي‌گويد: «گروه‌هاي انساني مراجعه كننده به اين مكان‌ها نيز متفاوتند. در زمره اين افراد زنان آبرومندي هستند كه به علت جدايي از همسر يا فوت همسر به اين مكان‌ها معرفي مي‌شوند. در ميان تيپ‌هاي خاصي از پسران ازدواج نكرده و زنان جوان نيز افرادي هستندكه مايلند براي اجتناب از گناه وسوسه‌هاي شيطاني نيازهاي خود را از يك راه شرعي كوتاه مدت برطرف كنند.»
همين محقق به زمينه‌هاي شرعي ازدواج موقت در آيين شيعه اشاره مي‌كند و جوانان درمانده‌اي كه مايل به رفتارهاي شرعي هستند و مي‌گويد: «زني كه مبادرت به ازدواج موقت مي‌كند، الزاماً يك فاحشه يا زن خياباني نيست. يك زن خياباني روسپي از تعاريف مشخص برخوردار است.»

فراخوان

برهمين اساس هفته‌نامه تپش كه بانگاه آسيب‌شناسانه به مسايل و معضلات اجتماعي مي‌پردازد برآن ‌شد تا در يك فراخوان از صاحب‌نظران، كارشناسان مسايل اجتماعي و مردم به بررسي اين مسئله بپردازد. خوشحال مي‌شويم كه در اين راه ما را ياري كنيد به ما بگوييد كه به نظر شما چگونه مي‌توان جلوي رشد روسپيگري در جامعه را گرفت؟
ديگر آن‌كه آيا به نظر شما طرح خانه‌هاي عفاف مي‌تواند پاسخي به اين مشكل باشد؟

May 24, 2005 , 04:37 PM
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

سحر براي چندمين بار به جرم ارتباط نامشروع بازداشت شده بود. شايد به همين دليل ترسش از دادگاه و زندان ريخته بود. وقتي قاضي از آنها خواست كه وارد اطاق شوند او به دوستانش نگاهي انداخت و گفت: «ترسي ندارد فقط كمي درد دارد. صد ضربه شلاق، همين. هرچه باشد از كتك‌هايي كه از پدر و مادر و كس و كارتان مي‌خوريد دردش كمتر است! نهايت چند ماه هم به زندان مي‌رويم ولي بعد بيرون مي‌آييم. بهتر است شما اصلاً حرف نزنيد من خودم وكيل و كس و كارتان هستم.»
واقعاً جالب بود، او با صداي بلند و بااطمينان به نفس در راهروي دادگاه حرف مي‌زد.


