![]() |
![]() |
|
| dosetdaram_hamishe2004@yahoo.com |
|
سلطان و پاسبان خواب گزاران ( با كارگزاران اشتباه نشود !!) به سلطان خبر دادند در شب بيست و هفتم خرداد اوضاع را قمر در عقرب و حيثيت سلطاني را در خطر مي بينند . سلطان كه از اين خبر شوم سخت برآشفته و مضطرب شده بود ، دستور داد تا مشاوران و خوابگزاران تدبيري بينديشند . دراين ميان تدبير خوابگزار اعظم براين قرار گرفت تا كسي را در روز 27 خرداد شريك تخت سلطاني گردانند تا كه تير بلا بجاي سلطان ، بر جان آن شريك نشيند . سلطان را از اين انديشه ، خاطر خوش آمد و دستور اجرا داد . خوابگزار اعظم براي يافتن شريك بخت برگشته ، باز سلطاني را ( اير باس ) به پرواز در آورد . باز رفت و رفت تا بر شانه پاسباني نگون بخت فرود آمد . پاسبان را به قصر آورده ، پس از استحمام ، مشاوران به كار آموزش آداب سلطاني او پرداخته و خياطان و آرايش گران در كار دوخت لباس هاي فاخر و آرايش سر و روي او برآمدند . تا بدانجا پيش رفتند كه پاسبان ساده دل را باور آمد كه سلطاني است حقيقي ، و قصد كرد تا دادِ بيدادان از سلطان ستانده و خود نيز به نوايي برسد . تا كه شب 27 خرداد فرا رسيد ...... ( لطفاٌ بقيه ماجرا را از آقاي داريوش فرهنگ ، نويسنده و كارگردان سريال سلطان و شبان بپرسيد .... اگر به ايشان دسترسي نبود ، آقايان احمد رضا درويش يا كمال تبريزي و يا رسول صدر عاملي نيز شايد اطلاعي از ادامه ماجرا داشته باشند ....) پاسبان و یه دونه سیگار (ابراهیم نبوی) یک روز یک آقای پاسبان می خواست نامزد بشه، رفت پیش پدر عروس، گفت دخترتو به من بده. گفت: از مال و منال دنیا چی داری؟ گفت: همه چیز با هواپیمای شخصی. گفت: شغلت چیه؟ گفت: دکتر و خلبان. به دخترش گفت بیا، اومد. بهش گفت: زن این می شی؟ گفت: اگر دکتر و مهندس و سربراه باشه می شم وگرنه اگر پاسبان باشه و بره جنگ نمی شم. پدرش گفت: اگر پاسبان باشی زنت نمی شه. گفت: من پاسبان نیستم، فقط صبح لباس پاسبانی می پوشم و می رم مردم رو ادب می کنم. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی بگو کفش چی می پوشی؟ گفت: چکمه می پوشم، چون به تیپ من برازنده است. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس جنگ چرا رفتی؟ گفت: رفتم به جنگ دشمن برای سرگرمی و گردش و تفریح. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی، پس چرا تفنگ داری پر شالت؟ گفت: این تفنگ از مرحوم پدربزرگم بیست ساله همین جا آویزون شده. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس چرا بچه های مردم رو کتک زدی؟ گفت: کتک نزدم فقط گاز اشک آور انداختم توی ماشین چون ماه رمضان بود برای اینکه گریه کنند بخاطر امام و پیغمبر. دخترش گفت: اگر پاسبان نیستی پس چرا تا دیروز کلاه پاسبانی سرت بود؟ گفت: چون سرم درد می کرد، کلاه سرم گذاشتم تا سردردم خوب بشه، دخترش گفت: به عمرت تا به حال غیر از پاسبانی کار دیگه ای کردی؟ گفت: سرپاسبان بودم.
در همین موقع پدر به دخترش گفت: حالا تو حرف خودت رو گفتی، من هم سووال می کنم. دخترش سر به زمین انداخت و گفت چشم و رفت اتاق پشتی گوش وایستاد.
