![]() |
![]() |
|
| dosetdaram_hamishe2004@yahoo.com |
|
آقای احمدی نژاد این نامه برای شماست. میخواهم تعریفی از خودم بهعنوان نویسنده نامه بدهم. اول: سال 1368- برای نگاه کردن یک فیلم هندی دستگاهی را که ممنوعه بود و داشتن و حمل آن جرم بود به شکل یک بقچه ی لباس میبستیم. نوارهای ویدنوئی را به شکل کتاب یا توی کلاسور دبیرستان بستهبندی میکردیم. شب دور هم جمع میشدیم, پردهها رامیکشیدیم و با صدای کم فیلم هندی یا راکی نگاه میکردیم. سال 1368 شما کجا بودید و چه کار می کردید؟ ما محصول تضادها هستیم. هفتهی بعد در مسجد محله فیلم راکی را نشان میدادند. میدانستید یکی از دلایل بروز بیماری اسکیزوفرنی فرستادن پیغامهای پارادوکس در دوران کودکی است. وقتی که مرد بالغ اکنون بچه بود، این پیغامها به شکل های گوناگون ارسال میشدند. آنها که تنها 8 سال از ما جوانتر هستند به خاطر ندارند، برای جوانهای امروز که تعریف میکنید می خندند و درک نمیکنند. ما برای اینکه روی لباسمان کلمات انگلیسی بی ضرری نوشته شده بود (SAVE THE CHILD ) دو روز توی بازداشتگاه بودیم. شما آن موقع کت تنتان نمی کردید و پیراهن را روی شلوار می انداختید. کسانی که هم سن ما بودند و ما نمی دانستیم چه فرقی با ما دارند, پاچه های شلوار جین ما را قیچی می کردند و و توی خیابان موهای ما را ماشین می کردند. آقای احمدی نژاد, حالا من 30 ساله ام و او که آن موقع مرا توی می نی بوس مبارزه با مفاسد کتک زده بود, 30 ساله است. هر دوی ما بچه داریم و برای بچه هایمان از یک فروشگاه عروسک اسپایدر من و بت من و باربی می خریم. تنها شکممان کمی چاقتر شده و موهایمان دارد می ریزد. وقتی همرا می بینیم خاطرات مشترک آن روزها را مرور می کنیم که من و او دشمن هم تعریف شده بودیم. می بینید که فاعل, سوم شخص مفرد است. نه من و نه او. راستی نگفتید که آن موقع ها شما کجا بودید, چه کار می کردید؟ حالا سامیای کوچولوی من با زینب کوچولوی او بازی می کردند و من و او با هم گفتگو می کردیم که من نمی خواستم شما رئیس جمهور شوید و او می خواست. بعد با هم دست دادیم و .... دوم : 1384 – چند روز قبل خودم را توی خیابان دیدم. وقتی 16 سالم بود, خودم, کفش اسکیت پایش بود. روی تی شرتم عکی مارلین منسون بود و موهایم را از پشت بسته بودم. داشتم عکس های تبلیغاتی هاشمی رفسنجانی را که با کلمات انگلیسی نوشته شده بود سر چهاراره پخش می کردم. این خودم را دوست داشتم و در عین حال دلم برای خودم می سوخت. آقای احمدی نژاد به من حق بدهید که از شما خوشم نیاید و نه تنها به شما که به همانهایی که ترانه های ممنوعه ی فرهاد را از بلندگوهای تبلیغاتی شان پخش می کردند بی اعتماد باشم. به ما این حق را می دهید که انتخاب نکنیم و می دانید که انتخاب نکردن هم یک شکل انتخاب کردن است که در نهایت منجر به ریاست جمهوری شما شد. در حقیقت ما که درصد زیادی هم هستیم با رای ندادنمان, جنازه نبودیم. در دور دوم ما می دانستیم که رای ندادنمان منجر به ریاست جمهوری شما می شود و ما بعلاوه ی آنها که به شما رای دادند و انها که مخالف شما بودند, شما را انتخاب کردیم. و حالا شما رئیس جمهور ما هستید. توی بیشتر عکس های تبلیغاتی شما, دستهایتان پیداست. دستهای زمخت شما را بیشتر از دستهای مردی با عبای شکلاتی دوست داشتم.در این دستها می شد آچار شلاقی, بیل, پتک, کلنگ, داس و ... را تصور کرد. دستهای شما اعتماد بخش بود و دیگر برای من این اهمیت نداشت که آیا این دستها ماشه ی تفنگی را توی شقیقه ی انسانی چکانده یا نه؟ اینها را عده ای می گفتند که طرفدار دیگری بودند و آیا کسی خبر داشت که دیگری با یک امضا صدها ماشه را نچکانده بود؟ من نه شما را دوست داشتم نه دیگران را دوست داشتم. به عنوان مردی که رئیس جمهور من باشد. نه مردی که یک انسان است. سوم: 1384 – پنج شنبه شب سر یکی از چهاراه های شلوغ شهرم او را که 15 سال پیش مرا کتک زده بود دیدم همراه دو نفر دیگر, همان قیافه ها, ریش های کم پشت, پیراهن روی شلوار, دکمه ها تا آخر بسته و بی سیم دردست. سه نفری جوانی را دوره کرده بودند که موبایل دستش بود تی شرت و شلوار جین چسب پوشیده بود, به موهایش ژل زده بود و او را تهدید می کردند و می زدند. من آن جا بودم و دیگر مثل گذشته دلم برای مضروب نمی سوخت. که می دانستم اگر نقش اش را عوض کنیم چه بسا خشونت بار تر رفتار می کرد. آقای احمدی نژاد, دلم برای دختر 5 ساله خودم می سوخت که دستش رد دسات من بود و شاهد این صحنه: "بابا آقای موبایل دار بهتر بود یا آقای بی سیم دار؟" دلم برای دختر کوچولویم می سوخت که می دانستم در آینده یکی از این دو طرف داستان آینده اش را رقم می زنند. به نظر من بقیافه هایشان هیچ فرقی با هم نداشت همه شان جوان بودند و دوست داشتنی. چیزی که آنها را به جان هم می انداخت با کمی اختلاف مثل گذشته من و او بود نه عقیده و آرمان و ایدئولوژی که اگر بود, ضرب و شتم دیگری گناه بود. و دیه دار. چیزی که باعث شده بود چون دو حیوان خرناسه بکشند و سم بکوبند و شاخ و دندان نشان دهند دو وسیله بود دو ابزار. موبایل و بی سیم. جوان بسیجی از پایین شهر می آمد و برای اینکه ارجهیت و قدرت خود را ثابت کند بی سیم را طوری گرفته بود که حتما" دیده شود و آن یکی هم سیم موبایل قرمزش را دور مچش انداخته بود که از ضربه باتوم قرمز بود. باید برای دختر کوچکم توضیح می دادم که در آینده یا بی سیم دارها و یا موبایل دارها حق و حقوق او را تعیین می کنند. مگر همه ی حق و حقوق مرا بی سیم دارها تعریف نمی کردند و مگر نه اینکه از آنها می ترسیدیم مگر هروقت یکی از آنها را که امروز با هم پیر می شویم می دیدیم احساس نمی کردیم که مجرمیم. آن وقت ها ما همیشه گناهکار بودیم مگر اینکه خلافش ثابت شود. بنابر همین اصل سر هر کوی و برزنی می توانستند ما را بازرسی بدنی کنند. دهانمان را بو بکشند و کیفمان را بگردند. راستی آقای احمدی نژاد اگر بگویید که آن وقت ها شما کجا بودید اعتمادم به شما افزون می شود. می دانم که آینده ی دخترکم را یا موبایلدارها و یا بی سیم دارها تعریف می کنند. دنیای فردای او را, شکل لباس پوشیدنش را, شکل تفریحاتش را, شکل شهرش را و حق و حقوقش را. آیا هیچ تعریف دیگری وجود ندارد. در طی این 16 سال آیا معنی انسان و به ویژه جوان از دست نرفته است؟ آیا سرنوشت سامیای من مثل من و خواهرانم خواهد بود. آیا او دنیای مهربان و مردم مهربان را تجربه خواهد کرد؟ آقای احمدی نژاد هیچ معلوم نیست که موقع انتخاب او من و شما باشیم. آیا می توانید تعریف جدید به غیر از موبایلدارها و بی سیمدارها برایش ایجاد کنید. و آیا قادرید مناسبتهای بین این دو گروه را تغییر دهید. آیا می توانید کشوری بسازید که مردمش از درون و حال با هم در پیاده رو ها قدم بزنند نی از برون و قال. آیا می توانید تیمی مهیا کنید که این دو دسته جوان متضاد در آن همبازی و همداستان شوند به هم پاس بدهند بر سر هم فریاد بکشند و بعد از هر گل همرا در آغوش بکشند در پایان بازی با رغیب دست دوستی بدهند و لباسهایشان را با هم عوض کنند. پیاده روهای بدون بغض و نفرت را می توانید بسازید. آقای احمدی نژاد در سن 30 سالگی برای اولین بار در عمرم به یک سیاستمدار بدون پیش کشیدن گذشته اش اعتماد می کنم. فقط بگویید به دخترم چه بگویم: موبایلدارها بهترند یا بی سیم دارها. با احترام . رضا موسوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
اين كار در نوع خودش بي نظير هست و متفاوت با كار قبلي يه جوراي ميشه گفت محشره!!!! اين براي كساني كه با كيفيت بالا ميخوان اين هم با كيفيت كم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1384ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط حسن نعمت الهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ همه چی داره آهنگ جدید و جک و اخبار ولی شما هم باید نظر بدهید راستی اگه آهنگی هم می خواهید بگید تا اگه پیداش کردم براتون بذارم.
|
| نوشته های پیشین |
|
84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/07/01 - 84/07/30 84/06/01 - 84/06/31 84/05/01 - 84/05/31 84/04/01 - 84/04/31 84/03/01 - 84/03/31 84/02/01 - 84/02/31 84/01/01 - 84/01/31 83/12/01 - 83/12/30 83/11/01 - 83/11/30 83/10/01 - 83/10/30 |
| پیوندها |
|
سایت علی گیتور روزنامه تپش سایت آقای احمدی نژاد تبیان سایت بروبچ اصفهان آموزش html دادستانی عمومی وانقلاب اصفهان جالبه یه سری بزنید جالبه عسل بانو |
|
RSS
|