عکس از محسن صالحی

سحر 13 سال بيشتر ندارد اما از سن 10 سالگي براي ادامه زندگي خودفروشي مي‌كند! و اين باوركردني نيست. اما روسپيگري از اين دختر سيزده ساله چهره‌اي غيرمعصوم ساخته است. بقيه اعضاي باند نيز حدود 17 يا 18 سال سن دارند.
سحر سريع‌تر از همه وارد اتاق شد. روي صندلي رديف جلو نشست و بلافاصله گفت: «جناب قاضي سريع‌تر حكم را صادركنيد و كتك را بزنيد تا ما برويم. هيچ كدام دفاعي نداريم و مي‌دانيم گناه كاريم و براي قصاص آماده‌ايم. »
تارا كه براي اولين بار به دادگاه آمده بود از ترس دست نگار را مي‌فشرد. قاضي نگاهي به آنها انداخت و گفت: «اگر مي‌خواستيد با ضربات شلاق درست شويد تاكنون از خيابان‌ها جمع شده بوديد.»
حكم صد ضربه شلاق بازهم براي سحر و دوستانش صادر شد.
سحر جلوتر از بقيه از اتاق خارج شد. دوان دوان خود را به او رساندم و از او پرسيدم: تو رييس باند هستي؟
سحر در حالي‌كه مي‌خنديد گفت: بله، خوب كه چي؟
تپش: از چه زماني اين باند را به وجود آورده‌اي؟
من تا به حال رييس سه باند بوده‌ام البته شما مي‌گوييد باند ما مي‌گوييم گروه دوستان.
تپش: تو و دوستانت شب‌ها را كجا سپري مي‌كنيد؟
من وضعيت مالي‌ام خوب است و در تهران چند آپارتمان دارم. البته آپارتمان‌ها مال پدرم است اما او سال‌هاست كه از ايران رفته و من كليد همه آنها را دارم.
تپش: چرا پدرت تو را با خود نبرد؟
چون اون يك زن فرانسويي دارد كه از من خوشش نمي‌آيد.
تپش: مادرت كجاست؟
مي‌گويند مرده است.
تپش: تو و دوستانت هميشه در خانه‌هاي پدرت زندگي مي‌كنيد؟
نه هر وقت دستگير مي‌شويم يكي از خانه‌ها لو مي‌رود براي همين گاهي اوقات مجبور مي‌شويم براي پيدا كردن خانه اجاره‌اي برويم پيش خاله ليلا.
تپش: خاله ليلا كيست؟
رييس باند شقايق. اون خيلي پولداره براي همين هم هيچ‌وقت گير نمي‌افتد.
تپش: پس رييس شما هم خاله ليلا است؟
نه، ولي اون به تمام كساني كه رييس باندهاي ديگر هستند كمك مي‌كند تا حق بچه‌ها پايمال نشود. چقدرسوال مي‌پرسي. بگذار راحت باشيم. اصلاً شما دنبال چي هستي؟ اين بچه‌ها هم مثل من هستند. من خودم از نه سالگي آنقدر تنها و بي‌كس بودم كه براي خودم خانواده دست و پا كردم. خانواده من اين دخترهايي هستند كه هيچ كس آنها را آدم حساب نمي‌كند. اگر هزار بار ديگر دستگير شويم بازهم حاضر نيستم آنها را تنها بگذارم چون آنها هم بدبخت هستند تازه مگر براي دخترهايي مثل ما كار ديگري هم دراين جا كه همه بيكارند، پيدا مي‌شود؟ و بي‌قيد و لاابالي مي‌رود و آدامس مي‌جود و چند مراجعه كننده ناباورانه اورا نگاه مي‌كنند كه اصلاً به سيزده ساله‌ها نمي‌آيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

بابك بيات

۱ - Jangal ( 1351 ) [24Kps] [128Kps]

03 - Khone (1352 ) [24Kps] [128Kps]

04 - Ali Konkory (1351 ) [24Kps] [128Kps]

05 - Yek Nafar Ye Rooz Miad ( 1355 ) [24Kps] [128Kps]

06 - Shahr Gham ( 1351 ) [24Kps] [128Kps]

07 - Ali Konkory [24Kps] [128Kps]

08 - Shahr Gham [24Kps] [128Kps]

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
   

 دریافت

  دونه دونه

       خونه من  

با من بمون  

 هوای بندر
  رفتی
 عشقت تو قلبم
 خواب
  میکس آهنگها

Album Sample پیش نمایش آلبوم

 

 

[ 

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

مجید رضازاده

نمیشه

 

01 - Nemishe [24Kps] [128Kps]
02 - Malamat [24Kps] [128Kps]
03 - Angoshtar [24Kps] [128Kps]
04 - Faraagh [24Kps] [128Kps]
05 - Dele Man Toro Mikhad [24Kps] [128Kps]
06 - Sayeh [24Kps] [128Kps]
07 - Sarab [24Kps] [128Kps]
08 - Naazok Del [24Kps] [128Kps]
09 - Ham Khoneh [24Kps] [128Kps]
10 - Arezoumand [24Kps] [128Kps]
+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 
هله له شب میره دزدی ، هیچی پیدا نمیکنه ، مشقای بچشون رو خط میزنه

هله له داشته تلویزيون نگاه ميكرده مي زنه كانل یک میبینه فیلم جنگیه ، میزنه کانال و میبینه فیلم جنگیه ، میزنه ...  ، جو مي گيرش سينه خيز ميره تلویزيونو خاموش مي كنه

به هله له عکس تمساح نشون میدن بهش میگن شما به این چی میگین؟ میگه: ما غلط بکنیم به این چیزی بگیم

هله له یه سکه 25 تومنی قورت میده تا 24 ساعت بوق ازاد میزنه

هله له ميخواسته هواپيما دزدی کنه.ميره به خلبانه ميگه برو لندن يارو ميگه نميرم.هله له ميگه خب برو دبی.يارو ميگه نميرم.هله له ميگه پس برو اردبيل يارو ميگه نميرم.بعد هله له میگه: بابا حد اقل بده يه بوق بزنيم!!!