پدرش گفت: ای مرد! راستگو باش و هرچی می گم جواب بده تا وقتی نامزد شدی به مقصود برسی، پاسبان عینک ریبون را برداشت و گفت: به روی چشم. پدرش گفت: چه عیب داری؟ گفت: هیچ عیب ندارم، ولی هر حسن خوبی که بخوای دارم. گفت: آدم که بی عیب نمی شه، پس بگو چه عیب در دنیا داشتی؟ گفت: چشم پاک دارم و قد بلند و خلبانی بلدم و قالی می بافم و نامه به رئیس جمهور می نویسم تهديد ميکنم و خیابون خلوت می کنم و هیچ عیب ندارم. پدرش گفت: اگر عیب خودت را گفتی که هیچ وگرنه دخترم رو بهت نمی دم. پاسبان فکری کرد و گفت: یک عیب دارم. گفت: چی؟ گفت: گاهی اوقات یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس سیگاری هستی
پاسبان گفت: سیگاری نبودم، ولی از موقعی که چند نویسنده رو در اون اماکن زندانی کردم سیگاری شدم، حالا گاهی یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس زندانبان هم بودی.
پاسبان گفت: زندانبان نبودم، ولی از وقتی مردم ریختن خیابون رفتم گفتم اونها رو کتک زدن و انداختن زندان و از اون به بعد گاهی اوقات یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس مردم رو هم کتک زدی.
پاسبان گفت: مردم رو کتک نمی زدم، ولی یه روز به یک نویسنده گفتیم اعتراف کن به گناه ناکرده، گفت بلد نیستم، بعد دماغش شکست و یه گاز اشک آور افتاد توی ماشین اون، بعد انداختیمش زندان، از اون موقع اعصابم خرابه و گاهی اوقات یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس اعتراف هم گرفتی.
پاسبان گفت: اعتراف نمی گرفتم، ولی یک روز که نامه نوشته بودم به رئیس جمهور و اون رو تهدید کرده بودم، مردم اومدن خیابون و شلوغ کردن، من گفتم اونها رو زدن و زندونی کردن، بعد هم اعتراف گرفتن، بعد از اون اعصابم خورد شد و یه سیگار کشیدم، حالا گاهی یه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس تهدید هم کردی؟
پاسبان گفت: تهدید نمی کردم، ولی یه روزدر مشهد بهمون بستن که سوء استفاده مالی کردی و پرونده درست شد، دوست من گفت چه کنیم چه نکنیم؟ گفتم نامه بنویسیم و تهدید کنیم، بعد تهدید کردیم و مردم ریختن خیابون، اونها رو کتک زدیم و انداختیم زندان، بعد من اعصابم خراب شد و از اون موقع گاهی یه دونه سیگار می کشم. پدرش گفت: پس پرونده سوء استفاده مالی هم داری.
پاسبان گفت: پرونده سوء استفاده مالی نداشتم، اما وقتی فرمانده نیروی هوایی بچه ها شدم یه جوری شد که می شد، يعنی آدم متهم به سوء استفاده می شد و بعد هم تهدید کردیم، بعد مردم اومدن خیابون و کتک خوردن و اونها رو زندونی کردیم، از اون موقع گاهی اوقات یه دونه سیگار هم می کشم. پدرش گفت: پس نظامی هم بودی.
پاسبان گفت: من نظامی بودم ولی هم خوش تیپ هستم، هم خلبانی می کنم، هم پول دارم و هم زور. حالا می گی چی؟ دخترت رو به من می دی یا به زور برم صندوق بیارم و دخترت رو ببریم. پدرش ترسید و گفت: من دیگه حرف نمی زنم. تو می دونی و دخترم که ناراضی هست و خدا.
بالا رفتیم ماست بود، نامزد ما راست بود. پائین اومدیم دوغ بود، اعترافا دروغ بود. قصه ما يالان بود، نامزد ما آژان بود
قصه اونی که صندوق می خواست (ابراهیم نبوی) یه روز یه آقای آژان رفت توی یه مغازه که یه صندوق بخره برای انتخابات. گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ گفت: بله، گفت: ما به آژان جماعت صندوق نمی فروشیم. آژان خیلی ناراحت شد و رفت بیرون.