پسره به باباش ميگه بابا الاغها هم ازدواج ميكنن ، باباش ميگه : عزیزم فقط الاغها ازدواج ميكنن

يه روز بچه‌ هله له به باباش ميگه : پنكه سقفي سوخت  هله له ميگه :  پانزده‌ نفری ميخوابین زیرش خوب آخرش همین میشه دیگه

عزرائیل میاد جونه هله له رو بگیره ، هله له خودشو میزنه به مردن

به هله له ميگن: با «حيدر» جمله بساز، ميگه: اومدم در خونتون هي در زدم، هي در زدم، هيچكي درو باز نكرد. بهش ميگن: نه بابا، با «آقا حيدر» جمله بساز، ميگه:‌ اومدم در خونتون، آقا! هي در زدم، هي در زدم، هيچكي در رو باز نكرد!

به هله له ميگن: با «خرچنگ» جمله بساز، ميگه:‌ كره خر چنگ نزن!

به هله له ميگن: با «دوچرخه» جمله بساز. ميگه: بابا خسته شدم از بس كه جمله ساختم!

به هله له ميگن: با «رادار» جمله بساز ميگه: از اينجا به خونه ما راداره!!

به هله له ميگن: با «ريلكس» جمله بساز. ميگه: رفتيم باغ‌وحش با گوريل عكس گرفتيم!

به هله له ميگن: با «زنبور و خر و گاو» جمله بساز،‌ ميگه: زنبور خره، گاو منه!

به هله له ميگن: با «سوسن» جمله بساز. ميگه: من چلوكباب دوست دارم مخصوصا با سماق!

به هله له ميگن: با «سي‌دي» جمله بساز، ميگه: چُسيدي!

به هله له ميگن: با «سينا» جمله بساز. ميگه: با عباس‌اينا رفتيم بيرون!

به هله له ميگن: با «شمشير» جمله بساز، ميگه: فدات شم شير مي‌خوري؟!

به هله له ميگن: با «شيده» جمله بساز. ميگه: رفتم خونه ديدم بچه شاشيده!

به هله له ميگن: با «شيشه» جمله بساز،‌ ميگه: ساعت يك ربع به شيشه!

به هله له ميگن: با «صداقت» جمله بساز، ميگه: داشتم با تلفن صحبت مي‌كردم صدا قطع شد!

به هله له ميگن: با «قيمت» يك جمله بساز، گفت: مامان بدو تو آشپزخونه كه خورشت قيمت سوخت.

به هله له ميگن: با «كار و كوشش» جمله بساز، ميگه: شلوار كار من كوشش ?

به هله له ميگن: با «كشور» جمله بساز،‌ ميگه: با كش ور رفتم خورد به چشمم!

به هله له ميگن: با «كوش» يك جمله بساز، گفت: شلوار من كوش؟ گفتند: اين كه نشد، «كوش به معني كوشش.» گفت: شلوار من كوشش؟ گفتند: بابا، «كوشش يعني كار.» گفت: خب از اول مي‌گفتين، شلوار كار من كوشش؟

به هله له ميگن: با «كيشميش» يك جمله بساز، گفت: من پسر عموش ميشم، تو كيشميشي؟

به هله له ميگن: با «گوهر» يك جمله بساز، گفت: توي گو، هر موقع به من ميرسي ميگي يه جمله بساز.

به هله له ميگن: با «لجن» جمله بساز. ميگه: نميدونم چرا همه بچه‌محل‌ها با من لجن؟

به هله له ميگن: با «لوبيا» جمله بساز، ميگه: كوچولوبيا!

به هله له ميگن: با «لوستر» جمله بساز،‌ ميگه: من 3 تا دختر دارم يكي از يكي لوس‌تر!