آقای آژان رفت و دو ماه بعد لباس آژانی اش رو درآورد و سردوشی هاش رو کند و یه کت و شلوار سفید پوشید و یه شیشه ادوکلن زد به خودش و یه شاخه گل محمدی هم گرفت توی دستش و رفت توی مغازه صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: چون به جای موبایل بی سیم دستت گرفتی و موهات هم مدل نظامی یه، ما به آژان صندوق نمی فروشیم.
آقای آژان رفت و بعد از شیش ماه موهاش رو بور کرد و بلند کرد و دم اسبی کرد و لنز سبز گذاشت و زیر ابرو ورداشت و کراوات زرد زد و کت و شلوار ماکسیم پوشید و اومد صندوق فروشی و به مغازه دار گفت یه صندوق بده. آقای مغازه دار به اون نگاه کرد و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: اولا برای اینکه پاچه شلوار ماکسیم ات رو کردی توی پوتینت و ثانیا بخاطر اینکه از چراغ قرمز رد شدی و ثالثا بخاطر اینکه به جای اینکه خواهش کنی دستور می دی. ما به آژان صندوق نمی فروشیم.
آقای آژان ناراحت شد و رفت خونه شون و سه ماه آموزش زبان یاد گرفت و این دفعه حسابی تیپ زد و به جای پوتین کفش تیمبرلند خرید و یاد گرفت مثل پسر خوب ها حرف بزنه و موقع حرف زدن هم دستش رو می کرد توی موهاش. بعدش اومد صندوق فروشی و برای اینکه حرف زدنش معلوم نشه روی یک کاغذ نوشت لطفا یه صندوق بدین و کاغذ رو گذاشت روی میز مغازه دار. آقای مغازه دار کاغذ رو خوند و گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی ناراحت شد و پرسید: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: اولا بخاطر اینکه با موتور هزار از توی پیاده رو رد شدی و ثانیا این کاغذی که روش برای من یادداشت نوشتی برگه بازجویی اداره اماکنه. ما به آژان صندوق نمی فروشیم.
آقای آژان خیلی ناراحت شد و رفت مشهد و یه مدت خلبانی یاد گرفت و یه وب سایت اینترنتی راه انداخت و تمام رفیق هاش رو عوض کرد و یه هلی کوپترشخصی خرید و همه چیزش رو عوض کرد و بعد از یک سال اومد به مغازه صندوق فروشی و دید اونجا خیلی شلوغه، به مغازه دار جدید گفت: یه صندوق بده. مغازه دار گفت: شما آژان هستی؟ آقای آژان خیلی عصبانی شد و گفت: از کجا فهمیدی؟ آقای مغازه دار گفت: چون صندوق فروشی خیلی وقته از اینجا رفته و اینجا شده دفتر روزنامه، منم همون خبرنگاری هستم که زندانی اش کرده بودی.
بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود پائین اومدیم دوغ بود، تیپ زدنش دروغ بود.
آدم خورها وکاندیداهای ریاست جمهوری (سید ابراهیم نبوی)
خبر( سه سال بعد): رئیس جمهور ایران برای بازدید به کشور کنگو رفت. همزمان با دیدار رئیس جمهور ایران از این کشور یک کودتا توسط قبایل کنگو به پیروزی رسید و در جریان این کودتا گروهی از قبایل آدمخوار که با دولت کودتا همدست بودند، رئیس جمهور ایران را ربودند. وی اکنون در دست گروهی از قبایل آدمخوار است. فرضیات مختلف: با توجه به این که کدامیک از هشت نامزد کنونی انتخابات به پیروزی برسند و سه سال بعد به کنگو بروند و در آنجا به دست قبایل آدمخوار بیفتند، یکی از حالات هشت گانه زیر ممکن است رخ بدهد: # محسن مهرعلیزاده: آدمخوارها مهرعلیزاده را می خورند و بعد می گویند: اصلا مزه رئیس جمهورها را نمی داد، بیشتر مزه معلم مدرسه می داد. # محمدباقر قالیباف: آدمخوارها وقتی قالیباف را با کت و شلوار سفید می بینند اشتهای شان تحریک می شود، ولی وقتی لختش می کنند می ترسند او را بخورند. و تصمیم می گیرند منتظر بمانند تا یک رئیس جمهور جدید در ایران انتخاب شود و او را بخورند #مصطفی معین: آدمخوارها وقتی معین را لخت می کنند می بینند با خوردن او هیچ کدام سیر نمی شوند، تصمیم می گیرند معین را ببرند خانه و به جایش رضاخاتمی را بخورند که خوشمزه تر است. #مهدی کروبی: آدمخوارها تصمیم می گیرند کروبی را بخورند، اما اینقدر سروصدا می کند و فریاد می زند که محتشمی سرمی رسد و همه آدمخوارها از ترس محتشمی فرار می کنند. محتشمی هم از فرصت استفاده می کند و ابراهیم یزدی را براساس نامه امام در مورد نهضت آزادی تحویل می دهد به آدمخواران تا او را بخورند. #علی لاریجانی: آدمخواران علی لاریجانی را می خورند اما موقع خوردنش از بس خورده شیشه زیر دندان شان می رود همه شان زخمی می شوند. #محمود احمدی نژاد: آدمخورها احمدی نژاد را می خورند، ولی چون گوشت تلخ است موفق نمی شوند او را هضم کنند. در نتیجه تعداد زیادی از آنها مسموم می شوند و دیگر از خوردن رئیس جمهور ایرانی دست برمی دارند. #محسن رضایی: محسن رضایی آدمخوارها را می خورد و خودش علیه دولت کودتایی کنگو کودتا می کند و کنگو را به نقشه خاورمیانه وصل می کند. #اکبر هاشمی رفسنجانی: آدمخواران به هاشمی می گویند که ما می خواهیم تو را بخوریم، هاشمی می گوید: من یک چیزهایی دارم که حاضرم آنها را برای انقلاب هم بدهم. بعد شروع می کند به حرف زدن با آنها. شش ماه بعد کنگو بزرگترین صادرکننده پسته جهان می شود و حزب آدمخواران سازندگی در کنگو تشکیل می شود و... ایشاء الله مبارک بادا (ابراهیم نبوی) یکی رفت خواستگاری، گفتن ایشون شغلش چیه؟ باباش گفت: ایشون توی انتخابات می خواد رئیس جمهور بشه. عروس ناراحت شد و گفت: بره گم شه. باباش گفت: ولی صلاحیتش رو رد کردن. همه گفتن: ای یار مبارک بادا ، اینشاء الله مبارک بادا!!!!!!!!!!