به هله له ميگن: با «ماشين» جمله بساز. ميگه: چقدر خوبه كه شما بياييد همسايه ماشين!

به هله له ميگن: با «مايلي كهن» جمله بساز، ميگه: مايلي كهنتو عوض كنم؟!

به هله له ميگن: با «مناجات» يك جمله بساز، گفت: مونا جات رو بنداز بخواب.

به هله له ميگن: با «مينا و تينا» جمله بساز. ميگه: مامانم اينا با مامانتينا رفتن شمال!

به هله له ميگن: با «مينا» جمله بساز. ميگه: با قاسم‌اينا رفتيم بيرون!

به هله له ميگن: با «نجيب» جمله بساز. ميگه: يه شلوار خريدم نه جيب جلو داره نه جيب عقب!

به هله له ميگن: با «نخ سوزن» جمله بساز، ميگه: اين بچه‌هاي تيم ملي واقعا زحمت مي‌كشند، نخسوزن علي دايي!

به هله له ميگن: با «هندونه» جمله بساز. ميگه: هند اونه كه بغل پاكستانه! 

 شوخی با خوانندگان:

به سیاوش قمیشی میگن صبحونه چی میخوری؟ میگه : عسل با نون ، عسل بی نون ، عسل کیک ...

به اندی میگن از چه بستنی ای خوشت میاد ؟ میگه : عروسکی عروسکی ...

یه روز به هله له نون بربری نشون میدن میگه:هر کی غیر تورو خواست نصف عمرش بر فناست!!! 

به حمید شبخیز میگن آهنگ مورد علاقت چیه؟میگه:وطن وطن اسی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

تست هاي فرهنگي هنري

هنرپيشه معروف سينما ؟

الف) محمدرضا گلزار

ب) محمدرضا علفزار

ك) محمدرضا گندمزار

ش) محمدرضا دشت

هنرپيشه مرحوم سينما ؟

الف) رضا ژيان

ب) رضا ماكسيما

ك) رضا فولكس

ش) رضا خاور

هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريكايي” ؟

الف) نعمت الله گرجي

ب) نعمت الله ساقه طلايي

ك) نعمت الله شيرين عسل

ش) نعمت الله مينو

هنرپيشه زن معروف سينما ؟

الف) هديه تهراني

ب) كادوي تهراني

ك) چشم روشني تهراني

ش) قابل نداره تهراني

بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟

الف) پارسا پيروزفر

ب) فارسا فيروزپر

ك) پارسا پيروزپر

ش) فارسا فيروزفر

يكي از آهنگ هاي منصور ؟

الف) ديوونه

ب) … خل

ك) منگل

ش) عجوج مجوج!