منبع:سايت:http://www.vefagh.com/comic.htm |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
روی جلد -
فراخوان خانه های عفاف و پرسشهای پیش رو نگاه آسيبشناسانه در مسايل اجتماعي يعني قبل از برداشت هر پديده، شناسايي و مطالعه آن به همراه ارائه علل و شيوههاي پيشگيري و درمان آنهاست كه بيترديد در اين بررسي شرايط بيمارگونه و نابسامانيهاي اجتماعي را نبايد از نظر دورداشت. مجتبی اعتماد مقدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟ مدتها اين بحث داغ بوده که کامپيوتر دختره يا پسر؟ خلاصه رای گيری ميکنن و يه نتايجی به اين شکل به دست مياد .محکوم نکنید بابا آماره ديگه:)) دخترها گفتند کامپيوتر مذکره ! به اين دلايل: ۱- وقتی بهش عادت ميکنيم؛ فکر ميکنيم بدون اون نميتونيم کاری بکنيم . ۲-با اونکه اطلاعات زيادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن! ۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن! ۴-همين که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراييشونو از دست ميدن ! ۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث ميشه شاخ دربياريم ! پسرها گفتند کامپيوتر مونثه! به اين دلايل: ۱-به غير از خالقشون کسی از منطق درونيشون سر در نمياره! ۲- فهميدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه! ۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده! ۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!! ۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
سه شنبه، 10 خردادماه 1384روی جلد -
كمي پايينتر از ميدان بهارستان، آنجا كه مردم وارد دالان مترو ميشوند، مردي افليج روي زمين نشسته و چند هفته نامه را روي زمين چيده است. عبور شتابانه هم ازكنار اين مرد باعث نميشود از بوي دود و عرق بدن و لباسهاي چركين او بينيات را نگيري، هفتهنامههاي زرد مانده زير آفتاب با عكسهاي غلو شده بازيگران رنگ و روغني و اين خيابانگرد نيمه خل معلول و اين چند جوان كه چشمهاي هرزشان با چرتگوييها وخندههاي وقيحاشان كاملاً هماهنگ است و آن دو دختر كه كمي دورتر ايستادهاند و مشخص است هرگز قصد رفتن به ايستگاه مترو را ندارند، همه و همه يك نوع هارموني خاكستري را در ذهن به تصوير ميكشانند. براي رفتن به مترو مجبوري بوي بد گذشتن از كنار اين مرد را تحمل كني. پس قدمها را تند ميكني بگذري كه ناگهان دستان استخواني چندشآورش پاهايت را ميگيرد و تا برگردي و واكنش نشان دهي كالاهايش را به هرزترين شكل به تو عرضه ميكند: كاش حقيقت اين قدر تلخ نبود خانوادهها پذيرفتهاند اما به رو نميآورند! حكايت مردان پيري كه براي زنها بوق ميزنند راهكارهاي مذهبي دانشجويان جوان چه ميگويند؟ گلسرخی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري connect نشي!
ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!
ضدحال يعني بعد از كلي مصيبت كه بابات برات موبايل ثبت نام كرده همه سيمكارتا بياد جز مال تو!
ضد حال يعني تو يك سايت موزيك دانلود كني ، رو 99 دي سي بشي !!
ضدحال يعني يه جلسه سر كلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب كنه!
ضدحال يعني با شكم گرسنه بري تو صف ژتون تموم كرده باشن!
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينكه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت كنه!
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعني بعد از كلي مخ زدن تو اينترنت همينكه بياي به نتيجه برسي اشتراكت تموم بشه !
ضدحال يعني با 9/75 افتادن!
ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير كنه به صندلي پاره بشه!
ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر كلاس استاد نياد!
ضدحال يعني بعد اينكه كلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه??
ضدحال يعني داداش كوچيكت 2شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميكني همينكه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!
ضدحال يعني history پاك نكني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعني نفر 11 كنكور شدن!
ضدحال يعني كارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعني كانديد شدن آقاي ... براي انتخابات مجلس!
ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!
ضدحال يعني ملا.. ...جمعه اروميه!
ضدحال يعني پژو RD !
ضدحال يعني فيلم ژاپني!
.ضدحال يعني id caller داشتن!
ضدحال يعني عشق يه طرفه!
ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90 !
ضدحال يعني صبح روزي كه با دوستات ميخواي بري كوه بارون بياد!
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!
ضدحال يعني سلام كني جوابتو ندن!
ضدحال يعني عينكت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشكنه!
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خودكارت تموم بشه!
ضدحال يعني تاكسي سوار شي وسط راه بنزين تموم كنه!
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم كني!
ضد حال يعني اونيكه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني!
ضد حال يعني... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 خرداد1384ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
فريدون زندي: خود را براي جام جهاني آماده ميكنم تمام مردم ايران را دوست دارم فريدون زندي گفت: خود را براي بازي با تيم ملي ايران در جام جهاني 2006 آلمان آماده ميكنم.
بازي در تيم ملي ايران در جام جهاني يك افتخار بزرگ براي من خواهد بود و اميدوارم در آنجا بازيهاي خوبي انجام دهم تا تيم ايران در جام جهاني آلمان نيز موفق باشد.
وي در مورد ديدار روز چهارشنبه ايران برابر بحرين نيز تصريح كرد: بازي سختي خواهد بود چرا كه آنها براي گرفتن امتياز به دروازه ايران حمله ميكنند اما تصور ميكنم بتوانيم آنها را شكست دهيم.
زندي افزود: در بازي رفت در بحرين مقابل اين تيم بازي كردهام و با شيوهي كار آنها آشنايي دارم و با توجه به وضعيت دو تيم ايران و بحرين، معتقدم اين تيم ايران است كه بازي چهارشنبه را به نفع خود خاتمه ميدهد.
فريدون زندي در مورد ميزان آمادگي خود نيز خاطر نشان كرد: از ناحيهي مچ پاي چپ مقداري مصدوميت داشتم اما اين آسيب ديدگي چندان جدي نيست و ميتوانم برابر بحرين بازي كنم.
هافبك تيم ملي كشورمان بزرگترين آرزوي خود را برگزاري جشن صعود همراه ساير مردم ايران در ورزشگاه آزادي عنوان كرد.
زندي در خاتمه گفت: از زماني كه به ايران آمدهام، مردم بسيار با من مهربان بودند و من نيز تمامي ايرانيها را دوست دارم.
منبع:ايسنا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 خرداد1384ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
فراخوان تپش از مسئولان،صاحب نظران و مردمسال 1380 خبري غيررسمي از نوع اخبار «شنيده شد» در سطح رسانهها و محافل مطبوعاتي منتشر شد كه در كوتاهترين زمان ذهن ناباورانه بخش زيادي از جامعه را به خود معطوف كرد. برخي سازمانها و مراكز اجتماعي طرحي تحت عنوان تشكيل خانههاي عفاف تدوين كردند كه در آن ساماندهي وضعيت زنان ويژه مد نظر بود. به محض انتشار اين خبر، همانطور كه پيشبيني ميشد، واكنشها و بازتابهاي بسيار تند محافل سياسي، مذهبي را درپي داشت. May 24, 2005 , 04:37 PM به نحوي كه به فاصله چند روز پس از انتشار خبر، همه آن را تكذيب كردند. حتي طراحان آن نيز اجازه نيافتند به تبيين و تحليل طرح خود بپردازند و اينگونه بود كه موضوعي مهم و حياتي از سوي همه انكار شد تا جامعه بيش از پيش شاهد بازتابهاي زنندهتر در كوچه و خيابان باشد. فراخوان برهمين اساس هفتهنامه تپش كه بانگاه آسيبشناسانه به مسايل و معضلات اجتماعي ميپردازد برآن شد تا در يك فراخوان از صاحبنظران، كارشناسان مسايل اجتماعي و مردم به بررسي اين مسئله بپردازد. خوشحال ميشويم كه در اين راه ما را ياري كنيد به ما بگوييد كه به نظر شما چگونه ميتوان جلوي رشد روسپيگري در جامعه را گرفت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
سحر براي چندمين بار به جرم ارتباط نامشروع بازداشت شده بود. شايد به همين دليل ترسش از دادگاه و زندان ريخته بود. وقتي قاضي از آنها خواست كه وارد اطاق شوند او به دوستانش نگاهي انداخت و گفت: «ترسي ندارد فقط كمي درد دارد. صد ضربه شلاق، همين. هرچه باشد از كتكهايي كه از پدر و مادر و كس و كارتان ميخوريد دردش كمتر است! نهايت چند ماه هم به زندان ميرويم ولي بعد بيرون ميآييم. بهتر است شما اصلاً حرف نزنيد من خودم وكيل و كس و كارتان هستم.»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 خرداد1384ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
مجید رضازاده نمیشه
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 خرداد1384ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
هله له شب میره دزدی ، هیچی پیدا نمیکنه ، مشقای بچشون رو خط میزنه