خشايار اعتمادي چه سبكي مي خواند ؟

الف) پاپ

ب) اسقف

ك) راهبه

ش) موبد

تست هاي ورزشي

مربي و بازيكن اسبق پرسپوليس ؟

الف) علي پروين

ب) علي شهين

ك) علي مهين

ش) علي دمبه

كشتي گير گردن كلفت ايران ؟

الف) عباس جديدي

ب) عباس قديمي

ك) عباس نيو

ش) عباس آپ تو ديت

تيم فوتبال آباداني ؟

الف) نفت آبادان

ب) بنزين آبادان

ك) گازوئيل آبادان

ش) استقلال اهواز

باشگاه انگليسي ؟

الف) ميدلزبرو

ب) ميدلزبيا

ك) ميدلزبودي حالا

ش) ميدلزپاشو برو گمشو

بازيكن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟

الف) حسن صالح حميدزيچ

ب) حميد صالح حسنزيچ

ك) حسن حميد صالحزيچ

ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟

دروازه بان انگليس در جام جهاني 1998 فرانسه ؟

الف) ديويد سيمن

ب) ديويد سيمثقال

ك) ديويد سيگرم

ش) ديويد سيتن

مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟

الف) اندي كول

ب) اندي سرشانه

ك) اندي پشت بازو

ش) اندي مرسي هيكل

مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟

الف) دنيس برگكمپ

ب) دنيس اروين

ك) دنيس وايز

ش) دنيس تريكو

تست هاي علمي تفريحي

مساحت دايره چقدر است ؟

الف) 2 متر

ب) 5/2 متر

ك) بيشتره

ش) صبر كن بپرسم

سرعت نور چقدر است ؟

الف) خوب است

ب) بد نيست

ك) شما چطوري ؟

ش) چه خبر ؟

كدام دانشمند جاذبه زمين را كشف كرد ؟

الف) نيوتن

ب) كيلوگرم

ك) متر بر مجذور ثانيه

ش) نيترات مس

ماري كوري كاشف چه بود ؟

الف) اورانيوم

ب) آلومينيوم

ك) آلمانيوم

ش) لوئي پاستور

در بيت زير چه صنعتي به كار رفته است ؟

“بي وفايي ، بي وفايي ، دل من از غصه داغون شده”

الف) ايهام

ب) صنعت نفت

ك) صنعت پتروشيمي

ش) صنعت آبكش سازي

شاعر قرن ده دوازده؟

الف) هاتف اصفهاني

ب) ابي اصفهاني

ك) اندي اصفهاني

ش) سياوش قميشي اصفهاني

فعل “خوردن” را صرف كنيد ؟

الف) چشم

ب) صرف شده

ك) ميل ندارم

ش) نوش جان

يكي از وسايل مربوط به فيزيك كه در عينك ، تلسكوپ و ميكروسكوپ به كار ميرود ؟

الف) عدسي

ب) كاچي

ك) فرني

ش) لوبيا با دوغ

دانشمندي كه بين بار الكتريكي و جرم الكترون ها و سرعت حركت آنها رابطه اي نوشت ؟

الف) تامسون

ب) واشنگتني

ك) بمي

ش) شهسواري

شاخه اي از علم فيزيك ؟

الف) مكانيك

ب) باطري ساز

ك) بوسترساز

ش) كمك فنرساز

نويسنده “منطق الطير” كدام شاعر است ؟

الف) عطار نيشابوري

ب) نجار نيشابوري

ك) سمسار نيشابوري

ش) كوپن فروش نيشابوري

يكي از اشكال ماده ؟

الف) گاز

ب) يخچال

ك) بخاري

ش) ماشين ظرف شويي

نام ديگر اسيد فرميك ؟

الف) جوهر مورچه

ب) جوهر مورچه خوار

ك) جوهر پلنگ صورتي

ش) جوهر سرندي پيتي

نام گاز سرد كننده يخچال هاي قديمي ؟

الف) فرعون (فرئون)

ب) نمرود

ك) ابرهه

ش) خسرو پرويز

نام ديگر گازهاي بي اثر مثل هليم ، نئون و … ؟

الف) گازهاي نجيب

ب) گازهاي سر به زير

ك) گازهاي باوقار

ش) كلا بچه هاي خوبي هستن

وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس هاي خود را بالا بگيريد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

من ماه را دوست مي دارم ....

شغل من اين است كه ساعتي پس از غروب ،

غروب سرخ ، غروب پرغم ،

يك غروب ديگر بي تو ،

بنشينم و آسمان را بنگرم ،

بنشينم و ماه را نظاره كنم .....

و من ماه را دوست مي دارم ، نه به خاطر آن كه زيباست

- كه زيبايي او بسي كوچك است در برابر زيبايي تو -

بلكه او را دوست دارم ، از آنرو كه در بسياري از شبها تو را ديده است ...

تو را ديده است و البته خجل شده است ،‌ كه در برابر نور عظمت تو ،

                                                                      

چه ناچيز مي درخشد

و چه كوچك !

و چه بي نور !

و يقين مي دانم كه تو نيز ماه را ديده اي .

نيك باور دارم كه تصوير ماه ، در چشم هاي زيباي تو نيز درخشيده است

و براي همين است كه دوست دارم تمامي شبها ، خيره خيره ،

ماه را بنگرم تا تصويري كه در چشم تو درخشيده است ، در چشم من

يعني ديدگان مرد عاشق آشفته نيز بدرخشد !

بگذار واسطه ي بين من و تو ، همين ماه باشد تا من دل خوش كنم

به اين كه شايد

زماني كه به ماه مي نگرم ، تو نيز در همان لحظه او را در حال نگريستن باشي

و آن وقت ‌،‌ ما ، من و مولا ، هر دو در يك لحظه ، به يك چيز نگريسته ايم

و هردو در يك لحظه به ماه انديشيده ايم ....