هله له داشته تلویزيون نگاه ميكرده مي زنه كانل یک میبینه فیلم جنگیه ، میزنه کانال و میبینه فیلم جنگیه ، میزنه ... ، جو مي گيرش سينه خيز ميره تلویزيونو خاموش مي كنه به هله له عکس تمساح نشون میدن بهش میگن شما به این چی میگین؟ میگه: ما غلط بکنیم به این چیزی بگیم هله له یه سکه 25 تومنی قورت میده تا 24 ساعت بوق ازاد میزنه هله له ميخواسته هواپيما دزدی کنه.ميره به خلبانه ميگه برو لندن يارو ميگه نميرم.هله له ميگه خب برو دبی.يارو ميگه نميرم.هله له ميگه پس برو اردبيل يارو ميگه نميرم.بعد هله له میگه: بابا حد اقل بده يه بوق بزنيم!!! پسره به باباش ميگه بابا الاغها هم ازدواج ميكنن ، باباش ميگه : عزیزم فقط الاغها ازدواج ميكنن يه روز بچه هله له به باباش ميگه : پنكه سقفي سوخت هله له ميگه : پانزده نفری ميخوابین زیرش خوب آخرش همین میشه دیگه عزرائیل میاد جونه هله له رو بگیره ، هله له خودشو میزنه به مردن به هله له ميگن: با «حيدر» جمله بساز، ميگه: اومدم در خونتون هي در زدم، هي در زدم، هيچكي درو باز نكرد. بهش ميگن: نه بابا، با «آقا حيدر» جمله بساز، ميگه: اومدم در خونتون، آقا! هي در زدم، هي در زدم، هيچكي در رو باز نكرد! به هله له ميگن: با «خرچنگ» جمله بساز، ميگه: كره خر چنگ نزن! به هله له ميگن: با «دوچرخه» جمله بساز. ميگه: بابا خسته شدم از بس كه جمله ساختم! به هله له ميگن: با «رادار» جمله بساز ميگه: از اينجا به خونه ما راداره!! به هله له ميگن: با «ريلكس» جمله بساز. ميگه: رفتيم باغوحش با گوريل عكس گرفتيم! به هله له ميگن: با «زنبور و خر و گاو» جمله بساز، ميگه: زنبور خره، گاو منه! به هله له ميگن: با «سوسن» جمله بساز. ميگه: من چلوكباب دوست دارم مخصوصا با سماق! به هله له ميگن: با «سيدي» جمله بساز، ميگه: چُسيدي! به هله له ميگن: با «سينا» جمله بساز. ميگه: با عباساينا رفتيم بيرون! به هله له ميگن: با «شمشير» جمله بساز، ميگه: فدات شم شير ميخوري؟! به هله له ميگن: با «شيده» جمله بساز. ميگه: رفتم خونه ديدم بچه شاشيده! به هله له ميگن: با «شيشه» جمله بساز، ميگه: ساعت يك ربع به شيشه! به هله له ميگن: با «صداقت» جمله بساز، ميگه: داشتم با تلفن صحبت ميكردم صدا قطع شد! به هله له ميگن: با «قيمت» يك جمله بساز، گفت: مامان بدو تو آشپزخونه كه خورشت قيمت سوخت. به هله له ميگن: با «كار و كوشش» جمله بساز، ميگه: شلوار كار من كوشش ? به هله له ميگن: با «كشور» جمله بساز، ميگه: با كش ور رفتم خورد به چشمم! به هله له ميگن: با «كوش» يك جمله بساز، گفت: شلوار من كوش؟ گفتند: اين كه نشد، «كوش به معني كوشش.» گفت: شلوار من كوشش؟ گفتند: بابا، «كوشش يعني كار.» گفت: خب از اول ميگفتين، شلوار كار من كوشش؟ به هله له ميگن: با «كيشميش» يك جمله بساز، گفت: من پسر عموش ميشم، تو كيشميشي؟ به هله له ميگن: با «گوهر» يك جمله بساز، گفت: توي گو، هر موقع به من ميرسي ميگي يه جمله بساز. به هله له ميگن: با «لجن» جمله بساز. ميگه: نميدونم چرا همه بچهمحلها با من لجن؟ به هله له ميگن: با «لوبيا» جمله بساز، ميگه: كوچولوبيا! به هله له ميگن: با «لوستر» جمله بساز، ميگه: من 3 تا دختر دارم يكي از يكي لوستر! به هله له ميگن: با «ماشين» جمله بساز. ميگه: چقدر خوبه كه شما بياييد همسايه ماشين! به هله له ميگن: با «مايلي كهن» جمله بساز، ميگه: مايلي كهنتو عوض كنم؟! به هله له ميگن: با «مناجات» يك جمله بساز، گفت: مونا جات رو بنداز بخواب. به هله له ميگن: با «مينا و تينا» جمله بساز. ميگه: مامانم اينا با مامانتينا رفتن شمال! به هله له ميگن: با «مينا» جمله بساز. ميگه: با قاسماينا رفتيم بيرون! به هله له ميگن: با «نجيب» جمله بساز. ميگه: يه شلوار خريدم نه جيب جلو داره نه جيب عقب! به هله له ميگن: با «نخ سوزن» جمله بساز، ميگه: اين بچههاي تيم ملي واقعا زحمت ميكشند، نخسوزن علي دايي! به هله له ميگن: با «هندونه» جمله بساز. ميگه: هند اونه كه بغل پاكستانه! شوخی با خوانندگان: به سیاوش قمیشی میگن صبحونه چی میخوری؟ میگه : عسل با نون ، عسل بی نون ، عسل کیک ... به اندی میگن از چه بستنی ای خوشت میاد ؟ میگه : عروسکی عروسکی ... یه روز به هله له نون بربری نشون میدن میگه:هر کی غیر تورو خواست نصف عمرش بر فناست!!! به حمید شبخیز میگن آهنگ مورد علاقت چیه؟میگه:وطن وطن اسی!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
تست هاي فرهنگي هنري
هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ك) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت
هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماكسيما
ك) رضا فولكس
ش) رضا خاور
هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريكايي” ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ك) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو
هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) كادوي تهراني
ك) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني
بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ك) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر
يكي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) … خل
ك) منگل
ش) عجوج مجوج!
خشايار اعتمادي چه سبكي مي خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ك) راهبه
ش) موبد
تست هاي ورزشي
مربي و بازيكن اسبق پرسپوليس ؟
الف) علي پروين
ب) علي شهين
ك) علي مهين
ش) علي دمبه
كشتي گير گردن كلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ك) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت
تيم فوتبال آباداني ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزين آبادان
ك) گازوئيل آبادان
ش) استقلال اهواز
باشگاه انگليسي ؟
الف) ميدلزبرو
ب) ميدلزبيا
ك) ميدلزبودي حالا
ش) ميدلزپاشو برو گمشو
بازيكن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟
الف) حسن صالح حميدزيچ
ب) حميد صالح حسنزيچ
ك) حسن حميد صالحزيچ
ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟
دروازه بان انگليس در جام جهاني 1998 فرانسه ؟
الف) ديويد سيمن
ب) ديويد سيمثقال
ك) ديويد سيگرم
ش) ديويد سيتن
مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟
الف) اندي كول
ب) اندي سرشانه
ك) اندي پشت بازو
ش) اندي مرسي هيكل
مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟
الف) دنيس برگكمپ
ب) دنيس اروين
ك) دنيس وايز
ش) دنيس تريكو
تست هاي علمي تفريحي
مساحت دايره چقدر است ؟
الف) 2 متر
ب) 5/2 متر
ك) بيشتره
ش) صبر كن بپرسم
سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نيست
ك) شما چطوري ؟
ش) چه خبر ؟
كدام دانشمند جاذبه زمين را كشف كرد ؟
الف) نيوتن
ب) كيلوگرم
ك) متر بر مجذور ثانيه
ش) نيترات مس
ماري كوري كاشف چه بود ؟
الف) اورانيوم
|