آه ! چه لذتي دارد اين احساس نزديك بودن به تو !

چه شوري دارد اين حس ِ هم احساس شدن با تو !

بگذار واسطه بين من و تو همين ماه باشد

و بگذار تا من ، به اين واسطه ي بين ما بگويم كه چقدر در آرزوي توام!

كه چقدر محتاج توام !

كه چقدر فدايي تو ام !

كه چقدر بي تو هيچ ام !

و چقدر بدون تو پوچ ‍!

و چقدر .... ‍!

آقاي من !

 بگو كه آيا به ديدار عاشق دل سوخته ي خويش نمي آيي؟

 و بگو كه آيا مي شود عاشقانه كسي را دوست داشت و در اين آرزو نبود كه

تصويري از او داشت؟

و بگو كه من ، اين شيداي ديوانه ي سرگشته ي تو ، چه كنم با اين غم عظيم

كه هيچ تصويري از تو ندارم ؟

پس بگذار كه تنها يك نظر ، حقيقت ماه را نظاره كنم .

همان يك نظر مرا بس است .

من همان يك نگاه را ، هر روز هزار بار ، در ذهن خويش مرور خواهم كرد .

پس تنها يك نظر !

تنها يك نگاه !

براي يك لحظه !

براي قسمتي از لحظه اي !

....

آه ! چه كنم با دلي كه تو را مي خواهد ؟!

چه كنم با قلبي كه همه آتش است از دوري تو ؟!

چه كنم با چشمي كه تشنه ي باران اشك است از جدايي تو؟!

چگونه خاموش باشم؟!

چگونه آرام گيرم؟!

چگونه آرامش يابم؟!

تو را به مهر !

 تو را به دوستي !

 تو را به خدا!

فقط يك نظر ....

تنها يك نگاه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی | 

 

زن هق هق مي‌كرد و اشك مي‌ريخت . وقتي دليل آن همه بي‌تابي و درد را پرسيدم. با نگاهي كه شادي فرسنگ‌ها از آن فاصله داشت گفت: «باورتان مي‌شود كودك هفت ساله به جرم مزاحمت براي نواميس محاكمه شود؟ پسرم ساسان زندگي ما را سياه كرد. او بچه آدم نيست، بچه شيطان است. ديگر حاضر نيستم حتي يك روز او را نگه دارم. هيچ شباهتي با بچه‌هاي عادي ندارد. »و بعد كه آرام‌تر شد، تعريف كرد:


«من و همسرم هر دو كار مي‌كرديم ولي الان من به خاطر او كارم را از دست داده‌ام. ساسان از سن 2 سالگي پيش مادرم بود. وقتي سه ساله شد آنقدر مادرم را اذيت كرد كه او هم از دست بچه من خسته شد. باورتان نمي‌شود، بچه سه ساله با پرت كردن قاب عكس به طرف مادرم باعث شد كه او بينايي يك چشم خود را از دست بدهد. ديگر رو ندارم به ديدن پدر و مادرم بروم. بعد از آن جريان ساسان را به مهدكودك بردم. هر روزيكي از اولياي بچه‌هاي مهدكودك شكايت مي‌كرد. ساسان چند بار بچه‌هاي ديگر را كتك زده بود. چند بار سوسك به جان بچه‌ها انداخته بود. باورتان نمي‌شود كه اين بچه حتي به حيوانات رحم نمي‌كند. بيش از صدبار ماهي‌هاي قرمز عيد را كشت. او دنبال گربه‌ها مي‌كند و آنها را مي‌زند و... يك روز با مربي مهدكودك دعوا كرد. من سركار بودم كه خبردادند بروم و ساسان را به خانه ببرم. آن روز صدبار از مربي و مديران عذرخواهي كردم تا آنها راضي شدند يك فرصت ديگر به ساسان بدهند . هرچه از اين بچه پررو و شيطان خواستم كه از مربي خود معذرت بخواهد زيربار نرفت. فرداي آن روز فهميدم كه ساسان در كلانتري بازداشت است. سراسيمه از محل كارم به كلانتري رفتم. اين پسر كه نمي‌دانم بايد چه چيزي درباره‌اش بگويم به خاطر تلافي و اذيت مربي خود مهدكودك را آتش زد. نمي‌دانم اصلاً كبريت را از كجا آورده بود. به هر حال خدا رحم كرد آن آتش‌سوزي فقط خسارت مالي داشت. ما خسارت را پرداختيم و من مجبور شدم كار خود را رها كنم و مواظب ساسان باشم.
من كه هيچ، اگر تمام دنيا هم جمع شوند از پس اين شيطان برنمي‌آيند. از سن 4 تا 6 سالگي خودم از او نگهداري كردم. اين دو سال برايم يك عمر گذشت.
30 سال بيشتر ندارم اما موهاي سرم مانند زنان كهنسال سفيد شده و زود پيرشده‌ام. در اين دو سال جرأت نداشتم پلك برهم بگذارم. اگر يك لحظه غافل مي‌شدم، او از خانه خارج مي‌شد. تا حالا چند بار از پدرش، عموش و من دزدي كرد. براي آن كه او اين كارش را تكرار نكند پول بيشتري به او دادم اما اين كار نه تنها كمكي نكرد بلكه باعث شد او بيشتر منحرف شود. او در يك چشم برهم زدن از خانه خارج مي‌شد و با پول‌هايش چيزهايي مي‌خريد كه رو ندارم بگويم. آخر چه كسي باور مي‌كند كه يك بچه 6 ساله در عرض پنج دقيقه CD مبتذل بخرد و به خانه برگردد؟
يكبار وقتي به دستشويي رفته بودم، او از خانه فراركرد. سه روز تمام گم شد. بعد از سه روز خودش به خانه بازگشت. وقتي از او پرسيديم كه كجا بودي؟ گفت: براي تعطيلات رفته بودم شمال! بعدها فهميدم كه در آن چند روز در خيابان‌ها مي‌گشته و شب‌ها را با كودكان خياباني درپارك‌ها سرمي‌كرده. هرچه روانشناس و مشاور در تهران بوده او را معاينه كردند. فكر مي‌كردم رفتار او وقتي به مدرسه برود خوب خواهد شد. اما او روز اول مدرسه سر همكلاسي‌اش را شكست.
درعرض همين چند ماه بيست دفعه از مدرسه فراركرده است. چند روز پيش هم دوباره فهميدم كه ساسان دركلانتري بازداشت است. وقتي به كلانتري رفتم فهميدم كه او بعد از فرار از مدرسه براي يك دختر 18 ساله مزاحمت ايجادكرده، در ضمن يك بسته حشيش در جيبش بوده است. دختر بيچاره تمام بدنش مي‌لرزيد و مي‌گفت كه اين بچه مثل يك پسر 20 ساله او را مورد آزار قرارداده. من اصلاً نمي‌دانم آن بسته حشيش را از كجا آورده است.
پدرساسان يك پزشك است و من هم ليسانس حسابداري دارم. در تمام خانواده‌ ما يك نفر وجود ندارد كه سابقه كيفري داشته باشد. اين بچه براي ما آبرو نگذاشته است. هنوز هفت سال بيشتر ندارد كه پرونده‌اي حجيم در دادگاه برايش تشكيل شده است.
من از قاضي پرونده خواسته‌ام كه او را چند سال در كانون اصلاح و تربيت كودكان نگاه دارد. البته مطمئن هستم مسوولين آنجا هم از پس اين جانور برنمي‌آيند و او را از آنجا هم بيرون خواهند كرد....»
و اما ساسان با چشماني كه از آن آتش زبانه مي‌كشيد و لبخندي زهرآگين مادر را نگاه مي‌كرد انگار از اشك ريختن زن بيچاره لذت مي‌برد.
روانشناسان پزشكي قانوني هوش ساسان را بيش از كودكان عادي اعلام كرده‌اند اما اين كودك با چنين هوش و ذكاوتي بايد در كانون اصلاح و تربيت دوران كودكي را بگذراند.

فاطمه منطق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط حسن نعمت الهی |